وا مصیبتا که امثال این آقا سردمدار مملکت امام زمان شده اند![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
|
|
حالا این یکی را هم داشته باشید...!!!!!!!!!!!!
|
| |
|
به گزارش شيعه نيوز به نقل از سايت خبري سني انلاين (حوزه علميه اهل سنت زاهدان ) مولانا عبدالحميد امام جمعه اهلسنت زاهدان، با توجه به نامگذاري سال 1386 به سال اتحاد ملي و انسجام اسلامي گفت: خوشحال و خرسنديم كه مقام رهبري سال جديد را سال انسجام ملي و اتحاد اسلامي نامگذاري كردند. اتحاد و انسجام جزو واژههاي بلند در تاريخ تمدن بشري هستند و بشر براي اينكه به ترقي و پيشرفت و قلههاي رفيع سعادت برسد همواره به اتحاد و انسجام نياز داشته و براي تحقق آن تلاش كرده است. | |
![]() |
بسم الله الرحمن الرحيم به گزارش خبرنگار شيعه نيوز به نقل از نهرين نت : تاجر سعودي فاش کرد:ملک عبدالله مبلغ 250 ميليارد دلار را براي ضربه به
شيعيان اختصاص داده است تاجر سعودي از خانواده سديري است به نقل از وزير در دولت سعوديه اعلام کرد که ملک عبدالله شخصا از امير بندر بن سلطان رئيس
مجلس واز وزير خارجه سعود الفيصل درخواست کرد که تمام سعي خود را براي رويارويي با ايران انجام دهند .وتمام اولويت هاي خاص با لبنان وعراق است. اين تاجر که طي سفري در انگليس به سر مي برد اذعان کرد که ملک عبدالله يک ماه قبل در اجتماع سري وحکومتي در رياض اعلام
کرد که مبلغ 20 ميليارد دلار براي تاييد صدام در جنگ عراق و ايران خرج کرد.واگر اين مبالغ سعودي نبود شيعيان در 1982 در جنگ خرمشهر برصدام غالب مي شدند.وهمچنين ملک عبدالله اعتراف کرد که مبلغ 40 ميليارد دلار خرج ازادي کويت از چنگ صدام نمود.ووي تاکيد کرد که مملکت
سعودي اماده است 250 ميليارد دولار هزينه براي مقابله با تسلط شيعيان بر حکومت انجام دهدوادامه داد که: سعودي در قضيه عراق در اينده نزديک پيروز مي شود.وهمچنين با
مسلح کردن نيروهاي ارهابي و نيروهاي شيعه مخالف با حکومت فعلي (اياد علاوي) وکردهاي مخالف با ضد ايران وگروهک تروريستي مجاهدين خلق و گروهکهاي تروريستي بلوچستان در ايران باعث
پيروزيهاي نيروهاي سياسي مي شود.ودر واقع ملک عبدالله با اين تصريحات چراغ سبزي براي شيوخ وهابيه براي فتوا براي قتل شيعيان داده است.
ماجراي سقيفه پس از پيامبر(ص)
… از سقيفه بايد آغاز كنيم.
دروغگوست كسي كه زندگي فاطمه(ع) را بنويسد و بر سقيفه پرده بكشد.
خام است آن كه بدبختي هاي مسلمين را در تاريخ اسلام بررسي كند و سقيفه را ناديده گذارد.
در سقيفه حقيقت ايمان و نفاق رقم زده شد، نفاق بر مسند نشست و ايمان سنگر گرفت، نفاق چيره شد و ايمان مبارزه آغاز كرد، نفاق در كفّه ي اكثريت قرار گرفت و ايمان در اقليت ماند، نفاق هجوم آغاز كرد و ايمان صبوري پيشه ساخت، نفاق كينه هاي خويش آشكار كرد و ايمان آماج حمله ها شد…
در سقيفه آزمايش الهي با صراحت به صحنه آمد و جز معدودي دردمند راه خدا، از اين صحنه رو سفيد بيرون نيامدند، سقيفه عرصه ي زشت ترين ننگ هاي امّت پس از پيامبر شد، سقيفه خلافت الهي را بازيچه ي هوس و حسد ساخت؛ سقيفه درب خانه ي علي(ع) را سوزاند و پهلوي زهرا را شكست، و خون «مالك بن نويره» را بر خاك ريخت و زن او را مورد تجاوز «خالدبن وليد» قرار داد، سقيفه جنگ جمل را شعله ور ساخت و معاويه پرستان را در صفين رو به روي علي(ع) قرار داد، و ابلهان خوارج را به قتلگاه نهروان كشاند … سقيفه در محراب كوفه شمشير بر فرق اميرمؤمنان فرود آورد، و در ساباط مدائن بر روي امام مجتبي(ع) خنجر كشيد؛ سقيفه معاويه را برگردن امّت سوار كرد و خلافت را به سلطنت تبديل نمود و يزيد را وليعهد ساخت، سقيفه سرور شهيدان را به كربلا كشاند، سقيفه سر حسين(ع) را بر نيزه زد…(1)
آري از سقيفه بايد آغاز كرد … و زندگي فاطمه را رو به روي سقيفه بايد ديد؛ ماه در دل شب جلوه اي ديگر دارد، فاطمه(ع) را نيز بايد در سياهترين شب نفاق مشاهده كرد؛ آنگاه كه خورشيد رسالت افول كرد، ماه عصمت درخشيد، انوار فرياد فاطمه از وراي قرون، سياهي اين شب را شكافت و تلألؤ اشك او ستارگان راهنماي گم گشتگان در اين شب ظلماني شد...
در سقيفه پرده اي سياه شدند، سدّي شوم بنا كردند، تا با فروشدن آفتاب نبوّت، امامت جانشين آن نشود؛ و فاطمه(ع) قامت برافراشت با پرچمي از درد، و با فريادي فراتر از سامعه ي زمان بر آنان شوريد و پرده ي ستبر تاريكي ها را شكافت و نگذاشت در اين سوي پرده، نسلها به تيرگي شب نفاق كور بمانند، و با هرچه در توان داشت، با اشك، با ناله، با فرياد، با خون خود، با پنهان داشتن قبر خويش، حقيقتي را كه بر آن توطئه سكوت داشتند به آيندگان ابلاغ كرد و چهره ي حقيقت را از پس نقاب تزوير بر ملا ساخت.
چنين است كه فاطمه عليها السلام مادر دردمند ايمان است، همچنان كه مادرش خديجه(ع) مادر اسلام بود. خانه خديجه در مكّه دژ مسلمين در برابر شرك جاهلي بود و بيت الاحزان فاطمه(ع) در مدينه سنگر مؤمنين در برابر سپاه مزوّر نفاق است.
در خانه ي خديجه مسلمانان توش و توان مي يافتند و تنزيل قرآن را فرا مي گرفتند، در بيت الاحزان فاطمه(ع) مؤمنان مرز ايمان و نفاق را مي شناسند و تأويل قرآن را مي آموزند.
از خانه ي خديجه اسلام باليد و برآمد تا خورشيد جزيرةالعرب شد و بتهاي سنگي شكست و كعبه تطهير گشت… از بيت الاحزان فاطمه ايمان مي بالد و بتهاي جاندار نفاق مي شكند و دل تطهير مي شود.
در خانه ي خديجه نبوّت سنگر گرفت؛ در بيت الاحزان فاطمه امامت به مبارزه ايستاده است:
پيامبر عظيم الشأن اسلام (ص) در ماه دوّم سال يازدهم هجري (روز بيست و هشتم ماه صفر)، دو ماه و نيم پس از آنكه در غديرخم اميرمؤمنان علي عليه السلام را به جانشيني خود نصب فرمود، در خانه ي خود رحلت كرد در حالي كه علي عليه السلام سر مبارك او را در آغوش داشت.(2)
پيامبر(ص) اضافه بر معرفي هاي مكرّر در طول مدّت رسالت، و اضافه بر آن كه در هر فرصتي مقام اهل بيت و علاقه و احترام خويش نسبت به فاطمه(ع) و فرزندان او، و نيز مقام علمي و سبقت ايمان و فضايل علي عليه السلام را گوشزد مي كرد(3)، و اضافه بر تعيين و نصب و معرفي رسمي آن گرامي در غديرخم به عنوان امام و جانشين پس از خود؛ در همين ايام كوتاه پس از غدير نيز به وسايل گوناگون امّت را به پيروي از خاندان پاك خويش تشويق مي فرمود، چنانكه در موارد مختلف و نيز در آخرين خطبه اي كه براي مردم در مسجد بيان فرمود صريحاً اعلام داشت «إنّي تارِكٌ فيكُمُ الثَّقَليْنِ: كِتابَ اللهِ وَ عِتْرَتي أَهْلَ بَيْتي، ما إنْ تَمَسَّكْتُمْ بِهِما لَنْ تَضِلُّوا اَبَداًّ – همانا من دو يادگار گرانبها در ميان شما باقي مي گذارم: كتاب خدا، و خانواده ي خودم را كه اگر به اين دو تمسك جوئيد هرگز گمراه نخواهيد شد»(4)
و نيز براي جلوگيري از كارشكني منافقاني كه پيامبر(ص) مي دانست با حكومت و امامت علي عليه السلام مخالفند و عليه او توطئه مي كنند، سپاهي به فرماندهي جواني به نام «اسامة بن زيد» تعيين فرمود كه به سوي «موته»در شام بروند. در سپاه اسامه، مهاجرين و انصار، و از جمله «ابوبكر» و «عمر» و «ابوعبيده جرّاح» و ديگران بودند، و پيامبر (ص) براي حركت اين سپاه بسيار تأكيد مي فرمود، حتّي اسامه پرسيد:
اجازه مي فرماييد ما باشيم تا خداوند شما را شفا عنايت فرمايد؟
پيامبر فرمود: از شهر خارج شويد و با نام خدا حركت كنيد!
و نيز با تأكيد مي فرمود: «لَعَنَ اللهُ مَنْ تَخَلَّفَ عَنْ جَيْشِ اُسامَةَ – خدا لعنت كند هر كس را كه از سپاه اسامه جدا شود و آن را ترك كند»،(5) در عين حال ابوبكر و عمر لشكر اسامه را ترك كرده و به مدينه بازگشتند!
بيماري پيامبر هر ساعت سنگين تر و حال آن گرامي بدتر مي شد، با توجّه به علاقه ي غير عادي زهرا عليهما السلام به پيامبر (ص)، طبيعي است كه آن بانوي گرامي بيش از همه در مورد حال پيامبر(ص) و نيز در مورد عواقب فقدان او نگران مي بود، شدّت وابستگي قلبي زهرا(ع) را به پيامبر (ص) در اين روايت بايد مشاهده كرد كه نقل كرده اند:
پيامبر(ص) در بستر وفات، به زهرا(ع) كه كنار او نشسته بود پنهان از ديگران چيزي فرمود و فاطمه گريان شد، آنگاه سخن ديگري به او فرمود كه او شاد و خندان شد، برخي كه شاهد اين منظره بودند بعدها از فاطمه(ع) در مورد آن گريه و خنده سئوال كردند، فرمود: پيابر (ص) ابتدا از رحلت و وفات خود به من خبر داد و من گريستم، سپس به من فرمودند تو اوّلين نفر از اهل بيت هستي كه به من ملحق مي شود، و من از اين جهت (كه پس از پيامبر مدّت درازي زنده نمي مانم و زودتر از ديگران به پيامبر ملحق مي شوم) خندان شدم.(6)
و نيز «عبدالله بن عباس» مي گويد: رسول خدا (ص) در بستر وفات به شدت گريست چنان كه اشكش محاسن مبارك او را تر كرد، به او عرض كردند: اي رسول خدا براي چه گريه مي كني؟
فرمود: براي ذريّه و فرزندان خود و آنچه شريران امّتم پس از من نسبت به آنان مرتكب مي شوند مي گريم! گويا فاطمه را مي بينم كه پس از من مورد ظلم و ستم واقع شده و فرياد مي زند «آه پدرجان» و هيچكس او را ياري نمي كند.
فاطمه(ع) اين موضوع را شنيد و به گريه در آمد؛ پيامبر(ص) فرمود: دخترم گريه نكن.
عرض كرد: براي آنچه پس از تو بر سرم بياورند گريه نمي كنم، بلكه براي فراق و دوري شما مي گريم.
فرمود: مژده باد تو را اي دختر محمّد كه زود به من خواهي پيوست، و تو اوّلين نفر از اهل بيت مني كه به من ملحق خواهي شد.(7)
سرانجام روح پيامبر عزيز، صلي الله عليه و آله به باغ ملكوت پر كشيد، و زهرا عليها السلام را در اندوه و مصيبتي بزرگ باقي گذاشت. فقدان پيامبر(ص) براي زهرا (ع) بسيار اندوه بار و سنگين بود، در روايات ذكر شده كه آن گرامي پس از پيامبر شب و روز در گريه و اندوه و عزاداري بود، و گاه از شدّت گريه بيهوش مي شد(8) و «آنقدر بر پيامبر گريست كه مردم مدينه آزرده شدند و به او اعتراض كردند كه با گريه ي بسيارت ما را آزار مي دهي! و زهرا(ع) بعد از آن به گورستان و قبور شهداء مي رفت و آنچه مي خواست مي گريست و باز مي گشت»(9)
علي عليه السلام مي فرمايد: « من پيامبر(ص) را در همان پيراهنش غسل دادم، و فاطمه(ع) از من درخواست مي كرد كه آن پيراهن را به او نشان دهم، و (چون پيراهن را به او نشان دادم) آن را بوئيد و بيهوش شد، و من چون چنين ديدم آن پيراهن را از او پنهان كردم».(10)
فاجعه!
اميرمؤمنان علي عليه السلام با همراهي برخي از بستگان به كار تجهيز و دفن و عزاداري پيامبر اشتغال داشت كه گروهي از مهاجرين و انصار در محّلي به نام «سقيفه ي بني ساعده» گرد آمدند و برخلاف فرمان خدا و پيامبر(ص) از پيش خود به تعيين خليفه پرداختند، و سرانجام باند ابوبكر و عمر و ابوعبيده ي جرّاح، با يك نوع بازي سياسي، توانستند ابوبكر را خليفه سازند و قبيله ي «اوس» به رقابت با قبيله ي «خزرج» و براي آنكه مبادا رئيس خزرج «سعد بن عباده» به رياست برسد، پيش دستي كرده و با ابوبكر بيعت كردند، و بدين ترتيب هنوز جنازه ي مطهّر و عزيز پيامبر(ص) بر زمين بود كه اساس غصب و تحريف در خلافت را استوار ساختند و حقّ مسلّم و منصوص اميرمؤمنان علي عليه السلام را به تاراج غصب بردند.
«براء بن عازب» يكي از صحابه ي پيامبر(ص) مي گويد: هنگامي كه رسول خدا صلّي الله عليه و آله رحلت فرمود متحيّر و سرگردان شدم و حالتي ديوانه وار يافتم و با آن كه براي وفات پيامبر(ص) بسيار اندوهناك بودم برخاستم تا به سوي بني هاشم كه نزد پيامبر بودند بروم، و متوجه بودم كه ببينم از معروفين قريش و سران قوم در اينجا كسي هست يا خير؟ و من همچنان مبهوت و جوياي سران قوم مي بودم كه يك وقت دريافتم ابوبكر و عمر در اين جماعت نيستند آنگاه خبر رسيد كه در سقيفه ي بني ساعده گرد آمده اند، و ديگري مي گفت مردم با ابوبكر بيعت كردند!
من ديگر درنگ نكردم و بيرون آمدم و ديدم ابوبكر مي آيد و عمربن خطاب و ابوعبيده ي جرّاح و گروهي از اهل سقيفه همراه او بودند، و لباسهاي صنعاني پوشيده بودند و در راه بر هر كس عبور مي كردند او را فريب داده پيش مي كشيدند و خواهي نخواهي دست او را بر دست ابوبكر مي سودند و از او بيعت مي گرفتند!!(11)
آري، هنوز پيكر پاك پيامبر عزيز(ص) به خاك نرفته بود كه، توطئه عليه علي عليه السلام را عملي ساختند، و اين غصب و تحريف و گمراهي براي زهرا عليها السلام و ساير اهل بيت فاجعه ديگري بود كه بر مصيبت فقدان پيامبر(ص) اضافه مي شد...
بديهي است كه اميرمؤمنان علي عليه السلام، و معدودي انگشت شمار از مؤمنان نظير سلمان و ابوذر و مقداد و … در برابر اين گمراهي مقاومت مي كردند، نهايت آنكه اميرمؤمنان(ع) به جهت نو پا بودن اسلام و نزديكي مردم با زمان جاهليت و كفر، و براي آنكه در صفوف امّت تفرقه شكننده اي ايجاد نشود و اسلام همچنان حاكم باشد و پيشرفت كند و مستقر شود، چاره اي نداشت جز آن كه از خشونت و جنگ و ستيز تا سر حدّ امكان خودداري نمايد، و با مدارا و مرافقت، ظلمت و گمراهي را – ولو در دراز مدّت – خنثي سازد و به همين جهت است كه مي بينيم آن شهسوار شيردل ميدانهاي نبرد كه سوزش شمشيرش را گردان عرب بر گرده خويش دريافته بودند اينك در برابر غاصبان با نهايت تواضع و بردباري برخورد مي كند؛ در حالي كه اگر مصلحت در مقابله و خشونت بود به كمترين كوششي مي توانست آنان را از ميان بردارد و اتفاقاً اميرمؤمنان(ع) خود در آغاز هجومِ مأموران به خانه ي آن گرامي، به همين مطلب اشاره فرموده است، در اين زمينه به متن روايات توجّه كنيم:
«سلمان فارسي»و «عبدالله بن عباس» و برخي راويان ديگر روايت كرده اند: روزي كه پيامبر(ص) رحلت فرمود هنوز پيكر مطهّر او مدفون نشده بود كه مردمان پيمان شكستند و به راه انحراف رفتند و بر مخالفت فرمان او گرد آمدند، و علي عليه السلام به كار تدفين پيامبر(ص) اشتغال داشت تا از غسل و كفن و حنوط و دفن پيامبر(ص) فارغ شد، آنگاه به گردآوري قرآن روي آورد و براي انجام وصيّت رسول خدا (ص) (در مورد جمع آوري قرآن) از مردم مشغول ماند.
عمر به ابوبكر گفت: همه ي مردم با تو بيعت كرده اند جز اين مرد و خاندان او، كسي را نزد او بفرست، ابوبكر پسرعموي عمر را كه«قنفذ» نام داشت به سوي علي عليه السلام فرستاد و به او گفت نزد علي برود و به او بگو خليفه ي رسول خدا ترا فرا مي خواند!
و مكرر او را فرستادند و علي(ع) از آمدن نزد ايشان خودداري كرد، عمر خشمگين برجست و به«خالد وليد»و«قنفد» و گروهي كه دور او بودند فرمان داد هيزم و آتش بياورند، و به خانه ي علي و فاطمه صلوات عليهما رفتند، و فاطمه(ع) در آن سوي درب نشسته بود در حالي كه (جهت عزا) سرخويش را بسته و اندامش از مصيبت پيامبر(ص) نحيف و لاغر شده بود.
عمر پيش آمد و در زد و فرياد برداشت: اي پسر ابوطالب در را بازكن!
فاطمه(ع) پاسخ داد: اي عمر چكار به ما داري كه ما را با مصيبتمان وانمي گذاري؟
عمر گفت: در را باز كن وگرنه خانه را به روي شما آتش مي زنيم!
فاطمه(ع) پاسخ داد: اي عمر آيا از خدا عزّ و جل نمي ترسي كه بر خانه ي من (بدون اجازه) وارد مي شوي و به منزل من هجوم مي آوري؟
عمر آتش خواست، و بر در آتش افكند و آن را سوزاند و شكست، فاطمه(ع) جلوي او را گرفت و فرياد زد: پدرجان يا رسول الله.
عمر شمشير را با غلاف آن بالا برد و بر پهلوي او كوفت، فاطمه(ع) ناله كرد، عمر تازيانه بر بازوي او زد، فاطمه فرياد زد: پدرجان.
در اين هنگام علي عليه السلام برجست و گريبان عمر را گرفت و او را فرو كشيد و بر زمين كوفت و بيني و گردن او را رنجه كرد، و مي خواست او را بكشد اما گفتار رسول خدا(ص) كه او را به صبر و طاعت وصيت فرموده بود به ياد آورد، و فرمود:
«به خدايي كه محمّد را به پيامبري مكّرم داشت اي پسر صهّاك اگر تقدير و فرمان الهي از قبل نبود هر آينه در مي يافتي كه نمي تواني به خانه ي من داخل شوي».
عمر كمك طلبيد، و گروهي آمدند و به خانه وارد شدند و بر علي(ع) ازدحام كرده او را گرفتند و ريسماني به گردن او افكندند و او را كشان كشان مي بردند، فاطمه(ع) جلوي منزل ميان آنان و علي (ع) حائل شد و مانع آن گرديد كه علي عليه السلام را ببرند. قنفذ به او حمله كرد و با تازيانه چنان فاطمه(ع) را مضروب ساخت كه هنگام وفات هنوز اثر تازيانه بر بازوي زهرا(ع) همچون دستبندي آشكار بود، و نيز زهرا(ع) را ميان در و ديوار قرار داده فشرد به طوري كه يك دنده ي او شكست و جنينش سقط شد و به همين جهت همواره بيمار و بستري بود تا به شهادت رسيد، صلّي الله عليها.(11) و نيز در برخي روايات ذكر شده كه … در جريان هجوم به منزل چنان سيلي به صورت زهرا(ع) زد كه گوشواره ي آن گرامي گسيخت و فرو افتاد و درب را چنان به پهلوي او كوفت كه پهلو شكست و جنينش سقط شد.(12)
آري زهرا(ع) با تمام توان خويش از اميرمؤمنان(ع) دفاع مي كرد، و به همين جهت مهاجمان بر بازوان مطهّر او تازيانه زدند تا دست از علي(ع) بدارد، و سرانجام كه با ضرب و جرح و شكستن پهلو و سقط جنينش، علي(ع) را از او گرفتند، باز زهرا(ع) با آن حال از پاي ننشست و با گروهي از زنان بني هاشم به دنبال علي عليه السلام به مسجد آمد و فرياد بر داشت:
دست از پسرعمويم برداريد وگرنه به خدا سوگند گيسوانم را پريشان كرده پيراهن پيامبر(ص) را بر سر مي نهم و به درگاه خدا مي نالم و بر شما نفرين مي كنم،(13) و (در خواهيد يافت كه) ناقه ي صالح ( كه موجب عذاب قوم ثمود گرديد) نزد خدا گرامي تر از فرزندان من نيست!(14)
و به ابوبكر رو كرد و فرمود: آيا مي خواهي شوهر مرا به قتل برساني!(15)
اميرمؤمنان عليه السلام به سلمان فرمان داد: زهرا(ع) را دريابد و از نفرين منصرف سازد. (16)
سلمان مي گويد: به خدا سوگند (هنگامي كه زهرا(ع) تهديد به نفرين كرد) بنيان ديوارهاي مسجد را مشاهده كردم كه از زمين كنده شد ، من نزديك او رفتم و عرض كردم: بانو و سرور من، خداي متعال پدر ترا به رحمت برانگيخت شما سبب عذاب و نقمتِ (بر مردم) مباشيد. (17)
فرمود: اي سلمان بگذار تا داد خود را از اين بيدادگران بگيرم.
عرض كردم: علي(ع) مرا خدمت شما فرستاده و فرمان داده است كه به خانه بازگرديد.
فرمود: اينك كه او فرمان داده اطاعت مي كنم و شكيبائي مي ورزم. (18)
سلمان مي گويد: (پس از انصراف آن گرامي) ديوار برجاي خود افتاد چنانكه غبار از زير آنها برخاست و به بيني هاي ما وارد شد. (19)
«عبدالله بن عباس» مي گويد: «… بدين ترتيب علي عليه السلام را كشان كشان نزد ابوبكر بردند، چون چشم ابوبكر به او افتاد فرياد زد او را رها كنيد، علي عليه السلام گفت: چه زود بر اهل بيت پيامبرتان هجوم آورديد! اي ابوبكر به كدام حق و كدام ميراث و كدام سابقه مردم را به بيعت خويش فرا مي خواني! آيا تو ديروز به فرمان رسول خدا با من بيعت نكردي؟!
عمر گفت: اي علي! اين حرفها را رها كن، بخدا سوگند اگر بيعت نكني تو را به قتل مي رسانيم!» (20)
و سرانجام پس از آن كه علي عليه السلام و ياران اندك او گفتگوهايي با ابوبكر در مورد غصب خلافت كردند و پس از آن كه چندين بار آن گرامي را به قتل تهديد نمودند، دست او را گرفته و در حالي كه دست خود را باز نمي كرد دست ابوبكر را به دست او زدند و به همين مقدار به عنوان بيعت قانع شدند و اميرمؤمنان به خانه بازگشت. (21)
علي عليه السلام چون ياوري جز چند تن انگشت شمار نداشت طبق دستور و وصيت پيامبر(ص) كه به او فرمود: «اگر ياوراني پيدا كردي با آنان جهاد كن و اگر ياوري نيافتي تحمّل و صبر كن»(22) صبوري پيشه ساخت، و پيش از بيعت هم چند شب زهرا و حسن و حسين عليهم السلام را همراه بر مي داشت و به خانه ي مهاجرين و انصار مراجعه مي فرمود، و سابقه ي خود و جريان تعيين خويش را توسط پيامبر(ص) در غدير خم و ساير مسايل را به آنان ياد آوري مي كرد و از آنان براي رفع اين انحراف و گمراهي كمك مي طلبيد، و برخي از آنان وعده ي كمك مي دادند و علي عليه السلام از آنان مي خواست كه بامداد بيايند و سلاح خود را بياورند و آماده ي جهاد باشند، اما بامداد جز چند نفر كه از آنان جمله سلمان و ابوذر و مقداد بودند كسي نمي آمد(23)، و بدين سان آن گرامي را تنها گذاشتند و كار غاصبان بالا گرفت و حكومت ابوبكر استوار شد.
1- رجوع شود به شعر پر معناي قاضي ابوبكر بن ابي قريعه كه در كشف الغمه و بحار الانوار ج 43 ص 190 نيز نقل شده كه در آن جمله مي گويد: « و اريتكم انّ الحسين اصيب في يوم السقيفه... و به شما نشان مي دادم كه حسين را در روز سقيفه كشتند».
2- نهج البلاغه فيض السلام خطبه ي شماره 193 ص 651-652. كامل بهائي جزء اوّل ص 292-293، امالي مفيد ص 138، امالي طوسي ج 2 ص 158-186 و 213-214، امالي صدوق ص 509، مناقب شهر آشوب ج 2 ص 64. اصول افي ج 1 ص 459. منتهي الآمال ص 129-130.
3- كه نمونه هاي بسيار و گوناگون آن در كتب بزرگان شيعه و سني متواتراً ذكر شده است.
4- غاية المرام ص 212، الغدير ج 1 ص 55-9، عيون اخبار الرضا(ع) ج 1 ص 57 و ج 2 ص 30-31ف مسند احمدبن جنبل ج 3 ص 17 (چاپ بيروت) – احتجاج طبرسي ص 90 جزء اوّل – كتاب سقيفه سليم بن قيس ص 121.
5- شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد ج 2 ص 21 چاپ 4 جلدي – و نيز در منتهي الآمال ص 124-127، و در كامل بهائي جزء اوّل ص 291.
6- كشف الغمه ج 2 ص 8 – امال طوسي ج 2 ص 14 و 15 – مناقب شهر آشوب ج 3 ص 136- منتهي الآمال ص 130.
7- بحار ج 43 ص 156 – امالي طوسي ج 1 ص 191 – منتهي الآمال ص 164 و 165.
8- مناقب شهر آشوب ج 3 ص 137 – كامل بهائي جزء اوّل ص 305 – بيت الاحزان ص 137.
9- بحار ج 43 ص 155 – مناقب شهر آشوب ج 3 ص 104 – امالي صدوق ص 121 – منتهي الامال ص 164.
10- بحار ج 43 ص 157 – بيت الاحزان ص 140.
11- كتاب سقيفه تأليف سليم بن قيس هلالي، ص 82-85 و 249-250.
12- بيت الاحزان، ص 97 – كنزالفوائد كراجكي، ص 364.
13- احتجاج طبرسي جزء اول ص 113-114، و شبيه به اين روايت در روضه ي كافي ص 238.
14- احتجاج طبرسي جزء اول ص 113-114، بحار ج 43 ص 47، بيت الاحزان ص 87.
15- روضه ي كافي ص 237-238، بيت الاحزان ص 86 و 87.
16- بحار ج 28 ص 227 و 228، احتجاج طبرسي جزء اول ص 113و114، بيت الاحزان ص 86.
17- بحار ج 43 ص 47 و ج 28 ص 206 – احتجاج ص 113 و 114 – مناقب شهر آشوب ج 3 ص 118- بيت الاحزان ص 87.
18- بحار؛ ج 28 ص 227 و 228 – احتجاج طبرسي ص 113و 114- بيت الاحزان ص 87.
19- بحار ج 43 ص 47 و ج 28 ص 206- احتجاج طبرسي ص 113 و 114- مناقب شهر آشوب ج 3 ص 118- بيت الاحزان ص 87.
20- كتاب سقيفه ي سليم بن قيس ص 251-252، بحار ج 28 ص 300-301.
21- كتاب سقيفه ي سليم بن قيس ص 251-251، بحار ج 28 ص 300-301.
22- بحار ج 28 ص 191 و 210 و 247، كتاب سقيفه سليم بن قيس ص 72 و 73 و 87، احتجاج طبرسي ص 98 و 110.
23- بحار ج 28 ص 267- 268، كتاب سقيفه سليم بن قيس ص 81 و 128، احتجاج طبرسي ص 107، و نيز قسمت از اين مطلب در نهج البلاغه ابن ابي الحديد ج 6 ص 13 هم ذكر شده است.
آری....عاشورا و سقيفه :
ديد جريان شناسانه در حوادث،ريشه حادثه عاشورا را در انحراف نخستين دررهبرى حكومت مىبيند كه در«سقيفه بنى ساعده»اتفاق افتاد.اگر جمعى از امت پيامبر،نيم قرن پس از رحلت رسول الله«ص»در كربلا فرزند رسول الله را شهيد كردند،زمينه آندر حوادث گذشته و غصب خلافت و تصدى آل ابو سفيان نسبت به حكومت اسلامى وكنار زدن ائمه از ولايت و رهبرى بود.از اين رو در زيارت عاشورا كسانى لعن مىشوند كهآغازگر ظلم بر اهل بيت پيامبر و بنيانگذار ستم به ذريه رسول خدا«ص»بودند،و نيز كسانىكه به آن ستم نخست راضى شدند،همكارى يا سكوت كردند و زمينهساز آن بودند،تاآنجا كه براى جنگ با عترت پيامبر، تمكين كردند:«لعن الله امة اسست اساس الظلم و الجورعليكم اهل البيت و لعن الله امة دفعتكم عن مقامكم و ازالتكم عن مراتبكم التى رتبكم الله فيهاو لعن الله امة قتلتكم و لعن الله الممهدين لهم بالتمكين من قتالكم...».
در ماجراى كربلا،همه آنان كه از آغاز،اهل بيت را از صحنه اجتماعى و سياسى امتكنار زدند و بر غصب حكومت اسلامى توطئه كردند،تا آنان كه بر كشتن او گرد آمدند وهمراهى و متابعت كردند،شريكند.اين نكته در جاى ديگر زيارت عاشورا مطرح است:
«اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد و آل محمد و آخر تابع له على ذلك،اللهم العن العصابةالتى جاهدت الحسين و شايعت و بايعت و تابعت على قتله،اللهم العنهم جميعا». (1) توطئه سقيفه،تلاشى از سوى شرك شكستخورده در جبهههاى بدر و احد و حنينبود،تا دوباره به سيادت جاهلى خود برسند و سفيانيان كوشيدند انتقام كشتههاى خود رااز آل پيامبر،از طريق سلطه يافتن بر خلافت و تار و مار كردن بنى هاشم و عترت رسولبگيرند. طرح شورا و بيعتساختگى سقيفه،ظاهرى فريبنده براى اعمال آن سياست بود.
به قول نير تبريزى:
كانكه طرح بيعتشور افكند خود همانجا طرح عاشورا افكند چرخ در يثرب رها كرد از كمان تير كاندر نينوا شد بر نشان (2)
هواداران سقيفه،در سپاه كوفه بودند.امام حسين«ع»روز عاشورا با بدن مجروح، آنانرا«شيعيان آل ابى سفيان»خطاب كرد كه نه دين داشتند،نه حريت.ابن زياد وقتى با سربريده حسين«ع»در طشت طلايى رو به رو شد،با چوبى كه در دست داشت بر لبهاى آنسر مطهر مىزد و مىگفت:«يوم بيوم بدر» (3) يزيد بن معاويه نيز پس از كشتن امام وسرمستى از پيروزى بر آن حضرت،در پيش چشم فرزندان او كه به اسارت در كاخ او بردهشده بودند،آرزو كرد كه كاش نياكان كشته شدهاش در بدر،زنده بودند و به يزيد مىگفتنددستت درد نكند. كشتن حسين«ع»و يارانش را در مقابل كشتههاى بدر دانست،منكروحى و نزول جبرئيل شد و گفت اگر از آل احمد انتقام نگيرم،از نسل خندف نيستم... (4) حضرت زينب«ع»با خطاب«يابن الطلقاء»به يزيد،اشاره به نيكان مشرك او كرد،كه درفتح مكه،پيامبر آزادشان كرد، امام سجاد«ع»نيز به يزيد گفت:جد من على بن ابى طالب،در جنگ بدر و احد و احزاب، پرچمدار رسول الله بود،اما پدر و جد تو،پرچمدار كفاربودند. (5) كربلا،صحنه تجديد كينههاى مشركان و منافقان بر ضد آل الله بود و همان قدرتسياسى را كه ميراث رسول خدا بود و غاصبانه به دست دشمن افتاد،بر ضد عترت رسولبه كار گرفتند و اين از شگفتيهاى تاريخ است!سيد الشهدا«ع»در خطابه خويش در عاشورابه سپاه كوفه چنين فرمود:شمشيرى را كه ما به دستتان داديم،عليه ما تيز كرديد و به روىما شمشير كشيديد و آتشى را كه بر دشمنان شما و ما افروخته بوديم،بر خود ما افروختيدو با دشمنان خدا بر ضد اولياء الله همدستشديد: «فشحذتم علينا سيفا كان فى ايدينا وحششتم علينا نارا اضرمناها على عدوكم و عدونا...» (6) و در نقل ديگر:«سللتم علينا سيفا فىرقابنا و حششتم علينا نار الفتن...فاصبحتم البا على اوليائكم و يدا عليهم لاعدائكم» (7) آيا اينهمان سخن ابو بكر بن عربى نيست كه حسين«ع»به شمشير جدش كشته شد«ان حسيناقتل بسيف جده»؟ (8) تيرى را كه عمر سعد،صبح عاشورا به سوى اردوى حسينى رها مىكند و تيرى را كهحرمله بر گلوى على اصغر«ع»مىزند،تيرى نيست كه در سقيفه رها شد و بر قلب پيامبرنشست؟و آيا آن تير،بر حنجره اصغر نشستيا بر جگر دين فرود آمد؟چه خوب وعميق دريافته و سروده است،مرحوم آية الله كمپانى:
فما رماه اذ رماه حرمله و انما رماه من مهد له سهم اتى من جانب السقيفه و قوسه على يد الخليفه و ما اصاب سهمه نحر الصبى بل كبد الدين و مهجة النبى (9)
اگر واقعه شوم سقيفه نبود،هرگز جنايتهاى بعدى كه اوج آن در عاشورا بود،پيشنمىآمد و مسير تاريخ اسلام و شيعه به گونه ديگرى بود.
اگر پيمان مردم با«ولى»بود اگر پيوند با آل على بود نه فرمان نبى از ياد مىرفت نه رنج و زحمتش بر باد مىرفت نه زهرا كشته مىشد در جوانى نه مىشد خسته از اين زندگانى نه خون دل نصيب مجتبى بود نه پرپر لالهها در كربلا بود نه زينب بذر غم مىكاشت در دل نه مىزد سر ز غم بر چوب محمل بقيع ما نه غم افزاى جان بود نه ويران و چنين بىسايه بان بود (10)
ان عضك الدهر فانتظر فرجا فانه نازل بمنتظره او مسك الضر و ابتليت به فاصبر فان الرخاء فى اثره (على عليه السلام)
صبر و حلم از صفات فاضله نفسانى است و از نظر علم النفس معرف علو همت و بلندى نظر و غلبه بر اميال درونى است و تسكين دردها و آلام روحى بوسيله صبر و شكيبائى انجام ميگيرد .
صبر،تحمل شدايد و نا ملايمات است و يا شكيبائى در انجام واجبات و يا تحمل بر خوردارى از ارتكاب معاصى و محرمات است و در هر حال اين صفت زينت آدمى است و هر كسى بايد خود را بزيور صبر آراسته نمايد.
على عليه السلام از هر جهت صبور و شكيبا و حليم بود زيرا رفتار او خود مبين حالات او بود حتى در جنگها نيز صبر و بردبارى ميكرد تا دشمن ابتداء بيشرمى و تجاوز را آشكار مينمود .
على عليه السلام در حلم و بردبارى بحد كمال بود و تا حريم دين و شرافت انسانى را در معرض تهاجم و تجاوز نميديد صبر و حوصله بخرج ميداد ولى در مقابل دفاع از حقيقت از هيچ حادثهاى رو گردان نبود.معاويه را نيز بحلم ستودهاند اما حلم معاويه تصنعى و ساختگى بوده و از روى سياست و حيلهگرى و براى حفظ منافع مادى بود در حاليكه حلم على عليه السلام فضيلت اخلاقى محسوب شده و براى احياء حق و پيشرفت دين و هدايت گمراهان بود.
در تمام غزوات پيغمبر صلى الله عليه و آله رنج و مشقت كارزار را تحمل نمود و از آن بزرگوار حمايت كرد و هر گونه سختى و ناراحتى را درباره اشاعه و ترويج دين با كمال خوشروئى پذيرفت .
رسول اكرم صلى الله عليه و آله از فتنههائى كه پس از رحلتش در امر خلافت بوجود آمد او را آگاه كرده بصبر و تحمل توصيه فرمود،على عليه السلام نيز مصلحة براى حفظ ظاهر اسلام مدت 25 سال در نهايت سختى صبر نمود چنانكه فرمايد:فصبرت و فى العين قذى و فى الحلق شجى .يعنى من مانند كسى صبر كردم كه گوئى خارى در چشمش خليده و استخوانى در گلويش گير كرده باشد.
على عليه السلام براى استرداد حق خويش قدرت داشت ولى براى حفظ دين مأمور بصبر بود و اين بزرگترين مصيبت و مظلوميتى است كه هيچكس را جز خود او ياراى تحمل آن نيست!ميفرمايد (بارها تصميم گرفتم كه يكتنه با اين قوم ستمگر بجنگ برخيزم و حق خود باز ستانم ولى بخاطر وصيت پيغمبر صلى الله عليه و آله و براى حفظ دين از حق خود صرف نظر كردم.) چه صبرى بالاتر از اين كه اراذلى چند مانند مغيرة بن شعبه و خالد بن وليد بخانهاش بريزند و بزور و اجبار او را براى بيعت با ابو بكر بمسجد برند در حاليكه اگر دست بقبضه شمشير ميبرد مخالفى را در جزيرة العرب باقى نميگذاشت!گويند وقتى حضرت امير عليه السلام را كشان كشان براى بيعت با ابو بكر بمسجد مىبردند يك مرد يهودى كه آن وضع و حال را ديد بى اختيار لب بتهليل و شهادت گشوده و مسلمان شد و چون علت آنرا پرسيدند گفت من اين شخص را ميشناسم و اين همان كسى است كه وقتى در ميدانهاى جنگ ظاهر ميشد دل رزمجويان را ذوب كرده و لرزه بر اندامشان ميافكند و همان كسى است كه قلعههاى مستحكم خيبر را گشود و در آهنين آنرا كه بوسيله چندين نفرباز و بسته ميشد با يك تكان از جايگاهش كند و بزمين انداخت اما حالا كه در برابر جنجال يكمشت آشوبگر سكوت كرده است بى حكمت نيست و سكوت او براى حفظ دين اوست و اگر اين دين حقيقت نداشت او در برابر اين اهانتها صبر و تحمل نميكرد اينست كه حق بودن اسلام بر من ثابت شد و مسلمان شدم.
باز چه مظلوميتى بزرگتر از اين كه از لشگريان بيوفاى خود بارها نقض عهد ميديد و آنها را نصيحت ميكرد اما بقول سعدى (دم گرمش در آهن سرد آنها مؤثر واقع نميشد) و چنانكه گفته شد آرزوى مرگ ميكرد تا از ديدار كوفيهاى سست عنصر و لا قيد رهائى يابد.
على عليه السلام پس از رحلت پيغمبر صلى الله عليه و آله دائما در شكنجه روحى بود و جز صبر و تحمل چارهاى نداشت بنقل ابن ابى الحديد آنحضرت صداى كسى را شنيد كه ناله ميكرد و ميگفت من مظلوم شدهام فرمود:هلم فلنصرخ معا فانى ما زلت مظلوما.يعنى بيا با هم ناله كنيم كه من هميشه مظلوم بودهام!
درباره مظلوميت و شكيبائى على عليه السلام پس از رحلت پيغمبر صلى الله عليه و آله (در دوران خلفاء ثلاثه) ترجمه خطبه شقشقيه ذيلا نگاشته ميشود تا صبر و تحمل آنجناب از زبان خود وى شنيده شود:
بدانيد بخدا سوگند كه فلانى (ابو بكر) پيراهن خلافت را (كه خياط ازل بر اندام موزون من دوخته بود بر پيكر منحوس خود) پوشانيد و حال آنكه ميدانست محل و موقعيت من نسبت بامر خلافت مانند ميله وسط آسياب است نسبت بسنگ آسياب كه آنرا بگردش در ميآورد. (من در فضائل و معنويات چون كوه بلند و مرتفعى هستم كه) سيلابهاى علم و حكمت از دامن من سرازير شده و طاير بلند پرواز انديشه را نيز هر قدر كه در فضاى كمالات اوج گيرد رسيدن بقله من امكان پذير نباشد.
با اينحال شانه از زير بار خلافت (در آن شرايط نا مساعد) خالى كرده و آنرا رها نمودم و در اين دو كار انديشه كردم كه آيا با دست تنها (بدون داشتن كمك براى گرفتن حق خود بر آنان) حمله آرم يا اينكه بر تاريكى كورى (گمراهى مردم) كه شدت آن پيران را فرسوده و جوانان را پير ميكرد و مؤمن در آنوضع رنج مىبرد تا پروردگارش را ملاقات مينمود شكيبائى كنم؟پس ديدم صبر كردن بر اين ظلم و ستم (از نظر مصلحت اسلام) بعقل نزديكتر است لذا از شدت اندوه مثل اينكه خار و خاشاك در چشمم فرو رفته و استخوانى در گلويم گير كرده باشد در حاليكه ميراث خود را غارت زده ميديدم صبر كردم!تا اينكه اولى راه خود را بپايان رسانيد و عروس خلافت را بآغوش پسر خطاب انداخت!عجبا با همه اقرارى كه در حيات خويش به بى لياقتى خود و شايستگى من ميكرد (و ميگفت:اقيلونى و لست بخيركم و على فيكم.ـمرا رها كنيد كه بهترين شما نيستم در حاليكه على در ميان شما است) بيش از چند روز از عمرش باقى نمانده بود كه مسند خلافت را بديگرى (عمر) واگذار نمود و اين دو تن دو پستان شتر خلافت را دوشيدند،خلافت را در دست كسى قرار داد كه طبيعتش خشن و درشت و زخم زبانش شديد و لغزش و خطايش در مسائل دينى زياد و عذرش از آن خطاها بيشتر بود.
او چون شتر سركش و چموشى بود كه مهار از پره بينىاش عبور كرده و شتر سوار را بحيرت افكند كه اگر زمام ناقه را سخت كشد بينىاش پاره و مجروح شود و اگر رها ساخته و بحال خود گذارد شتر سوار را به پرتگاه هلاكت اندازد،سوگند بخدا مردم در زمان او دچار اشتباه شده و از راه راست بيرون رفتند من هم (براى بار دوم) در طول اينمدت با سختى محنت و اندوه صبر كردم تا اينكه (عمر نيز) براه خود رفت و خلافت را در ميان جمعى كه گمان كرد من هم (در رتبه و منزلت) مانند يكى از آنها هستم قرار داد.
خدايا كمكى فرماى و در اين شورا نظرى كن،چگونه اين مردم مرا با اولى (ابو بكر) برابر دانسته و درباره من بشك افتادند تا امروز در رديف اين اشخاص قرار گرفتم و لكن باز هم (بمصلحت دين) صبر كردم و در فراز و نشيب با آنها هماهنگ شدم (سابقا گفته شد كه اعضاء شورا شش نفر بودند) پس مردى (سعد وقاص) بسابقه حقد و كينهاى كه داشت از راه حق منحرف شد و قدم در جاده باطل نهاد و مرد ديگرى (عبد الرحمن بن عوف) بعلت اينكه داماد عثمان بود از من اعراض كردهو متمايل باو شد و دو نفر ديگر (طلحه و زبير كه از پستى آنها) زشت است نامشان برده شود.بدين ترتيب سيمى (عثمان) در حاليكه (مانند چهار پايان از كثرت خوردن) دو پهلويش باد كرده بود زمام امور را در دست گرفت و فرزندان پدرش (بنى اميه) نيز با او همدست شده و مانند شترى كه با حرص و ولع گياهان سبز بهارى را خورد،مشغول خوردن مال خدا گرديدند تا اينكه طنابى كه بافته بود باز شد (مردم بيعتش را شكستند) و كردارش موجب قتل او گرديد.
چيزى مرا (پس از قتل عثمان) بترس و وحشت نينداخت مگر اينكه مردم مانند يال كفتار بسوى من هجوم آورده و از همه طرف در ميانم گرفتند بطوريكه از ازدحام و فشار آنان حسنين در زير دست و پا مانده و دو طرف جامهام پاره گرديد.
مردم چون گله گوسفندى كه در جاى خود گرد آيند (براى بيعت) دور من جمع شدند و چون بيعت آنان را پذيرفتم گروهى (مانند طلحه و زبير) بيعت خود را شكستند و گروه ديگرى (خوارج) از زير بار بيعت من بيرون رفتند و برخى نيز (معاويه و طرفدارانش) بسوى جور و باطل گرائيدند مثل اينكه آنان كلام خدا را نشنيدند كه فرمايد:ما سراى آخرت را براى كسانى قرار ميدهيم كه در روى زمين اراده سركشى و فساد نداشته باشند و حسن عاقبت مخصوص پرهيزكاران است.
بلى بخدا سوگند اين آيه را يقينا شنيده و حفظ كردند و لكن دنيا در نظر آنان جلوه كرد و زينتهايش آنها را فريب داد.
بدانيد سوگند بدان خدائى كه دانه را (در زير زمين براى روئيدن) بشكافت و بشر را آفريد اگر حضور آن جمعيت انبوه و قيام حجت بوسيله يارى كنندگان نبود و پيمانى كه خداوند از علماء براى قرار نگرفتن آنان در برابر تسلط ستمگر و خوارى ستمديده گرفته است وجود نداشت هر آينه مهار شتر خلافت را بر كوهان آن انداخته و رها ميكردم و از آن صرف نظر مىنمودم و شما در مىيافتيد كه اين دنياى شما (با تمام زرق و برقش) در نزد من بى ارزشتر از آب بينى بز است (1) .
على عليه السلام در اين خطبه در اثر هيجان ضمير و فرط اندوه شمهاى از صبرو تحمل خود را درباره مظلوميتش اظهار داشته و بر همه روشن نموده است كه تحمل چنين مظلوميتى چقدر سخت و طاقت فرسا است زيرا آنجناب كه مستجمع تمام صفات حميده و سجاياى عاليه اخلاقى بود در مقابل سعد وقاص و معاويه و امثال آنها قرار گرفته بود كه تقابل آنها از نظر منطق درست تقابل ضدين است چنانكه خود آنحضرت فرمايد روزگار مرا بپايهاى تنزل داد كه معاويه هم خود را همانند من ميداند!تحمل اينهمه نا ملائمات در راه دين بود و بهمين جهت وقتى ضربت خورد فرمود فزت و رب الكعبة.
پىنوشتها:
(1) نهج البلاغه خطبه .3
نوشته شده توسط علیرضا ژیانپور در چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386 ساعت 21:51 موضوع | لینک ثابت



نوشته شده توسط علیرضا ژیانپور در شنبه بیست و پنجم فروردین 1386 ساعت 19:0 موضوع | لینک ثابت
بيست وسوم:ناميده شدن پيامبر(ص)به احمد زيراكه آنحضرت درآسمانها وزمين حمد ميشد-عقيقه كردن حضرت ابوطالب(ع)براي پيامبر(ص)-عقيقه كردن جهت امام صادق(ع)-وفات عالم مجاهدآيت الله ميرزاجوادآقاتهراني در85سالگي در مشهد مقدس-تشريف فرمائي حضرت معصومه به شهر مقدس قم....
بيست و چهارم:كشته شدن عوج بن عناق بدست حضرت موسي(ع)-روز بزرگداشت شيخ بهائي....

حضرت فاطمه معصومه (س) در روز اول ذيقعده سال 173 هجري، در شهر مدينه چشم به جهان گشود. اين بانوي بزرگوار، از همان آغاز، در محيطي پرورش يافت که پدر و مادر و فرزندان، همه به فضايل اخلاقي آراسته بودند. عبادت و زهد، پارسايي و تقوا، راستگويي و بردباري، استقامت در برابر ناملايمات، بخشندگي و پاکدامني و نيز ياد خدا، از صفات برجسته اين خاندان پاک سيرت و نيکو سرشت به شمار مي رفت. پدران اين خاندان، همه برگزيدگان و پيشوايان هدايت، گوهرهاي تابناک امامت و سکان داران کشتي انسانيت بودند.
سرچشمه دانش حضرت معصومه (س) در خانداني که سرچشمه علم و تقوا و فضايل اخلاقي بود، پرورش يافت. پس از آنکه پدر بزرگوار آن بانوي گرامي به شهادت رسيد، فرزند ارجمند آن امام، يعني حضرت رضا (ع) عهده دار امر تعليم و تربيت خواهران و برادران خود شد و مخارج آنان را نيز بر عهده گرفت. در اثر توجهات زياد آن حضرت، هر يک از فرزندان امام کاظم (ع) به مقامي والا دست يافتند و زبانزد همگان گشتند. ابن صباغ ملکي در اين باره ميگويد: «هر يک از فرزندان ابي الحسن موسي معروف به کاظم، فضيلتي مشهور دارد». بدون ترديد بعد از حضرت رضا (ع) در ميان فرزندان امام کاظم (ع)، حضرت معصومه (س) از نظر علمي و اخلاقي، والامقام ترين آنان است. اين حقيقت از اسامي، لقب ها، تعريف ها و توصيفاتي که ائمه اطهار (ع) از ايشان نموده اند، آشکار است و اين حقيقت روشن مي سازد که ايشان نيز چون حضرت زينب (س) «عالمه غير معلمه» بوده است.
مظهر فضايلحضرت فاطمه معصومه (س) مظهر فضايل و مقامات است. روايات معصومان (ع) فضيلت ها و مقامات بلندي را به آن حضرت نسبت مي دهد. امام صادق (ع) در اين باره مي فرمايند: «آگاه باشيد که براي خدا حرمي است و آن مکه است؛ و براي پيامبر خدا حرمي است و آن مدينه است. و براي اميرمؤمنان حرمي است و آن کوفه است. بدانيد که حرم من و فرزندانم بعد از من، قم است. آگاه باشيد که قم، کوفه کوچک ماست، بدانيد بهشت هشت دروازه دارد که سه تاي آن ها به سوي قم است. بانويي از فرزندان من به نام فاطمه، دختر موسي، در آن جا رحلت مي کند که با شفاعت او، همه شيعيان ما وارد بهشت مي شوند.»
مقام علمي حضرت معصومه (س)حضرت معصومه (س) از جمله بانوان گرانقدر و والا مقام جهان تشيع است و مقام علمي بلندي دارد. نقل شده که روزي جمعي از شيعيان، به قصد ديدار حضرت موسي بن جعفر (ع) و پرسيدن پرسش هايي از ايشان، به مدينه منوره مشرف شدند. چون امام کاظم (ع) در مسافرت بود، پرسش هاي خود را به حضرت معصومه (س) که در آن هنگام کودکي خردسال بيش نبود، تحويل دادند. فرداي آن روز براي بار ديگر به منزل امام رفتند، ولي هنوز ايشان از سفر برنگشته بود. پس به ناچار، پرسش هاي خود را باز خواستند تا در مسافرت بعدي به خدمت امام برسند، غافل از اين که حضرت معصومه (س) جواب پرسش ها را نگاشته است. وقتي پاسخ ها را ملاحظه کردند، بسيار خوشحال شدند و پس از سپاسگزاري فراوان، شهر مدينه را ترک گفتند. از قضاي روزگار در بين راه با امام موسي بن جعفر (ع) مواجه شده، ماجراي خويش را باز گفتند. وقتي امام پاسخ پرسش ها را مطالعه کردند، سه بار فرمود: پدرش فدايش.
فضيلت زيارت دعا و زيارت، پر و بال گشودن از گوشه تنهايي، تا اوج با خدا بودن است. دعا و زيارت، جامي است زلال از معنويت ناب درکام عطشناک زندگي؛ و زيارت حرم معصومه (س)، بارقه اميدي در فضاي غبارآلود زمانه، فرياد روح مهجور در هنگامه غفلت و بي خبري، و نسيمي فرحناک و برخاسته از باغستان هاي بهشت است. زيارت مرقد فاطمه معصومه (س)، به انسان اعتماد به نفس مي دهد، و او را از غرق شدن در گرداب نوميدي باز مي دارد و به تلاش بيشتر دعوت مي کند. زيارت مزار با صفاي کريمه اهل بيت (س)، سبب مي شود که زائر حرم، خود را نيازمند پروردگار ببيند، در برابر او خضوع کند، از مرکب غرور و تکبر- که سرچشمه تمامي بدبختي ها و سيه روزي هاست- فرو آيد و حضرت معصومه (س) را واسطه درگاه پروردگار عالميان قرار دهد. بر همين اساس است که براي زيارت آن حضرت، پاداش بسيار بزرگي وعده داده شده و آن، ورود به بهشت است. در اين باره از امام جواد (ع) نقل شده که فرمود: «هر کس عمه ام را در قم زيارت کند، بهشت از آن اوست».
برگزيدن شهر قمپس از آنکه حضرت معصومه (ع) به شهر ساوه رسيد، بيمار شد. چون توان رفتن به خراسان را در خود نديد، تصميم گرفت به قم برود. يکي از نويسندگان در اين باره که چرا حضرت معصومه (س) شهر قم را برگزيد، مي نويسد: «بي ترديد مي توان گفت که آن بانوي بزرگ، روي ملهم و آينده نگر داشت و با توجه به آينده قم و محوريتي که بعدها براي اين سرزمين پيش مي آيد - محوريتي که آرامگاه ايشان مرکز آن خواهد بود - بدين ديار روي آورد. اين جريان به خوبي روشن مي کند که آن بانوي الهي، به آينده اسلام و موقعيت اين سرزمين توجه داشته و خود را با شتاب بدين سر زمين رسانده و محوريت و مرکزيت آن را با مدفن خود پايه ريزي کرده است.
زيارت حضرت معصومه (س) از منظر روايات درباره فضيلت زيارت حضرت معصومه (س) روايات فراواني از پيشوايان معصوم رسيده است. از جمله، هنگامي که يکي از محدثان برجسته قم، به نام «سعد بن سعد» به محضر مقدس امام رضا (س) شرفياب مي شود، امام هشتم خطاب به ايشان مي فرمايد: «اي سعد! از ما در نزد شما قبري است». سعد مي گويد: فدايت شوم! آيا قبر فاطمه دختر موسي بن جعفر (س) را مي فرماييد؟ مي فرمايد: «آري، هر کس او را زيارت کند، در حالي که به حق او آگاه باشد، بهشت از آن اوست.»
پيشواي جهان تشيع امام جعفر صادق (س) نيز در اين باره مي فرمايد: «هر کس او را زيارت کند، بهشت بر او واجب گردد». و در حديث ديگري آمده است: «زيارت او، هم سنگ بهشت است».
زيارت مأثور درباره حضرت معصومه (ع) يکي از ويژگيهاي حضرت معصومه (س)، ورود زيارتنامه اي از سوي معصومان (س) درباره ايشان است که پس از حضرت فاطمه زهرا (س)، او تنها بانوي بزرگواري است که زيارت مأثور دارد. بانوان برجسته اي چون: آمنه بنت وهب، فاطمه بنت اسد، خديجه بنت خويلد، فاطمه ام البنين، زينب کبري، حکيمه خاتون و نرجس خاتون که هيچ شک و ترديدي در مقام بلند و جايگاه رفيع آن ها نيست. هيچ کدام زيارت مأثور از سوي معصومان (س) ندارند و اين نشان دهنده مقام والاي اين بانوي گرانقدر اسلام است. باشد که شيعيان و پيروان اهل بيت عصمت و طهارت (س) به ويژه بانوان، اين مقام بزرگ و عالي را پاس بدارند و همواره الگو و مظهر عفاف و تقوا و حيا باشند. تنها در اين صورت است که روح باعظمت اين بانوي بزرگ از همه ما خشنود خواهد شد.
امام رضا (ع) و لقب «معصومه» حضرت فاطمه معصومه (س) بانويي بهشتي، غرق در عبادت و نيايش، پيراسته از زشتي ها و شبنم معطر آفرينش است. شايد يکي از دلايل «معصومه» ناميدن اين بانو، آن باشد که عصمت مادرش حضرت زهرا (س) در او تجلي يافته است. بر اساس پاره اي از روايات، اين لقب از سوي امام رضا (ع) به اين بانوي والامقام اسلام وارد شده است؛ چنان که فقيه بلند انديش و سپيد سيرت شيعه، علامه مجلسي (ع) در اينباره ميگويد: امام رضا (ع) در جايي فرمود: «هرکس معصومه را در قم زيارت کند، مانند کسي است که مرا زيارت کرده است».
کريمه اهل بيت حضرت معصومه (س) در زبان دانشمندان و فقيهان گران قدر شيعه، به لقب «کريمه اهل بيت» ياد مي شود. از ميان بانوان اهل بيت، اين نام زيبا تنها به آن حضرت اختصاص يافته است. بر اساس روياي صادق و صحيح نسب شناس گرانقدر، مرحوم آيت الله مرعشي نجفي، اين لقب از طرف امام صادق (ع) بر حضرت معصومه (س) اطلاق شده است. در اين رؤيا، امام صادق (ع) به آيت الله نجفي که با دعا و راز و نياز، تلاش پيگيري را براي يافتن قبر مطهر حضرت زهرا (س) آغاز کرده خطاب فرمود: برتو باد به کريمه اهل بيت.
القاب حضرت معصومه (س)به طور کلي، سه زيارت نامه براي حضرت معصومه (س) ذکر شده که يکي از آن ها مشهور و دو تاي ديگر غير مشهور است. اسامي و لقب هايي که براي حضرت معصومه (س) در دو زيارت نامه غير مشهور ذکر شده؛ به قرار ذيل است: طاهره (پاکيزه)، حميده (ستوده)؛ بِرّه (نيکوکار)؛ رشيده (حد يافته)؛ تقّيه (پرهيزگار)؛ رضّيه (خشنود از خدا)؛ مرضيّه (مورد رضايت خدا)؛ سيده صديقه (بانوي بسيار راستگو)؛ سيده رضيّه مرضّيه (بانوي خشنود خدا و مورد رضاي او)؛ سيدةُ نساء العالمين (سرور زنان عالم). هم چنين محدثّه و عابده از صفات و القابي است که براي حضرت معصومه (س) عنوان شده است.
شفاعت حضرت معصومه (س) بالاترين جايگاه شفاعت، از آن رسول گرامي اسلام است که در قرآن کريم، از آن به «مقام محمود» تعبير شده است. همين طور دو تن از بانوان خاندان رسول مکرم اسلام، شفاعت گسترده اي دارند که بسيار وسيع و جهان شمول است و مي تواند همه اهالي محشر را فرا گيرد. اين دو بانوي عالي قدر، صديقه اطهر، حضرت فاطمه زهرا (س) و شفيعه روز جزا، حضرت فاطمه معصومه (س) هستند. در مورد شفاعت گسترده حضرت زهرا (س) همين بس که شفاعت، مهريه آن حضرت است و به هنگام ازدواج، پيک وحي طاقه ابريشمي از سوي پروردگار آورد که در آن، جمله «خداوند مهريه فاطمه زهرا را، شفاعت گنهکاران از امت محمد (ص) قرار داد»، اين حديث از طريق اهل سنت نيز نقل شده است. پس از فاطمه زهرا (س) از جهت گستردگي شفاعت، هيج بانويي به شفيعه محشر، حضرت معصومه (س) نمي رسد. بر همين اساس است که حضرت امام جعفر صادق (ع) فرمودند: «با شفاعت او، همه شيعيان ما وارد بهشت مي شوند».
سرّ قداست قم در احاديث فراواني به قداست قم اشاره شده است. از جمله امام صادق (ع) قم را حرم اهل بيت (ع) معرفي و خاک آن را، پاک و پاکيزه تعبير کرده است. همچنين ايشان در ضمن حديث مشهوري که درباره قداست قم به گروهي از اهالي ري بيان کردند، فرمودند: «بانويي از فرزندان من به نام فاطمه دختر موسي، در آن جا رحلت مي کند که با شفاعت، او همه شيعيان ما وارد بهشت مي شوند». او مي گويد: من اين حديث را هنگامي از امام صادق (ع) شنيدم که حضرت موسي بن جعفر(ع) هنوز ديده به جهان نگشوده بود. اين حديث والا، از رمز شرافت و قداست قم پرده برمي دارد و روشن مي سازد که اين همه فضيلت و شرافت اين شهر که در روايات آمده، از ريحانه پيامبر، کريمه اهل بيت (س)، مهين بانوي اسلام، حضرت معصومه (س) سرچشمه مي گيرد که در اين سرزمين ديده از جهان فرو مي بندد و گرد و خاک اين سرزمين را، توتياي ديدگان حور و ملايک مي کند.
محبت و مباهات حضرت معصومه (س) به امام هشتم مدت 25 سال تمام، حضرت رضا (ع) تنها فرزند نجمه خاتون بود. پس از يک ربع قرن انتظار، سرانجام ستاره اي تابان از دامان نجمه درخشيد که هم سنگ امام هشتم (ع) بود و امام (ع) توانست والاترين عواطف انباشته شده و در سوداي دلش را بر او نثار کند. بين حضرت معصومه و برادرش امام رضا (ع) عواطف سرشار و محبت شگفت انگيزي بود که قلم از ترسيم آن عاجز است. در يکي از معجزات امام کاظم (ع) که حضرت معصومه (ع) نيز نقشي دارد، هنگامي که نصراني مي پرسد: شما که هستيد؟ مي فرمايد: «من معصومه، خواهر امام رضا (ع) هستم». اين تعبير، از محبت سرشار آن حضرت به برادر بزرگوارش امام رضا (ع) و نيز از مباهات ايشان به اين خواهر- برادري سرچشمه مي گيرد.
سرآمد بانوان فاطمه معصومه (س) از جهت شخصيت فردي و کمالات روحي، در بين فرزندان موسي بن جعفر (ع) بعد از برادرش، علي بن موسي الرضا (ع) در والاترين رتبه جاي دارد. اين درحالي است که بنا بر مستندات رجالي، فرزندان دختر امام کاظم (ع) دست کم هجده تن بوده اند و فاطمه در بين اين همه بانوي گران قدر، سرآمد بوده است. حاج شيخ عباس قمي آنگاه که از دختران موسي بن جعفر (ع) سخن مي گويد، درباره فاطمه معصومه (س) مي نويسد: «بر حسب آنچه به ما رسيده، افضل آن ها، سيده جليله معظمه، فاطمه بنت امام موسي (ع) معروف به حضرت معصومه است.
فضيلت بي نظير شيخ محمد تقي تُستري، در قاموس الرجال، حضرت معصومه (س) را به عنوان بانوي اسوه معرفي کرد و فضيلت وي را در ميان دختران و پسران حضرت موسي بن جعفر (ع)، غير از امام رضا (ع) بي نظير دانسته است. ايشان در اين زمينه چنين مي نويسند: «در ميان فرزندان امام کاظم (ع) با آن همه کثرتشان، بعد از امام رضا (ع) کسي هم شأن حضرت معصومه (س) نيست». بي گمان اين گونه اظهار نظرها و نگرش به شخصيت فاطمه دختر موسي بن جعفر (ع) بر برداشت هايي استوار است که از متن و روايات وارده از ائمه اطهار (ع) به دست آمده است. اين روايت ها، مقام هايي را براي فاطمه معصومه (س) برشمرده اند؛ مقامي که نظير آن، براي ديگر برادران و خواهران وي ذکر نکرده اند و به اين ترتيب، نام فاطمه معصومه (س) درشمار زنان برتر جهان قرار گرفته است.
بوي وصال بي شک اهل بيت پيامبر (ص) چهره هاي پرفروغي به جهانيان عرضه کرده اند و نامشان مانند ستارگان درخشان در آسمان فضايل مي درخشد. درخشان ترين ستاره در ميان بانوان هفتمين منظومه ولايت، فاطمه فرزند پاکيزه موسي بن جعفر (ع) است؛ بانويي که سالهاست تشنگان معرفت از حريمش، زلال ايمان مي نوشند و عارفان با گذر بر زندگي فرزانه اش و درک لحظه هاي آسماني شدنش، درهاي عروج را به روي خود مي گشايند و بوي وصال را در گستره زمين منتشر مي سازند.
به جـــان پاک تو اي دختر امام، ســلام به هر زمان و مـکان و به هر مقام، سـلام بهاء الدين محمد بن عزالدين حسين بن عبدالصمد بن شمس الدين محمد بن حسن بن محمد بن صالح حارثي همداني عاملي جبعي (جباعي) معروف به شيخ بهائي در سال 953 ه.ق 1546 ميلادي در بعلبك متولد شد. او در جبل عامل در ناحيه شام و سوريه در روستايي به نام "جبع" يا "جباع" مي زيسته و از نژاد "حارث بن عبدالله اعور همداني" متوفي به سال 65 هجري از معاريف اسلام بوده است. ناحيه "جبل عامل" همواره يكي از مراكز شيعه در مغرب آسيا بوده است و پيشوايان و دانشمندان شيعه كه از اين ناحيه برخاسته اند، بسيارند. در هر زمان، حتي امروزه فرق شيعه در جبل عامل به وفور مي زيسته اند و در بنياد نهادن مذهب شيعه در ايران و استوار كردن بنيان آن مخصوصاً از قرن هفتم هجري به بعد ياري بسيار كرده و در اين مدت پيشوايان بزرگ از ميان ايشان برخاسته اند و خاندان بهائي نيز از همان خانواده هاي معروف شيعه در جبل عامل بوده است. بهاءالدين در كودكي به همراه پدرش به ايران آمد و پس از اتمام تحصيلات، شيخ الاسلام اصفهان شد. چون در سال 991 هجري قمري به قصد حج راه افتاد، به بسياري از سرزمينهاي اسلامي از جمله عراق، شام و مصر رفت و پس از 4 سال در حالي كه حالت درويشي يافته بود، به ايران بازگشت. وي در علوم فلسفه، منطق، هيئت و رياضيات تبحر داشت، مجموعه تأليفاتي كه از او بر جاي مانده در حدود 88 كتاب و رساله است. وي در سال 1031 ه.ق در اصفهان درگذشت و بنا بر وصيت خودش جنازه او را به مشهد بردند و در جوار مرقد مطهر حضرت علي بن موسي الرضا عليه السلام جنب موزه آستان قدس دفن كردند. شخصيت ادبي شيخ بهايي: ـ بهائي آثار برجسته اي به نثر و نظم پديد آورده است. وي با زبان ترکي نيز آشنايي داشته است. عرفات العاشقين (تأليف 1022ـ 1024)، اولين تذکره اي است که در زمان حيات بهائي از او نام برده است. بهترين منبع براي گردآوري اشعار بهائي، کشکول است تا جائي که به عقيده برخي محققان، انتساب اشعاري که در کشکول نيامده است به بهائي ثابت نيست. از اشعار و آثار فارسي بهائي دو تأليف معروف تدوين شده است؛ يکي به کوشش سعيد نفيسي با مقدّمه اي ممتّع در شرح احوال بهائي، ديگري توسط غلامحسين جواهري وجدي که مثنوي منحول « رموز اسم اعظم » (ص 94 ـ 99) را هم نقل کرده است. با اين همه هر دو تأليف حاوي تمام اشعار و آثار فارسي شيخ نيست. اشعار فارسي بهائي عمدتاً شامل مثنويّات، غزليّات و رباعيّات است. وي در غزل به شيوه فخرالدين عراقي و حافظ، در رباعي با نظر به ابو سعيد ابوالخير و خواجه عبدالله انصاري و در مثنوي به شيوه مولوي شعر سروده است. ويژگي مشترک اشعار بهائي ميل شديد به زهد و تصوّف و عرفان است. ازمثنوّيات معروف شيخ مي توان از اينها نام برد: «نان و حلوا يا سوانح سفر الحجاز»، اين مثنوي ملمّع چنانکه از نام آن پيداست در سفر حج و بر وزن مثنوي مولوي سروده شده است و بهائي در آن ابياتي از مثنوي را نيز تضمين کرده است. او اين مثنوي را به طور پراکنده در کشکول نقل کرده و گردآورندگان ديوان فارسي وي ظاهراً به علت عدم مراجعه دقيق به کشکول متن ناقصي از اين مثنوي را ارائه کرده اند. «نان و پنير»، اين اثر نيز بر وزن و سبک مثنوي مولوي است؛ «طوطي نامه» نفيسي اين مثنوي را که از نظر محتوا و زبان نزديکترين مثنوي بهائي به مثنوي مولوي است، بهترين اثر ادبي شيخ دانسته و با آنکه آن را در اختيار داشته جز اندکي در ديوان بهائي نياورده و نام آن را نيز خود براساس محتوايش انتخاب کرده است. «شير و شکر»، اولين منظومه فارسي در بحر خَبَب يا مُتدارک است. در زبان عربي اين بحر شعري پيش از بهائي نيز مورد استفاده بوده است. « شير و شکر » سراسر جذبه و اشتياق است و علي رغم اختصار آن (161 بيت در کليات، چاپ نفيسي، ص 179 ـ 188؛ 141 بيت در کشکول، ج 1، ص 247 ـ 254) مشحون از معارف و مواعظ حکمي است، لحن حماسي دارد و منظومه اي بدين سبک و سياق در ادب فارسي سروده نشده است؛ مثنويهايي مانند «نان و خرما»، «شيخ ابوالپشم» و «رموز اسم اعظم» را نيز منسوب بدو دانسته اند که مثنوي اخير به گزارش مير جهاني طباطبائي (ص 100) از آنِ سيد محمود دهدار است. شيوه مثنوي سرايي بهائي مورد استقبال ديگر شعرا، که بيشتر از عالمان اماميّه اند واقع شده است. تنها نثر فارسي بهائي که در ديوان هاي چاپي آمده است، « رساله پند اهل دانش و هوش به زبان گربه و موش » است. بهائي در عربي نيز شاعري چيره دست و زبان داني صاحب نظر است و آثار نحوي و بديع او در ادبيات عرب جايگاه ويژه اي دارد. مهمترين و دقيقترين اثر او در نحو، « الفوائد الصمديّه » معروف به صمديّه است که به نام برادرش عبدالصمد نگاشته است و جزو کتب درسي در مرحله متوسط علم نحو در حوزه هاي علميّه است. اشعار عربي بهائي نيز شايان توجه بسيار است. معروفترين و مهمترين قصيده او موسوم به « وسيله الفوزوالامان في مدح صاحب الزّمان عليه السلام » در 63 بيت است که هر گونه شبهه اي را در اثناعشري بودن وي مردود مي سازد. بهائي در ارجوزه سرايي نيز مهارت داشت و دو ارجوزه شيوا يکي در وصف شهر هرات به نام « هراتيه يا الزّهره » (کشکول، ج1،ص 189 ـ 194) و ديگر ارجوزه اي عرفاني موسوم به « رياض الارواح » (کشکول، ج1، ص225 ـ 227) از وي باقي مانده است. دوبيتيهاي عربي شيخ نيز از شهرت و لطافت بسياري برخوردار بوده که بيشتر آنها در اظهار شوق نسبت به زيارت روضة مقدّسه معصومين عليه السلام است. شيخ محمدرضا فرزند شيخ حرّعاملي (متوفي 1110) مجموعه لطيفي از اشعار عربي و فارسي شيخ بهائي را در ديواني فراهم آورده است. اشعار عربي وي اخيراً با تدوين ديگري نيز به چاپ رسيده است. بخش مهمي از اشعار عربي بهائي، لُغَز و معمّاست. از بررسي شيوه نگارش بهائي در اکثر آثارش، اين نکته هويداست که وي مهارت فراواني در ايجاز و بيان معمّا آميز مطالب داشته است. وي حتي در آثار فقهي اش اين هنر را به کار برده که نمونه بارز آن «رسائل پنجگانه الاثناعشرّيه »، است. اين سبک نويسندگي در « خلاصه الحساب، فوائد الصمّديه، تهذيب البيان و الوجيزه في الدرايه » آشکاراتر است. بهائي تبحّر بسياري در صنعت لغز و تعميه داشته و رسائل کوتاه و لغزهاي متعدّد و معروفي به عربي از وي بر جا مانده است. مانند: « لغزالزبده » ( لغزي است که کلمه زبده از آن به دست مي آيد )، « لغزالنحو »، « لغزالکشّاف »، « لغزالصمديه »، « لغزالکافيه » و « فائده ». نامدارترين اثر بهائي الکشکول، معروف به «کشکول شيخ بهائي» است که مجموعه گرانسنگي از علوم و معارف مختلف و آينه معلومات و مشرب بهائي محسوب مي شود. بهائي در شمار مؤلفان پر اثر در علوم مختلف است و آثار او که تماماً موجز و بدون حشو و زوايد است، مورد توجه دانشمندان پس از او قرار گرفته و بر شماري از آنها شروح و حواشي متعدّدي نگاشته شده است. خود بهائي نيز بر بعضي تصانيف خود حاشيه اي مفصّل تر از اصل نوشته است. از برجسته ترين آثار چاپ شده بهائي مي توان از اينها نام برد: «مشرق الشمسين و اکسير السعادتين» ( تأليف 1015)، که ارائه فقه استدلالي شيعه بر مبناي قرآن (آيات الاحکام) و حديث است. اين اثر داراي مقدمه بسيار مهمي در تقسيم احاديث و معاني برخي اصطلاحات حديثي نزد قدما و توجيه تعليل اين تقسيم بندي است. از اثر مذکور تنها باب طهارت نگاشته شده و بهائي در آن از حدود چهارصد حديث صحيح و حسن بهره برده است؛ «جامع عباسي»، از نخستين و معروفترين رساله هاي علميّه به زبان فارسي؛ « حبل المتين في اِحکام احکام الدّين » (تأليف 1007) در فقه که تا پايان صلوه نوشته است و در آن به شرح و تفسير بيش از يکهزار حديث فقهي پرداخته شده است؛ « الاثنا عشريه » در پنج باب طهارت، صلات، زکات، خمس، صوم و حج است. بهائي دراين اثر بديع، مسائل فقهي هر باب را به قسمي ابتکاري بر عدد دوازده تطبيق کرده است، خود وي نيز بر آن شرح نگاشته است. «زبده الاصول» اين کتاب تا مدتها کتاب درسي حوزه هاي علمي شيعه بود و داراي بيش از چهل شرح و حاشيه و نظم است. « الاربعون حديثاً » (تأليف 995) معروف به اربعين بهائي ؛ « مفتاح الفلاح » (تأليف 1015) در اعمال و اذکار شبانه روز به همراه تفسير سورة حمد. اين اثر کم نظير که گفته مي شود مورد توجه و تأييد امامان معصوم عليه السّلام قرار گرفته است. «حدائق الصالحين» (ناتمام)، شرحي است بر صحيفة سجاديه که هر يک از ادعية آن با نام مناسبي شرح شده است. از اين اثر تنها الحديقه الهلاليّه در شرح دعاي رؤيت هلال (دعاي چهل و سوم صحيفة سجاديه) در دست است. «حديقة هلاليّه » شامل تحقيقات و فوائد نجومي ارزنده است که ساير شارحان صحيفه از جمله سيّد عليخان مدني در شرح خود موسوم رياض السالکين از آن بسيار استفاده کرده اند. همچنين فوائد و نکات ادبي، عرفاني، فقهي و حديثي بسيار در اين اثر موجز به چشم مي خورد. خدمات شيخ بهائي: در عرف مردم ايران، شيخ بهائي به مهارت در رياضي و معماري و مهندسي معروف بوده و هنوز هم به همين صفت معروف است، چنانكه معماري مسجد امام اصفهان و مهندسي حصار نجف را به او نسبت مي دهند. و نيز شاخصي براي تعيين اوقات شبانه روز از روي سايه آفتاب يا به اصطلاح فني، ساعت آفتاب يا صفحه آفتابي و يا ساعت ظلي در مغرب مسجد امام (مسجد شاه سابق) در اصفهان هست كه مي گويند وي ساخته است. در احاطه وي در مهندسي مساحي ترديد نيست و بهترين نمونه كه هنوز در ميان است، نخست تقسيم آب زاينده رود به محلات اصفهان و قراي مجاور رودخانه است كه معروف است هيئتي در آن زمان از جانب شاه عباس به رياست شيخ بهائي مأمور شده و ترتيب بسيار دقيق و درستي با منتهاي عدالت و دقت علمي در باب حق آب هر ده و آبادي و محله و بردن آب و ساختن ماديها داده اند كه هنوز به همان ترتيب معمول است و اصل طومار آن در اصفهان هست. ديگر از كارهاي علمي كه به بهائي نسبت مي دهند طرح ريزي كاريز نجف آباد اصفهان است كه به نام قنات زرين كمر، يكي از بزرگترين كاريزهاي ايران است و از مظهر قنات تا انتهاي آبخور آن 9 فرسنگ است و به 11 جوي بسيار بزرگ تقسيم مي شود و طرح ريزي اين كاريز را نيز از مرحوم بهائي مي دانند. ديگر از كارهاي شيخ بهائي، تعيين سمت قبله مسجد امام به مقياس چهل درجه انحراف غربي از نقطه جنوب و خاتمه دادن به يك سلسله اختلاف نظر بود كه مفتيان ابتداي عهد صفوي راجع به تشخيص قبله عراقين در مدت يك قرن و نيم اختلاف داشته اند. يكي ديگر از كارهاي شگفت كه به بهائي نسبت مي دهند، ساختمان گلخن گرمابه اي كه هنوز در اصفهان مانده و به حمام شيخ بهائي يا حمام شيخ معروف است و آن حمام در ميان مسجد جامع و هارونيه در بازار كهنه نزديك بقعه معروف به درب امام واقع است و مردم اصفهان از دير باز همواره عقيده داشته اند كه گلخن آن گرمابه را بهائي چنان ساخته كه با شمعي گرم مي شد و در زير پاتيل گلخن فضاي تهي تعبيه كرده و شمعي افروخته در ميان آن گذاشته و آن فضا را بسته بود و شمع تا مدتهاي مديد همچنان مي سوخت و آب حمام بدان وسيله گرم مي شد و خود گفته بود كه اگر روزي آن فضا را بشكافند، شمع خاموش خواهد شد و گلخن از كار مي افتد و چون پس از مدتي به تعمير گرمابه پرداختند و آن محوطه را شكافتند، فوراً شمع خاموش شد و ديگر از آن پس نتوانستند بسازند. همچنين طراحي منار جنبان اصفهان كه هم اكنون نيز پا برجاست به او نسبت داده مي شود. استادان شيخ بهائي: آن طور كه مؤلف عالم آرا آورده است، استادان او بجز پدرش از اين قرار بوده اند: "تفسير و حديث و عربيت و امثال آن را از پدر و حكمت و كلام و بعضي علوم منقول را از مولانا عبدالله مدرس يزدي مؤلف مشهور حاشيه بر تهذيب منطق معروف به حاشيه ملا عبدالله آموخت. رياضي را از ملا علي مذهب ملا افضل قاضي مدرس سركار فيض كاشاني فرا گرفت و طب را از حكيم عماد الدين محمود آموخت و در اندك زماني در منقول و معقول پيش رفت و به تصنيف كتاب پرداخت." مؤلف روضات الجنات استادان او را پدرش و محمد بن محمد بن محمد ابي الطيف مقدسي مي شمارد و گويد كه صحيح بخاري را نزد او خوانده است. علاوه بر استادان فوق در رياضي، بهائي نزد ملا محمد باقر بن زين العابدين يزدي مؤلف كتاب مطالع الانوار در هيئت و عيون الحساب كه از رياضي دانان عصر خود بوده نيز درس خوانده است.
تويـي که شــاه خراسان بود بــرادر تــو بـــر آن مقام رفيــع و بـر اين مقام، ســلام
به هر عدد که تکلم شـود به ليل و نهار هــــزار بـار فـــزون تـر ز هـر کـلام، ســلام
صبح تا شب و از شام، تا طليعه صبــح بر آستـانه قــدسـت علي الـدوام، ســلام
در آســـمان ولايــت، مــه تمــامي تـــو ز پاي تا به ســرت اي مـــه تـمـام، ســلام
به پيشگــاه تو اي خواهـــر شه کـَـونين ز فـرد فـرد خليـق، به صبح و شام ســلام
منم که هر سر مويم به هر زمان گويـد به جـان پــاک تـو اي دخــتـر امـام، ســلام
غروب غمگين حضرت فاطمه (س) پس از ورود به شهر قم، تنها هفده روز در قيد حيات بود و سپس دعوت حق را لبيک گفت و به سوي بهشت برين پرواز کرد. اين حادثه در سال 201 هجري رخ داد. سلام بر اين بانوي بزرگوار اسلام از روز طلوع تا لحظه غروب. درود بر روح تابناک معصومه (س) که اينک آفتاب حرم باصفايش، زمين قم را نوراني کرده است. سلام بر سالار زنان جهان و فرزند پيام آوران مهر و مهتران جوانان بهشتي. اي فاطمه! در روز قيامت، شفيع ما باش که تو در نزد خدا، جايگاهي ويژه براي شفاعت داري.
از مستحبات مؤكده براى فرزندان، عقيقه كردن است، چه فرزند پسر باشد چه دختر. عقيقه كردن يعنى قربانى كردن گاو يا گوسفند يا شتر با توجه به احكام ذيل: مستحب است براى پسر حيوان نر، و براى دختر حيوان ماده باشد. نمىتوان بجاى قربانى كردن، پول آن را صدقه داد. مستحب است عقيقه در روز هفتم تولد فرزند باشد، اما اگر از روى عذر و يا جهل به مسأله و يا هر دليل ديگر عقيقه انجام نشد، هر موقع بعد از تولد فرزند مىتواند قربانى كند. اگر پدر و مادر تا قبل از سن بلوغ براى فرزند عقيقه نكردند فرزند مىتواند خودش اقدام به عقيقه كند . اگر براى شخصى تا آخر عمر عقيقه نشود، مستحب است بازماندگان او برايش عقيقه كنند. مستحب است يك ران يا يك پاى حيوان را به قابله فرزند بدهند، اگر چه مستحب است يك چهارم كل حيوان را به قابله بدهند، اگر قابله نبود، مستحب است همان مقدار را به مادر فرزند بدهند تا او آن را صدقه بدهد. فرقى نيست كه گوشت را تكه تكه كنند و صدقه بدهند يا او را طبخ كنند، و جمعى از مؤمنين را دعوت كنند از آن غذا بخورند. بهتر است دعوت شدگان كمتر از 10 نفر نباشند ولى هر چه بيشتر باشند بهتر است. مستحب است دعوت شوندگان از عقيقه بخورند و سپس براى فرزند دعا كنند.
عقيقه و وليمه علاوه بر آثار اجتماعى چون اطعام فقراء و مؤمنين، براىكودك نيز مؤثر خواهد بود; زيرا از طرفى نشانه احترام والدين به كودك است و ازطرف ديگر به منزله تامين و حفظ سلامتى فرزند است. از امام صادق(ع) نقل شده كهفرمود: كل مولد مرتهن بالعقيقه: هر نوزادى در گروه عقيقه است. اهميت عقيقهتا بدانجاست كه امام كاظم(ع) فرمود: هنگام تولد فرزند عقيقه براى او واجباست، تعبير به وجوب هر چند از نظر فقهى واجب شرعى نيست و عقيقه يك عملمستحبى است، اما نشانه اهميت آن مىباشد. در مورد وليمه، على بن حكم از بعضىاصحاب نقل مىكند كه امام كاظم(ع) براى بعضى فرزندانش وليمه داد و اهل مدينه راتا سه روز از اقسام فالودهها (غذاى معمول آن زمان) در ديگهاى بزرگ در مساجد وبرزنها طعام دادند، بعضى از اهل مدينه به خاطر اين كار بر حضرت عيب گرفتند،خبر به گوش حضرت(ع) رسيد، فرمود: خداوند هيچ چيزى را به پيامبرى نداده الااينكه مانند آن را به پيامبر [خاتم] عطا كرده و بلكه به او چيزهايى داده كه بهديگران نداده است، به سليمان فرمود «هذا عطائنا فامنن او امسك بغير حساب»محمد(ص) فرمود: «ما اتيكم الرسول فخذوه و ما نهيكم عنه فانتهوا» هر آنچهپيامبر به شما آموخت فرا گيرد و عمل كنيد و از آنچه شما را منع كرده پرهيزنماييد.
عوج بن عنق:آمده که او در منزل آدم زاده شد و تا زمان موسى زيست. او را فرزند عنق يا عناق پسر حوا دانستهاند. برخي از منابع هم عناق را نام مادر او دانستهاند. همچنين او را مردي بلندقامت دانسته و عمرش را سههزاروپانصد سال نوشتهاند. گفتهاند طوفان نوح تا كمر او بود. موسى عصاى خود بر قوزک پاي او زد و او افتاد و مرد.در داستانها عناق، مادر او را زني ميپنداشتند که وقتي مىنشست ده جريب در ده جريب را مىگرفت و پسرش عوج چهل ذراع قدش بود.
نوشته شده توسط علیرضا ژیانپور در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386 ساعت 21:33 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
بنام خدای فاطمه(س)...
سلامي به عمق بغض اميرالمومنين در طول تاریخ اسلام ...
نامه ای به شهدا.....
تقدیم به پیشگاه کریمه اهل بیت علیهماالسلام........
عرض تبریک وتسلیت در خصوص واقعه شیراز....
آری ما رفتیم ولی هنوز برنگشته ایم ؟!!!!!!!!
گوش شیطان کر ان شا’الله ما هم عازمیم...............
نقش ايستادگي رئيسجمهور در پيشرفت هستهاي بسيار بارز بود
عدهاي از بردن نام امام عصر ناراحت ميشوند!
درودخدا بر شهیدان راه حق........
درباره وبلاگ
بسم الرب الحسین (ع)
مدتها دنبال جائی بودم تا به دور از هیاهوی دنیا دردهای پنهان در دلهایمان رابزنم و اینک بدنبال نشانی باغ بهشت........
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY
(ذكرايام هفته(هرروزصدمرتبه شنبه: يا رَبَّ العالَمين يكشنبه: يا ذُالجَلال وَ اِلاكرام دو شنبه: يا قاضِيَ الحاجات سه شنبه: يا اَرحَمَ الرّاحِمين چهارشنبه: يا حَيُّ يا قَيُّوم پنجشنبه: لااِلهَ اِلا الله مَلِكُ الحَقُّ المُبين جمعه: اللهُمَّ صَلِّ عَلي مُحَمَّـد وَ آلِ مُحَمَّـد وَ عَجِّل فَرَجَهُم لحظه لحظه هاي زمان را شماره مي کنم که بيايي و من زيبا ترين شعرم را با بهترين گلواژهاي سلام و عشق و محبت در مقدمت بسرايم >