پرستاران، خادمان بيمنت و فرشتگان سپيدپوش جامعه هستند كه لباس خدايي بر تن دارند، آنان حمايت و پشتيباني جامعه را ميجويند و خواهان ارج نهادن جامعه به جايگاه واقعي خويشند، همچنان كه مقام معظم رهبري مي فرمايند: "طرف حساب پرستار فقط خداست.
ميلاد حضرت زينب کبری (س) و روز پرستار بر همه ی شما پرستاران مهربان، دلسوز و سخت کوش مبارک باد!
پنجم جمادي الاولي سال پنجم و ششم هجري روزولادت باسعادت بانوي قهرمان كربلا و پرچمدار نهضت حسيني عليه السلام ، حضرت زينب كبري سلام الله عليها مي باشد. اين روز را روز پرستار ناميده اند و علت آن است كه حضرت زينب پرستاري امام زمانش ، حضرت سجاد عليه السلام و ديگر بيماران و مصيبت زدگان اهل بيت را بر عهده داشت، و ضمن انجام رسالت مهم و تبليغ نهضت حسيني ، از پرستاري بيمار كربلا ، با تحمل آن همه سختيها و ناملايمات غافل نبود. اما از انصاف به دور است كسي كه خانم زينب را صرفاً پرستار بيمار بداند، چرا كه پرستاري از بيمار يكي از كوچكترين مسئوليت هاي حضرت بود. هر چند پرستاري ، وظيفه سنگين و ارزشمندي است و پرستار متعهد بايد باصبر و حوصله، تحمل هر نوع ناملايمات را براي انجام خدمتش داشته باشد و چنين كاري از عهده هر كس بر نمي آيد ولي با اين حال ، مقام زينب سلام الله عليها، آنقدر والا و عظيم است كه بايد ايشان را پرستار نهضت و انقلاب حسيني بناميم. زيرا اين پرستاري ، به مراتب مهمتر و سرنوشت سازتر از پرستاري بيمار بود . زينب عليها السلام نقش حفاظت از قيام خونبار حسيني را بر عهده داشت كه اگر چنين نبود ، خون امام حسين عليه السلام پايمال مي گشت. حضرت زينب عليها السلام در پسِ آن مصيبتها ، آنچنان بار سنگين پرچم ولايت را بر دوش گرفت و در برابر كفر ايستاد و خطابه خواند تا مردم را بيدار نمود و پس از آن حركتهاي اسلامي ايجاد شد. برگي از پرستاري نهضت حسيني:امام حسين عليه السلام قبل از شهادت ، سفارش هاي لازم را به زينب عليها السلام نمود و پرستاري نهضت را به او واگذار كرد ، او را به صبر و بردباري امر نمود و با قلبي محكم و بي هراس از آينده نهضت ، به سوي ميدان حركت كرد. زينب (س) نيز پرچم پر افتخار امام زمانش ، حسين عليه السلام را بر دوش گرفت و مانع افتادن پرچم الهي بر زمين شد و با اقتدار و شهامتي كه تاريخ نظيرش را نديده ، در برابر ظلم و ستم ايستادگي نمود. راستي چه رادمردي است اين زن ، كه با آنهمه مصيبت هاي سخت كه هر يك كوهي را به لرزه در مي آورد و انسان را مضطرب و از خود بي خبر مي سازد ، در برابر سنگدل ترين ، تند خوترين و تبهكارترين انسان روي زمين، آن سان با كبر و مناعت برخورد مي كند كه همه را به شگفتي وامي دارد . ابن زياد كه آن همه كبر و بي اعتنايي را از يك زن رنج كشيده و ماتم زده مي بيند ، انگشت حيرت به دهان مي گيرد و مي خواهد او را كوچك شمارد، با تكبري انتقام جويانه رو به حضرت زينب نموده مي گويد: " خداي را شكر مي كنم كه شما را رسوا ساخت ، مردانتان را كشت و سخنانتان را دروغ گردانيد. " زينب (س) با عظمت ، نگاهي تحقيرآميز به آن سركش بي نام و نسب مي كند و فرياد بر مي آورد كه :" سپاس خداي را كه ما را با انتصاب به پيامبرش ، گرامي داشت و از آلودگي و ناپاكي دور ساخت و شخص تبه كاري چون تو را رسوا كرد." ابن زياد كه منتظر چنين جواب تندي نبود، از حضرت مي پرسد:" كار خدايت را درباره خاندانت چگونه ديدي ؟ " ، حضرت با سربلندي و مناعت مي فرمايد :" والله ما رأيت الا جميلا..." . " به خدا قسم جز نيكي و زيبايي نديدم ، آنان قومي بودند كه خداوند كشته شدن در راهش را بر آنها نوشته بود و لذا با شجاعت به قتلگاه خويش شتافتند ولي به زودي خداوند تو و آنان را در يك جا گرد آورد تا در پيشگاهش محاكمه شوي." اين سخن حضرت زينب عليها السلام چقدر تكان دهنده است و انسان را وا مي دارد كه در برابر آن همه عظمت و بزرگواري ، احساس شرمساري و حقارت كند كه اين زينب پس از آن همه مصيبت، چون براي رضاي خداست ، همه را زيبا مي بيند و حال آنكه عموم انسانها در برابر كوچكترين اذيت و آزاري ، كوچك و زبون مي شوند . چقدر فاصله است ميان آسمان عظمت زينب و دنياي پست دنيا خواهان.
پر رفت و آمدترين خانه «محله بنيهاشم» را آواي شادي و سرور در آغوش گرفته بود، موج شعف و لبخند همراه با انتظار، فضاي خانه و محله را پر کرده بود. همه براي ولادت سومين نوه عزيز پيامبر لحظهشماري ميکردند، و دل خوش ميداشتند که «مولود فاطمه» را در آغوش بفشارند و گل بوسههاي محبت را بر گونههاي عطر آگينش نثار گردانند. پس از يک سکوت تقريباً کوتاه، موج شادي در فضا اوج گرفت، و همه با خبر شدند که از دامن زهرا عليهاالسلام، دختر بزرگواري چهره بهجهان گشوده است. جد اعلاي پدر و مادري زينب(ع)، عبدالمطلّب بن هاشم است که، امين کعبه، سقّاي حجّاج و مهماندار خانه خدا بوده، و خداوند او را از شرّ سپاه فيل سوار ابرهه که از حبشه براي خراب کردن خانه خدا آمده بودند حفظ کرد. او هرگز به بتپرستي نزديک نشد.آري، در پنجم جماديالاولي سال پنجم هجرت، مطابق با 627 ميلادي، دختر فاطمه عليهاالسلام متولد شد. (1) مادر، سومين فرزند خود را به دنيا آورد، و پدر نيز خود را به زينت «زينب» آراست. رسم خانواده علي(ع) و زهرا(ع) اين بود که نامگذاري نوزاد خود را بهبزرگِ خانواده واگذار ميکردند، امّا وقتي اين نوزاد زهرا چشم بهجهان گشود، بزرگ خانواده يعني پيغمبر(ص) در مسافرت بود، و آنان چند روزي صبر کردند تا پيامبر از مسافرت آمد، و همين که مژده ولادت دختر فاطمه(ع) را شنيد، در اولين فرصت به خانه فاطمه(ع) رفت، و نوزاد را طلب نمود و او را در آغوش خود فشرد و بوسهها به گونهاش افکند. و نام کودک را زينب نهاد. کلمه «زينب» از دو بخش «زين» يعني زينت و «اَب» يعني پدر ترکيب يافته است، و زينب يعني زينت بابا.
مادر زينب عليهاالسلاممادر زينب، فاطمه زهراست- محبوبترين دختران پيامبر نزد آن بزرگوار- کسي که از نقطه نظر خلقت و خصلت شبيهترين افراد به پيغمبر است و خداوند به او امتيازاتي بخشيده، کسي که حلقه پيوند رسالت و امامت است و از دامن پاک او، درخت سلاله پيامبر شاخه و برگ مي روياند، و ميوههاي شيرين اهل بيت(ع) را به بوستان تاريخ تقديم ميدارد. آري، مادر زينب(ع) فاطمه است، پاره تن پيامبر، آن که خشنودي او به خشنودي پيغمبر(ص) وابسته است، آن که اگر خشمناک شود، پيغمبر(ص) هم غضبناک ميگردد، آن بانوي دانشمند و با بصيرت، عابد و زاهد، مبارز و مجاهد، دلسوز و فداکار، مقاوم و سرسخت در برابر کجيها و در يک سخن همانطور که حبيب خدا و رسولالله(ص) فرموده: « سيّدة نساء العالمين.» فاطمه(ع) از هر جهت، سالار و سرآمد همه بانوان جهانيان است.
پدر زينب عليهاالسلامپدر زينب، علي بن ابيطالب(ع) - پسرعمو و وصّي رسول خدا - اولين کسي است که در کودکي به پيامبر ايمان آورد و اسلام را پذيرفت. او در ميان «قبيله قريش» شجاعترين، دانشمندترين و جوانمردترين افراد بود. آري، علي بن ابيطالب پدر زينب در قضاوت و زهد، در سخاوت و پرهيزکاري، در اصالت و بزرگواري، و در مقام بلند ايمان و شرافت، بلندمقامترين ياران پيامبر و امت اسلام است. و چرا سخن خود پيامبر(ص) را در باره علي(ع) زمزمه نکنيم و کلام آن بزرگوار پس از پيوند ازدواج او با فاطمه(ع) را که براي دفع وسوسههاي کارشکنان، خطاب به فاطمه بيان فرمود، مد نظر نداشته باشيم؟ پيغمبر(ص) به فاطمه فرمود: « زوجتک خير امّتي، اعلمهم علما، و افضلهم حلماً، و اولهم سلماً.»دخترم! مطمئن باش که تو را به ازدواج کسي درآوردهام که، بهترين افراد امت من است، زيرا از لحاظ دانش از همه عالمتر، و در قلمرو حلم و پايداري از ديگران مقاومتر است، و به هر حال علي(ع) اولين مردي است که ايمان آورد، و در برابر خدا و اسلام تسليم شد.
جدّ و جده مادريجدّ مادري زينب(ع) محمد رسولالله، و خانمالانبياء است، و جدّه مادري او «خديجه بنت خويلد» ميباشد. خديجه امالمؤمنين، يعني همسر پيامبر و مادر همه اهل ايمان است. تاريخ درباره او گواهي مي دهد: «هي اوّل امراة تزّوجها، و اوّل خلق الله اسلم باجماع المسلمين، لم يتقدّمها رجل ولا امراة، کانت يذعي في الجاهليّة الطّاهرة.»؛ خديجه اولين زني است که پيغمبر(ص) با او ازدواج کرد، و به اتفاق نظر همه مسلمانان، اولين انساني است از زنان، که در برابر پيغمبر تسليم شد و ايمان آورد، و در روزگار جاهليت هم، طاهره، يعني زن پاک و مقدس، ناميده ميشد. مادر زينب(ع) فاطمه است، پاره تن پيامبر، آن که خشنودي او به خشنودي پيغمبر(ص) وابسته است، آن که اگر خشمناک شود، پيغمبر(ص) هم غضبناک ميگردد، آن بانوي دانشمند و با بصيرت، عابد و زاهد، مبارز و مجاهد، دلسوز و فداکار، مقاوم و سرسخت در برابر کجيها و در يک سخن همانطور که حبيب خدا و رسولالله(ص) فرموده: « سيّدة نساء العالمين»؛ فاطمه(ع) از هر جهت، سالار و سرآمد همه بانوان جهانيان است.پيامبر عاليقدر اسلام هم فرموده است: « بهترين زنان جهانيان: مريم دختر عمران ، آسيه دختر مزاحم، خديجه دختر خويلد، و فاطمه(ع) دختر محمّد است.»
تاريخ هم درباره «خديجه کبري» گواهي ميدهد: «کانت خديجة وزيرة صدق عليالاسلام، کان يسکن اليها.»؛ خديجه پيوسته وزير و پشتيبان و کمککار صادق و درستکاري براي اسلام و پيامبر بود، و بههنگام مشکلات و کارشکنيهاي دشمنان براي رسول خدا، مايه سکون و آرامش قلب او محسوب ميشد. جدّه پدري زينب (س)جدّه پدري زينب کبري، فاطمه، دختر «اسد بن هاشم بن بعد مناف» که همسر «ابوطالب» عموي رسول خدا(ص) و مادر علي(ع)، طالب، عقيل و جعفر، است. فاطمه نخستين زن از «بني هاشم» است که به همسري مردي از بني هاشم درآمد، و نيز اولين زن هاشمي است که براي مرد هاشمي فرزند زاييد، و هم اولين زن هاشمي است که فرزند وي خليفه اسلام گرديد. فاطمه در مکّه بهحضور پيامبر رسيد، و اسلام آورد، و سپس به «مدينه» هجرت کرد، و بهخاطر محبّتها و فداکاريهايي که در حق رسول خدا روا داشته، آنقدر مورد احترام و تکريم پيغمبر(ص) واقع شد که، وقتي در مدينه از دنيا ميرفت، پيامبر را وصيّ خود قرار داد، و آن حضرت هم وصيّت فاطمه را پذيرفت و آنگاه بر جنازه او نماز خواند، و در قبر گذارد، و پيوسته از فاطمه با خير و نيکي ياد ميکرد.
جدّ پدري زينب (س)ابوطالب بن عبدالمطلب که نام او «عمران» گفته شده، عموي بزرگوار پيغمبر اسلام، و جدّ پدري زينب کبري است، بلکه بايد ابوطالب را پدر پيامبر دانست، زيرا وقتي مادر پيغمبر، ايشان را باردار بود، عبدالله پدر بزرگوار او از دنيا رفت، عبدالمطلب جد پيامبر هم در حالي که نوهاش هفتساله بود، چشم از جهان فرو بست، و در نتيجه نگهداري و پرستاري پيغمبر به عهده ابوطالب قرار گرفت، و او در اين راه نهايت مراقبت و فداکاري را به خرج داد.
جد اعلاي زينب (ع(جد اعلاي پدر و مادري زينب(ع)، عبدالمطلّب بن هاشم است که، امين کعبه، سقّاي حجّاج و مهماندار خانه خدا بوده، و خداوند او را از شرّ سپاه فيل سوار ابرهه که از حبشه براي خراب کردن خانه خدا آمده بودند حفظ کرد. او هرگز به بتپرستي نزديک نشد. جدّ مادري زينب(ع) محمد رسولالله، و خانمالانبياء است، و جدّه مادري او «خديجه بنت خويلد» ميباشد. خديجه امالمؤمنين، يعني همسر پيامبر و مادر همه اهل ايمان است. تاريخ درباره او گواهي مي دهد: خديجه اولين زني است که پيغمبر(ص) با او ازدواج کرد، و به اتفاق نظر همه مسلمانان، اولين انساني است از زنان، که در برابر پيغمبر تسليم شد و ايمان آورد، و در روزگار جاهليت هم، طاهره، يعني زن پاک و مقدس، ناميده ميشد.«يعقوبي» مينويسد: عبدالمطلب جدّ رسولالله بود، و او را نگهداري و پرستاري ميکرد، سالار قريش بود و رقيبي نداشت، و خداوند بزرگواري را بهغير از او به احدي نداده بود، از چاه زمزم در مکه، و ذوالهرم در طائف سيرابش کرده بود، قريش در امور مالي خود او را داور قرار ميدادند، و او در قحطي و گرسنگي، مردم را خوراک و تغذيه ميداد، تا آنجايي که پرندگان و حيوانات صحرا هم از خوان کرم او بهرهمند ميشدند.
زينب عليهاالسلام دختر علي و زهرا عليهماالسلام در روز پنجم جمادي الاولي سال پنجم يا ششم هجرت در مدينه منوره ديده به جهان گشود، در پنج سالگي مادر خود را از دست داد و ازهمان دوران طفوليت با مصيبت آشنا گرديد. در دوران عمر با بركت خويش، مشكلات و رنجهي زيادي را متحمل شد، از شهادت پدر و مادر گرفته تا شهادت برادران و فرزندان، و حوادث تلخي چون اسارت و... را تحمل كرد. اين سختىها از او فردي صبور و بردبار ساخته بود. او را ام كلثوم كبري، و صديقه صغري مىناميدند. از القاب آن حضرت، محدثه، عالمه و فهيمه بود. او زني عابده، زاهده، عارفه، خطيبه و عفيفه بود. نسب نبوي، تربيت علوي، و لطف خداوندي از او فردي با خصوصيات و صفات برجسته ساخته بود، طوري كه او را «عقيله بني هاشم» مىگفتند. با پسرعموي خود«عبدالله بن جعفر» ازدواج كرد و ثمره اين ازدواج فرزنداني بود كه دو تن از آنها (محمد و عون) در كربلا، در ركاب ابا عبدالله الحسين عليه السلام شربت شهادت نوشيدند. آن بانوي بزرگوار سرانجام در پانزدهم رجب سال 62 هجرت، با كوله باري از اندوه و غم و محنت و رنج دار فاني را وداع گفت. در اين مقاله برآنيم كه گوشه هايي از مناقب و فضائل آن حضرت را بررسي و بيان نماييم. 1- زينت پدرمعمولا پدر و مادر نام فرزند را انتخاب مىكنند، ولي در جريان ولادت حضرت زينب عليهاالسلام والدين او اين كار را به پيامبراسلام جد بزرگوار آن بانو، واگذار نمودند. پيامبر صلي الله عليه وآله كه در سفر بود، بعد از بازگشت از سفر، به محض شنيدن خبر تولد، سراسيمه به خانه علي عليه السلام رفت، نوزاد را در بغل گرفت و بوسيد، آن گاه نام زينب (زين + اب) را كه به معني «زينت پدر» است بري اين دختر انتخاب نمود. 2- علم الهي :مهمترين امتياز انسان نسبت به ساير موجودات - حتي ملائكه - دانش و بينش اوست. « وعلم آدم الاسماء كلها ثم عرضهم علي الملائكة فقال انبئوني باسماء هؤلاء ان كنتم صادقين. قالوا سبحانك لا علم لنا الا ما علمتنا انك انت العليم الحكيم.» ؛« سپس علم اسماء[علم اسرار آفرينش و نامگذاري موجودات] را همگي به آدم آموخت. بعد آنها را به فرشتگان عرضه داشت و فرمود: اگر راست مىگوييد، اسامي اينها را به من خبر دهيد. عرض كردند: تو منزهي. ما چيزي جز آن چه به ما تعليم دادهي نمىدانيم؛ تو دانا و حكيمي.» و برترين علمها، علمي است كه مستقيما از ذات الهي به شخصي افاضه شود، يعني داري علم «لدنى» باشد. خداوند متعال در مورد حضرت خضرعليه السلام مىفرمايد:« وعلمناه من لدنا علما.» ؛«علم فراواني از نزد خود به او آموخته بوديم.» زينب عليهاالسلام به شهادت امام سجاد عليه السلام داري چنين علمي است، آن جا كه به عمهاش خطاب كرد و فرمود:« انت عالمة غير معلمة وفهمة غير مفهمة ؛ تو بي آنکه آموزگاري داشته باشي؛ عالم و دانشمند هستي.» 3- عبادت و بندگي :زينب عليهاالسلام به خوبي از قرآن آموخته بود، كه هدف از آفرينش و خلقت انسان رسيدن به قله كمال بندگي است. «ما خلقت الجن والانس الا ليعبدون» ؛ «من جن و انس را نيافريدم جز بري اين كه عبادت كنند.» او عبادتها و نماز شبهي پدر و مادر را از نزديك ديده بود. او در كربلا شاهد بود كه برادرش امام حسين عليه السلام در شب عاشورا به عباس فرمود:«ارجع اليهم واستمهلهم هذه المشية الي غد لقد نصلي لربنا الليلة وندعوه و نستغفره فهو يعلم اني احب الصلوة له وتلاوة كتابه وكثرة الدعاء والاستغفار ؛ به سوي آنان باز گرد و اين شب را تا فردا مهلت بگير تا بتوانيم امشب را به نماز و دعا و استغفار در پيشگاه خدايمان مشغول شويم. خدا خود مىداند كه من نماز، قرائت قرآن، زياد دعا كردن و استغفار را دوست دارم .» در اين جملات صحبت از ادي تكليف نيست، بلكه سخن از عشق به عبادت و نماز است.حضرت زينب عليهاالسلام نيز ازعاشقان عبادت و شب زنده داران عاشق بود، و هيچ مصيبتي او را از عبادت باز نداشت. امام سجاد عليه السلام فرمود:«ان عمتي زينب كانت تؤدي صلواتها، من قيام الفرائض والنوافل عند مسيرنا من الكوفة الي الشام وفي بعض منازل كانت تصلي من جلوس لشدة الجوع والضعف ؛ عمهام زينب در مسير كوفه تا شام همه نمازهي واجب و مستحب را اقامه مىنمود و در بعضي منازل از شدت گرسنگي و ضعف، نشسته نماز مي گزارد.» امام حسين عليه السلام كه خود معصوم و واسطه فيض الهي است هنگام وداع به خواهر عابدهاش مىفرمايد:« يا اختاه لا تنسيني في نافلة الليل ؛ خواهر جان! مرا در نماز شب فراموش مكن!» اين نشان از آن دارد كه اين خواهر، به قله رفيع بندگي و پرستش راه يافته و به حكمت و هدف آفرينش دست يازيده است. 4- عفت و پاكدامني عفت و پاكدامني، برازنده ترين زينت زنان، و گران قيمت ترين گوهر بري آنان است. زينب عليهاالسلام درس عفت را به خوبي در مكتب پدر آموخت، آن جا كه فرمود:«ما المجاهد الشهيد في سبيل الله باعظم اجراً ممن قدر فعف يكاد العفيف ان يكون ملكا من الملائكة؛ مجاهد شهيد در راه خدا، اجرش بيشتر از كسي نيست كه قدرت دارد اما عفت مىورزد،- يعني قدرت انجام گناه را دارد ولي از آن دوري مي کند- نزديك است كه انسان عفيف فرشتهي از فرشتگان باشد.» زينب كبري عفت خويش را حتي در سخت ترين شرايط به نمايش گذاشت. او در دوران اسارت و در حركت از كربلا تا شام سخت بر عفت خويش پي مىفشرد. مورخين نوشتهاند: « وهي تستر وجهها بكفها، لان قناعها قد اخذ منها ؛ او صورت خود را با دستش مىپوشاند چون روسريش از او گرفته شده بود.» شاعر عرب به همين قضيه اشاره كرده و مىگويد: «زينب تمامي آن چه را بر مادر گذشت به ارث برد، منتهي دختر سهم اضافهي برداشت كه از خانهاش به بد ترين خانه حركت كرد (به اسارت رفت). صورت را[در اسارت] با دست راست مىپوشاند و اگر نياز مي شد،از دست چپ هم بهره مىبرد. » و آن بانوي بزرگوار بود كه بري پاسداري از مرزهي حيا و عفاف بر سر يزيد فرياد مىآورد كه « ا من العدل يا ابن الطلقاء تحذيرك حرائرك و امائك و سوقك بنات رسول الله سبايا؟ قد هتكت ستورهن و ابديت وجوههن ؛ ي پسر آزاد شدههي[جدمان پيامبراسلام] آيا اين از عدالت است كه زنان و كنيزكان خويش را پشت پرده نشاني، و دختران رسول خدا صلي الله عليه وآله را به صورت اسير به اين سو و آن سو بكشاني؟ نقاب آنان را دريدي و صورتهي آنان را آشكار ساختي.» 5- ولايت مداري :قرآن بدون هيچ قيد و شرطي در كنار اطاعت مطلق از خداوند، دستور به اطاعت از پيامبر صلي الله عليه وآله و صاحبان امر، يعني، ائمه اطهارعليهم السلام مىدهد.« اطيعواالله واطيعواالرسول واولي الامرمنكم» ؛ «از خداوند و رسول و اولي الامر اطاعت كنيد.» زينب عليهاالسلام كه حضور هفت معصوم را درك كرده، در تمامي ابعاد ولايت مداري (معرفت امام، تسليم بي چون و چرا بودن، معرفي و شناساندن ولايت، فداكاري در راه آن و) ... سر آمد است. او با چشمان خود مشاهده كرده بود كه چگونه مادرش خود را سپر بلي امام خويش قرار داد و خطاب به ولي خود گفت:« روحي لروحك الفداء ونفسي لنفسك الوقاء؛[ي ابالحسن] روحم فدي روح تو و جانم سپر بلي جان تو باد.» و سرانجام جان خويش را در راه حمايت از علي عليه السلام فدا نمود و شهيده راه ولايت گرديد. زينب عليهاالسلام به خوبي درس ولايت مداري را از مادر فرا گرفت و آن را به زيبايي در كربلا به عرصه ظهور رساند. از يك سو در جهت معرفي و شناساندن ولايت، از طريق نفي اتهامات و يادآوري حقوق فراموش شده اهل بيت تلاش كرد. از جمله در خطبه شهر كوفه فرمود:« واني ترحضون قتل سليل خاتم النبوة ومعدن الرسالة وسيد شباب اهل الجنة؛ لكه ننگ كشتن فرزند آخرين پيامبر و سرچشمه رسالت و آقي جوانان بهشت را چگونه خواهيد شست؟» و همچنين در مجلس ابن زياد ، شهر شام، و مجلس يزيد، ولايت و امامت را به خوبي معرفي نمود. از سوي ديگر سر تا پا تسليم امامت بود؛ چه در دوران امام حسين عليه السلام و چه در دوران امام سجاد عليه السلام حتي در لحظهي كه خيمه گاه را آتش زدند، يعني در آغاز امامت امام سجاد عليه السلام نزد آن حضرت آمد و عرض كرد: ي يادگار گذشتگان ... خيمهها را آتش زدند ما چه كنيم؟ فرمود:«عليكن بالفرار؛ فرار كنيد.» از اين مهمتر در چند مورد، زينب عليهاالسلام از جان امام سجاد عليه السلام دفاع كرد و تا پي جان از او حمايت نمود. الف- در روز عاشورا؛ هنگامي كه امام حسين عليه السلام بري اتمام حجت، درخواست ياري نمود، فرزند بيمارش امام زين العابدين عليه السلام روانه ميدان شد. زينب با سرعت حركت كرد تا او را از رفتن به ميدان نبرد باز دارد، امام حسين عليه السلام به خواهرش فرمود: او را باز گردان، اگر او كشته شود نسل پيامبر در روي زمين قطع مىگردد. ب- بعد از عاشورا در لحظه هجوم دشمنان به خيمهها شمر تصميم گرفت امام سجاد عليه السلام را به شهادت برساند، ولي زينب عليهاالسلام فرياد زد: تا من زنده هستم نمىگذارم جان زين العابدين در خطر افتد. اگر مىخواهيد او را بكشيد، اول مرا بكشيد، دشمن با ديدن اين وضع، از قتل امام عليه السلام صرف نظر كرد. ج- زماني كه ابن زياد فرمان قتل امام سجاد عليه السلام را صادر كرد، زينب عليهاالسلام آن حضرت را در آغوش كشيد و با خشم فرياد زد: ي پسر زياد! خون ريزي بس است. دست از كشتن خاندان ما بردار. و ادامه داد:« والله لا افارقه فان قتلته فاقتلني معه؛ به خدا قسم هرگز او را رها نخواهم كرد؛ اگر مىخواهي او را بكشي مرا نيز با او بكش.»ابن زياد به زينب نگريست و گفت: شگفتا از اين پيوند خويشاوندي، كه دوست دارد من او را با علي بن الحسين بكشم. او را واگذاريد.البته ابن زياد كوچكتر از آن است كه بفهمد اين حمايت فقط به خاطر خويشاوندي نيست، بلكه به خاطر دفاع از ولايت و امامت است. اگر فقط مساله فاميلي و خويشاوندي بود، بايد زينب عليهاالسلام جان فرزندان خويش را حفظ و آنها را به ميدان جنگ اعزام نمىكرد. 6- روحيه بخشي :در مسافرتها و نيز در حوادث تلخ، آن چه بيش از هر چيز بري انسان لازم است، روحيه و دلگرمي است. اگر انسان بري انجام كارهي مهم و حساس روحيه نداشته باشد، آن كار با موفقيت انجام نشده و به نتيجه نخواهد رسيد و چه بسا با شكست نيز مواجه شود. يكي از بارزترين اوصاف زينب عليهاالسلام روحيه بخشي اوست. او بعد از شهادت مادر، روحيه بخش پدر و برادران بود، در شهادت برادرش امام حسن عليه السلام نقش مهمي را بري تسلي بازماندگان ايفا كرد. پس از شهادت امام حسين عليه السلام و در طول دوران اسارت، اين صفت نيكوي زينب بيشتر ظهور كرد. او پيوسته ياور غمديدگان و پناه اسيران بود، از گودي قتلگاه تا كوچههي تنگ و تاريك كوفه، از مجلس ابن زياد تا ستمكده يزيد، در همه جا فرشته نجات اسرا بود.او حتي تسلي بخش دل امام سجاد عليه السلام بود، آن جا كه مىگفت:«لا يجزعنك ما تري، فوالله ان ذلك لعهد من رسول الله الي جدك وابيك وعمك؛ [ي پسر برادر!] آن چه مىبيني (شهادت پدر) تو را بي تاب نسازد. به خدا سوگند! اين عهد رسول خدا با جد، پدر و عمويت است.» 7- صبر:يكي از بارزترين اوصاف انسانهي كامل، صبر و بردباري در فراز و نشيبهي روزگار و تلخىهي دوران است. قرآن كريم در آيات متعددي به صابران بشارت داده و پاداشهي فراوان آنها را يادآوري نموده است. زينب عليهاالسلام از اين جهت در اوج كمال قرار دارد. در زيارتنامه آن حضرت مىخوانيم:« لقد عجبت من صبرك ملائكة السماء؛ ملائكه آسمان از صبر تو به شگفت آمدند.» مخصوصا در ماجري كربلا آن چنان صبر و رضا و تسليم از خود نشان داد، كه صبر از روي او خجل است. در مجلس ابن زياد؛ آن گاه كه آن ملعون با نيش زبانش نمك به زخم زينب مىپاشد و بري آزردن او مىگويد:«كيف رايت صنع الله باخيك واهل بيتك؛ كار خدا را با برادر و خانوادهات چگونه يافتي؟» او در واقع با تعريض مىخواهد بگويد كه ديدي خدا چه بلايي به سرتان آورد؟ زينب عليهاالسلام در پاسخ درنگ نمىكند، با آرامشي كه از صبر و رضي قلبي او حكايت داشت فرمود:« ما رايت الا جميلا جز زيبايي نديدم.» ابن زياد از پاسخ يك زن اسير در شگفت مىماند، و ا ز اين همه صبر و استقامت و تسليم او در مقابل مصيبتها متعجب مىشود و قدرت محاجه را از دست مىدهد. 8- ايثار:يكي ديگر از صفات حسنه انسانهي برتر، مقدم داشتن ديگران بر خود است. امام علي عليه السلام فرمود:«الايثار اعلي الايمان؛ ايثار، بالاترين درجه ايمان است.» و فرمود:«الايثار اعلي الاحسان؛ ايثار برترين احسان است.» زينب مجلله دراين صفت نيز گوي سبقت را از ديگران ربوده است. او بري حفظ جان ديگران، خطر را به جان مىخرد و در تمام صحنهها، ديگران را بر خود مقدم مىدارد. او در ماجري كربلا حتي از سهميه آب خويش استفاده نمىكرد و آن را نيز به كودكان مىداد. در بين راه كوفه و شام، با اين كه خود گرسنه و تشنه بود، ايثار را به بند كشيده و آن را شرمنده ساخت. امام زين العابدين عليه السلام مىفرمايد:«انها كانت تقسم ما يصيبها من الطعام علي الاطفال لان القوم كانوا يدفعون لكل واحد منا رغيفاً من الخبز في اليوم والليلة؛ عمهام زينب[در مدت اسارت]، غذايي را كه به عنوان سهميه و جيره مىدادند، بين بچهها تقسيم مىكرد، چون در هر شبانه روز به هر يك از ما يك قرص نان مىدادند.» او سختىها و تازيانهها را به جان خود مىخريد و نمىگذاشت بربازوی کودکان اصابت کند9- شجاعت و شهامت : صفات بارز پروا پيشگان اين است كه خدا در نظر آنان بزرگ و غير او در نظرشان كوچك، حقير و فاقد اثر مىباشد. امام علي عليه السلام مىفرمايد:«عظم الخالق في انفسهم فصغر ما دونه في اعينهم ؛ خالق در جان آنان بزرگ است، پس غير او در چشمشان كوچك مىباشد.» سّر شجاعت اوليي الهي نيز در همين است. زينب كه خود چنين ديدي دارد، و در خانواده شجاع تربيت شده است، از شجاعت حيدري بهره مند است. او به« لبوة الهاشمية ؛ شير زن هاشمى» لقب گرفته است و چون مردان بر سر دشمن فرياد مىزند، توبيخشان مىكند، تحقيرشان مىكند، و از كسي هراسي به دل ندارد. او از برق شمشير خون چكان آدمكشان واهمه ندارد، در آن روز فراموش نشدني، در ميان آن همه شمشير و آن همه كشته فرياد مىزند كه آيا در ميان شما يك مسلمان نيست؟ در مجلس ابن زياد، بدون توجه به قدرت ظاهري او گوشهي مىنشيند و با بي اعتنايي به سؤالات او تحقيرش مىكند، او را «فاسق» و«فاجر» معرفي مىكند و مىگويد:«الحمدلله الذي اكرمنا بنبيه محمد صلي الله عليه وآله وطهرنا من الرجس تطهيراً وانما يفتضح الفاسق ويكذب الفاجر وهو غيرنا؛ سپاس خدي را كه ما را با نبوت حضرت محمد صلي الله عليه وآله گرامي داشت، و از پليدىها پاك نمود. همانا فقط فاسق رسوا مىشود، و بدكار دروغ مىگويد، و او غير ما مىباشد.» و همچنين در مقابل يزيد و دهن كجىها و بد زبانىهي او، شجاعت حيدري را به نمايش گذارده، چنين مىگويد: «لئن جرت علي الدواهي مخاطبتك اني لاستصغر قدرك واستعظم تقريعك واستكبر توبيخك؛ اگر فشارهي روزگار مرا به سخن گفتن با تو واداشته[بدان كه] قدر و ارزش تو در نزد من ناچيز است، وليکن سرزنش تو را بزرگ شمرده و توبيخ كردن تو را بزرگ مىدانم.» 10- فصاحت و بلاغت:هر خطيبي بخواهد فصيح و بليغ سخن بگويد، علاوه بر استعداد ذاتي، بايد بارها تمرين عملي انجام دهد، همچنين در حين خطابه لازم است از نظر رواني و جسماني كاملا آماده باشد تا بتواند خطبهي فصيح و بليغ ادا كند. و مستمعين بايد با او هماهنگ باشند والا ياري سخن گفتن نخواهد داشت تا چه رسد به اين كه فصيح و بليغ بگويد. زينب بدون آن كه دوره ديده و يا تمرين خطابه كرده باشد و در حال تشنگي، گرسنگي، خستگي اسارت، و از نظر رواني داغ دار، آواره و تحقير شده با كساني سخن مىگويد كه نه تنها با او هماهنگ نيستند بلكه حتي سنگ و خاكروبه بر سر او ريختهاند، با اين حال صدي زينب بلند مىشود كه:«ي مردم كوفه! ي نيرنگ بازان و بي وفايان . . .» سخنان زينب عليهاالسلام چنان بود كه وجدان خفته مردم را بيدار كرد و صدي گريه از زن و مرد و پير و جوان و خردسال بلند شد. خزيم اسدي مىگويد: متوجه زينب شدم، به خدا سوگند زني را كه سر تا پا شرم و حيا باشد، سخنران تر از او نديدم، گويي زينب از زبان علي عليه السلام سخن مىگفت. و همو مىگويد: پير مردي را در كنار خود ديدم كه بر اثر گريه محاسنش غرق اشك شده بود و مىگفت: پدر و مادرم فدي شما باد، پيرمردان شما بهترين پيرمردها، جوانان شما برترين جوانها و زنان شما نيكوترين زنان هستند. نسل شما بهترين نسلي است كه نه خوار مىگردد و نه شكست مىپذيرد.
وفات و مرقد حضرتدر تاريخ وفات و مدفن حضرت زينب عليهاالسلام اختلاف است. همانطور که در تاريخ ولادت و وفات برخي از ائمه هم اختلاف است. در هر حال به احتمال قوي آن حضرت در پانزدهم رجب سال 62 هجري رحلت نمود و به نقل از کتاب "اخبارالزينبيات" در مصر خانه مسلمة بن مخلد الانصاري دفن گرديد. و عده کثيري از مورخين اين خبر را قبول دارند. و گروهي ميگويند: زينب مدفون در شام، زينب صغري است؛ چنانچه روي سنگ قبرش ترسيم شده است و زينب کبري در مصر از دنيا رفت.
نوشته شده توسط علیرضا ژیانپور در دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386 ساعت 12:29 موضوع | لینک ثابت

اصلاح اين برداشت از آنجا كه، با درك چگونگى بهرهمندى از وجود حجت الهى مرتبط است، از ضرورتهاى عصر حاضر به شمار مىرود.در سايه توجه به فايدههاى عظيم «بود» و «نمود عملى امامت» مىتوان خود را همواره در پيشگاه امام عصر(عج) حاضر دانست و با درك نعمت وجودى او در راستاى انتظار ظهور، به اجر مجالست و معيت با امام(عج) دست يافت.مقاله حاضر، تلاشى است براى تبيين اين مفاهيم، باشد كه در پيشگاه آن وجود مقدّس پذيرفته گردد.
«نعمت در پرده غيبت»اعتقاد به وجود دوازده امام معصوم، پس از رسول اكرم(ص)، از اعتقادات پايهاى و وجه تمايز انديشه شيعه است. فرزندان اين مكتب از كودكى؛ زمانى كه اسامى ائمه عليهمالسلام و تاريخ امامت را ياد مىگيرند، با مفهوم غيبت دوازد همين ايشان آشنا مىشوند. اين كه «فرزند امام يازدهم(ع) به دنيا آمده و طى حوادثى پس از شهادت پدر، از ديدگان پنهان شده و تاكنون نيز در پرده غيبت است و روزى ظاهر خواهد شد...»تقريبا خلاصه معلوماتى است كه بيشتر افراد در اين زمينه در اختيار دارند.! ولى از همان آغاز، پرسشى اساسى نيز در اذهان جاى مىگيرد كه: وجود امامى كه بر حياتش اصرار مىورزيم، از او سخن مىگوييم، هر سال تولدش را جشن مىگيريم و... اما غايب است، چه فايدهاى دارد؟ و چنين امامى چه نقش و اثرى در زندگى ما، مىتواند داشته باشد؟اين سؤال، زمانيكه مجال مطرح شدن مىيابد على رغم اهميّت و محوريت موضوع آن در حوزه اعتقادات، غالبا با نگاههاى متعجب روبرو شده و پرسش از بديهيات تلقى مىگردد.بازگو كردن حوادث متعددى چون «داستان تشنه در راه ماندهاى كه سيراب شده...، بيمارى كه شفا يافته...، مضطرى كه اجابت شده...، گم شدهاى كه به مقصد رسيده و...» تلاشى است تا اين بديهى بودن قطعى تلقى شود.اما به راستى، فايده وجود امام، در عصر غيبت، تنها همين امدادهاى به ظاهر گاه به گاه است؟ مىتوان گفت، كه ريشه اصلى اين پرسش به درك اوليه ما از مفهوم «غيبت» باز مىگردد؛ به گونهاى كه مرورى دوباره بر معناى صحيح اين واژه، راهگشاى ما، در رسيدن به پاسخ صحيح خواهد بود.واژه «غيبت» معمولاً در عرف عام در برابر «حضور» به كار مىرود و كلمه «غايب» در برابر «حاضر». بنابراين، هرگاه گفته مىشود كسى غايب است، در عرف يعنى «حاضر نيست». بر پايه اين معنا. بسيارى ميان غايب بودن امام دوازدهم و ظهور ديگر امامان، تفاوت جدّى قائل مىشوند و غيبت را عدم حضور تلقى مىكنند و شايد از همين جاست كه به نتايج متفاوتى هم در اين زمينه مىرسند.برخى گمان مىكنند، حاصل غيبت الزاما تحير و سرگردانى بشر است. گروهى آن را اساسا برابر با عدم امكان فهم صحيح دين مىدانند كه براى دسترسى به اين فهم، چارهاى جز انتظار نيست.بعضى، غيبت را محروميت از فيض مجالست با امام و بهره بردن از محضرش تلقى مىكنند كه تنها مىتوان بر آن
افسوس خورد و گروهى نيز غيبت را مانع كسب اجر و مجاهده در ركاب امام دانستهاند.اما نگاهى به سير تاريخ امامت روشن مىكند كه بسيارى از اين امور كه حاصل غيبت دانسته شده، در زمان ائمه گذشته نيز اتفاق افتاده است.آيا اين گروهى از مسلمانان در كنار على عليهالسلام نبودند كه در جنگ جمل، با وجود شنيدن آن همه سفارشهاى پيامبر(ص) درباره حضرت، باز هم در شناخت حق به تحيرو سرگردانى دچار شدند و با ديدن طلحه و زبير ـ دو صحابى بزرگ ـ در برابر سپاه اميرالمؤمنين گرفتار ترديد و سستى گشتند؟آيا خيل عظيم مسلمانان نبودند كه با وجود و ظهور امام حسين(ع) در ميانشان، به دليل نداشتن فهم صحيح دين، او را تنها گذاشتند و جز اندكى در ركاب امام باقى نماندند؟زمانى كه امام زين العابدين(ع) معارف دين را در قالب دعا به گوش مردم مىرساند، چه كسانى طالب به دست آوردن فيض هم نشينى با امام بودند؟در سالهاى طولانى كه دستگاه خلافت، امام موسى بن جعفر(ع) را از زندانى به زندان ديگر منتقل مىكرد، جامعه محروم از ديدار امام، چه واكنشى نشان داد؟و آيا در همان زمان كه امام صادق(ع) مفاهيم صحيح اسلام را بازگو مىكرد، گروهى پيروى از خطوط منحرف فكرى را برنگزيده بودند؟اگر از اين زاويه بنگريم، همه آن چه را كه به عنوان نتايج غبيت شمرده شده بود، در زمان ظهور ائمه نيز مشاهده مىكنيم.در واقع، حقايق تاريخى كه در دهها نمونه از تحير و سرگردانى، بهره نگرفتن از امام، برداشتهاى نادرست از دين و حتى كار شكنى و مبارزه با امام را گزارش مىكند، نشانگر آن است كه اين حوادث الزاما حاصل از غيبت نمىباشد.از سوى ديگر شواهدى در قرآن، تاريخ و روايات، بر آن دلالت دارد كه در شرايطى كه غيبت ناميده مىشود، امكان بهرهگيرى از بركات و منافع وجود حجت الهى و استفاده از او ممكن و چه بسا قطعى است. براى نمونه آن جا كه قرآن، داستان حضرت يوسف(ع) را نقل مىكند مىبينيم كه در مقطعى از زمان، آن حضرت به طور ناشناس با مردم زندگى مىكرد و مشكلات جامعه را برطرف مىنمود، از تعبير خواب پادشاهى كه او را به زندان انداخته، تا برنامهريزى اقتصادى براى تأمين ارزاق... حتى زمانى كه بر مسند قدرت بود، برادرانش كه به او ستم كرده بودند، به نرمى سخن مىگفت، نيازشان را برآورده مىكرد و آنها را مورد محبّت خود قرار مىداد... تا زمانى كه خداوند به او اجازه داد كه خود را معرفى كند.ناشناخته بودن حضرت در اين مدت، هرگز مانع بهره بردن مردم از بركات وجودش نگرديد.امام صادق(ع) درباره امام دوازدهم مىفرمايد: اين امت چرا باور ندارد كه خداوند عزوجل با حجت خود همان كند كه با يوسف كرد؟ كه در بازارهايشان آمد و شد كند و بر زير اندازهايشان گام نهد؛ در حالى كه او را نمىشناسند... تا زمانى كه خداوند اذن دهد و خود را به ايشان بشناساند؛ چنان كه به يوسف اجازه داد...(1)بنابراين، بركات وجود حجت الهى در هر حال به مردم مىرسد. چه مانند زمان ائمه(ع) حاضر باشند و شناخته، چه هم چون حضرت يوسف(ع) حاضر و ناشناخته... لذا شايسته است در سؤال اوليه، تغييرى ايجاد كنيم و بگوييم: «فايده امامى كه او را به چهره نمىشناسيم، براى ما چيست؟»با تغيير سؤال، آن چه به ذهن متبادر مىشود، آن است كه، اگر وجودى داراى بهره و بركاتى باشد، نشر آن بركات الزاما به شناخت چهره آن فرد وابسته نيست. و چون پرسش از فايده امامى كه او را به چهره نمىشناسيم در حقيقت سؤال از فايده «امام» است، پاسخ آن را نيز در بركات و فوايد وجودى «امامت» در جهان هستى بايد جست و جو كرد.باكنكاشى در متون روايات مىتوان اين فوايد را به دو دسته تقسيم نمود:1) فوايدى كه به نفس وجود امام برمى گردد؛2) فوايدى كه حاصل رفتارها و عملكرد امام مىباشد.گر چه به سختى مىتوان رفتارهاى يك شخصيت را از وجود او جدا نمود، امّا مىتوان بركاتى براى او تصور كرد كه تنها، حاصل وجود اوست، و فوايدى كه اثر انجام وظايف و عملكرد آن فرد مىباشد.درباره امام نيز، چنين است: فوايدى حاصل «بود» امام است و فوايدى حاصل به مرحله عمل در آمدن يا «نمود امامت» امام.در واقع دسته نخست، از جمله سنتهاى الهى يا قوانينى هستند كه خداوند متعال در عالم قرار داده و قرآن و روايات از آن سخن گفتهاند(2)؛ امورى كه فاعل آن خداوند است، امّا براساس حكمت الهى از طرق و مجارى خاصى اجرا مىگردد.آن دسته از سنتهاى الهى، كه از كانال وجودى امام جارى مىشود، همان چيزى است كه، آن را فوايد «بود» امام مىناميم. مهمترين اين فوايد، «اصل بر پايى عالم، و بقا و استمرار خلقت به سبب وجود امام و حجت الهى» است.همان طور كه پا بر جايى هر خيمه به ستون و محور آن وابسته است و استمرار برپايى و بقاء آن نيز منوط به استوارى همان ستون مىباشد، عمود خيمه عالم هستى نيز، وجود حجت الهى است ؛ چنان كه در روايات متعددى آمده است: لوبقيت الارض يوما بغير امام لساخت.(3)عالم، تا زمانى برپاست كه حجت الهى در روى زمين باقى باشد. جعلهم الله اركان الأرض ان تميد بأهلها...(4) امّا عمود يك خيمه، ممكن است، ستون آشكارى در ميان آن باشد، كه هر كس وارد مىشود بلافاصله آن را ببنيد و جايگاهش را بشناسد و يا از نوع ديگرى تعبيه گردد كه به راحتى قابل رؤيت نيست. در هر دو حال، واقعيت وجودى خيمه، وابسته به همان ستون است؛ چه آشكار باشد چه پنهان. در عالم خلقت نيز، هر چند ممكن است كه مردم در شرايطى امام را نشناسند، ولى بدون وجود امام اراده خداوند بر وجود و بقاى جهان تحقق نمىگيرد. از امام رضا(ع) پرسيدند: آيا زمين به غير امام باقى مىماند؟ فرمودند: خير، باقى نمىماند، در اين صورت فرو مىريزد.(5) بر اين اساس، بر پايى عالم و حيات خود ما و استفاده از بركات عالم، مهمترين اثر وجودى و فايدهاى است كه با بودن آن حضرت بر ما و جهان خلقت جارى است و اين سنت و قانون الهى تغييرناپذير مىباشد.دومين فايده «بود» امام، بقا و قوام دين است. در روايات متعدّدى آمده است كه پيامبر(ص) فرمودند: لايزال هذا الدين قائما حتى يكون عليكم اثنى عشر خليفة(6)بر پايه اين كلام، قوام و استوارى دين به وجود دوازده نفر جانشين پيامبر است كه چون عدد آنان در روايت معين شده، پس از يازدهمين ايشان، پايدارى دين به وجود آخرين امام خواهد بود. حضرت امير(ع) در كلامى، وجود امام ظاهر يا غايب را در هر زمان، رمز عدم بطلان حجتها و بيّنات الهى مىداند: اللهم بلى، لاتخلو الارض من قائم لله بحججه امّا ظاهرا مشهورا او خائفا مغمورا، لئلاّ تبطل حجج الله و بينّاته(7)بنابراين، وجود امام ضامن حفظ و سلامت دين براى بشريت است و با اين شرط هرگز تعاليم اسلام، حتى در سختترين شرايط از بين نمىرود. به عبارت ديگر، ديندارى و عبادت همه هدايت شدگان و راه يافتگان به حق در كره خاكى، مديون و وابسته به امام است. سومين فايده: در بسيارى از روايات، امام واسطه رسيدن فيض الهى به بشريت معرفى شده است؛ يعنى آنچه از بركات، نعمتها، رحمت و لطف خداوند بر عالم نازل مىگردد، به واسطه امام و از كانال وجودى او است.اين مفهوم اساسى بارها در سخنان ائمه(ع) تكرار شده است. امام سجاد(ع) مىفرمايند؛ خداوند به واسطه ما رحمت را منتشر مىسازد و به ما باران مىفرستد و بركات را از زمين بيرون مىآورد.و امام صادق(ع) مىفرمايد: بنا اثمرت الاشجار و أيعنت الثمار وجرت الأنهار و ينزل الغيث. گويا طبيعت نظام خلقت، داراى مراتبى همانند هرم است كه در رأس آن، وجود حجت الهى است، بركات و فيض و رحمت پروردگار، نخست، بر آن قُله نازل شده و سپس از آن جا بر همه جوانب، تا قاعده هرم سرازير مىگردد. موسى بن جعفر(ع) مىفرمايد: «... ما من ملك يهبطه الله فى امر لما يهبطه له الا بدأ بالامام فعرض ذلك عليه...»(8) هيچ فرشتهاى را خداوند براى امرى فرو نمىفرستد مگر اينكه از امام آغاز كرده و آن امر را بر او عرضه مىدارد.چهارمين فايده وجود حجت الهى، مسئله رفع عذاب و امان اهل زمين مىباشد. يكى از سنتهاى الهى آن است كه وجود يك فرد مؤمن و صالح در يك جمع، باعث دور كردن عذاب و حفظ همه آن جمع مىگردد. جابربن عبدالله از پيامبر(ص) نقل مىكند: «خداوند به واسطه صلاح فرد مسلمانى، فرزندان و فرزندان فرزندان و اهل خانه و خانههاى اطرافش را نگه مىدارد و همه آنان در پناه خداوندند تا زمانى كه او در ميان ايشان است.»(9)گويا، صرفنظر از شايستگى و استحقاق مردم، قانونى در جهان حكمفرماست، كه اساس آن، اثر وضعى ايمان و عمل صالح مىباشد و طبق اين قانون، حضور يك انسان صالح موجب رفع گرفتارىها و بلايا مىگردد. امام صادق(ع) در ذيل آيه 74 سوره هود «يجادلنا فى قوم لوط» كه به گفت و گوى حضرت ابراهيم(ع) با فرشتگان اشاره دارد، مىفرمايند: «زمانى كه فرشتگان بر ابراهيم(ع) وارد شدند و مأموريت خود را براى عذاب قوم لوط باز گفتند، حضرت ابراهيم به آنان فرمود:... اگر در اين قوم يك مؤمن باشد، آيا آنان را عذاب مىكنيد؟ گفتند: نه. حضرت فرمود: پس لوط در ميان آنان است. فرشتگان پاسخ دادند: ما به كسانى كه در ميان آن قوم هستند آگاهتريم، البته لوط و خانوادهاش، غير از زنش را نجات خواهيم داد.»(10)اين معنا، در امت پيامبر خاتم صلىاللهعليهوآله ، در سطح بسيار وسيعش، در گستره زمانى و مكانى، با وجود دائمى امام در بين ايشان جارى است. روايات معصومين(ع) مؤيد اين است كه به بركت وجود حضرت، بسيارى از عذابها از جامعه بشرى رفع مىگردد.از امام باقر(ع) سؤال شد: أبالناس حاجة الى الامام؟ در پاسخ فرمود: أجل ليرفع العذاب عن اهل الارض، سپس به آيه قرآنى استشهاد كردند كه پيامبر اسلام(ص) را مخاطب قرار داده و حضرت را عامل رفع عذاب از امّت معرفى مىكند: «و ما كان الله ليعذبهم و انت فيهم».(11)روايت امام، از يك سو اثر وجودى ذكر شده در آيه را، به ائمه نيز تعميم مىدهد و از سوى ديگر با عبارت «اهل الارض»، امان حاصل از وجود حجت الهى را، شامل همه اهل زمين، اعم از مؤمن و كافر مىداند. چنان كه امام صادق(ع) در حديث ديگرى مىفرمايد: «لن يزالو فى امان ان تسيح بهم الارض مادمنا بين أظهرهم».(12)دسته دوم از فوايد وجود امام، چنان كه اشاره شد، حاصل رفتارها و عملكرد امام است. در اعتقاد شيعه امام غايب، غافل از مردم و جداى از جامعه نيست، بلكه على رغم ناشناخته بودن چهره، به عنوان حجت در ميان مردم حاضر است و به حكم امامت، وظايف الهى خود را انجام مىدهد؛ هر چند جزئيات و چگونگى اين رفتارها براى مردم روشن نباشد. براساس روايات مىتوان مهمترين اثرات وجودى امام در اين حوزه را به شرح زير بر شمرد: عظيمترين فايده وجودى امام كه همان وظيفه اصلى اوست، مسئله «هدايت» مىباشد.اين مسئوليت در زمان همه ائمه(ع) در رأس اهتمامات ايشان بوده و هرگز متوقف نشده است و لازمه انجام آن نيز شناخت چهره امام و ارتباط مستقيم با او نبوده است. نقل شده كه اسحق كندى، از فلاسفه معروف عرب، در عصر امام حسن عسكرى(ع) كتابى به نام تناقضات قرآن نوشت. امام از طريق يكى از شاگردان اسحق و با طرح سؤالاتى او را متوجه اشتباهاتش مىنمايد.تا جايى كه او به حقيقت اعتراف مىكند و با ندامت، كتابش را مىسوزاند.(13) به اين ترتيب على رغم فاصله مكانى و بدون ديدار با امام، از راهنمايى حضرت بهرهمند مىگردد.اين حقيقت تاريخى نشان مىدهد كه گستره هدايت ائمه(ع) به كسانى كه حتى آنها را نديده يا نمىشناختهاند نيز، از طرق وسايل گوناگون مىرسيده است و هيچ مانعى وجود ندارد كه اين امر در زمان غبيت نيز جريان داشته باشد.چه بسيار راههاى فهم دين و تميز آن از مسيرهاى انحرافى كه به واسطه امام گشوده مىشود و چه بسيار قلبهاى آماده پذيرش حق و اذهان جست و جوگرى كه با عنايت امام به سر چشمههاى هدايت متصل مىگردند، هر چند كه خود منشاء اين فيض را ندانند و نيابند.در واقع هدايت انسانها، شغل و وظيفهاى نيست كه امام گاهگاهى به آن بپردازد، بلكه فلسفه وجودى و لازمه امامت اوست. همان گونه كه هر مادرى به حكم محبتها و مجموعه فداكارىهايى كه براى فرزندش انجام مىدهد، «مادر» ناميده مىشود و معناى مادرى در همان رفتارها نهفته است. به طورى كه بدون آن مجموعه، سمت مادرى بىمعناست، صفت «هادى» بودن براى امام نيز به همين گونه است ؛ لذا در زيارات خطاب به ايشان مىگوييم:السّلام عليك يا نورالله الذى يهتدى به المهتدون(14)دومين فايده حاصل از عملكردهاى امام، مسئله رفع مشكلات و گرفتارىهاى جامعه بشرى است. در سيره ائمه گذشته، همواره امام را در كنار مردم و ياور و حامى آنان در سختىها و مصايب مىبينيم. اداى دين قرض داران، شفاى بيماران، رفع نيازهاى نيازمندان... همه را امام به حكم امامت انجام مىداده است و تحقق اين امور هيچ گاه مشروط به شناخته شدن حجت الهى نبوده است، فقرايى كه شبانه از امام سجاد(ع) طعام دريافت مىكردند، به دليل پوشيده بودن چهره امام او را نمىشناختند و بسيارى از يتيمان كوفه پس از شهادت على(ع) دانستند كه چه كسى هر شب به ديدارشان مىرفته است. آياتى از قرآن كريم در سيره حجتهاى پيشين نيز گواه اين معنا است.در داستان حضرت خضر(ع) در سوره كهف(15) سخن از كارهايى است كه آن ولى خدا در حالى كه مردم او را نمىشناختند، براى حل مشكلات آنان انجام مىدهد.بنابراين، در زمان غيبت نيز، امام جدا از مشكلات، گرفتارىها و رنج و اندوه مردم نيست و نشناختن حضرت به چهره، مانع از بهره مندى مردم از كمكهاى ايشان نمىگردد. به همين دليل است كه در زيارت جامعه كبيره خطاب به همه ائمه(ع) مىگوييم:«بكم ينفسّ الهم و يكشف الضر... و فرّج عنّا غمرات الكروب.»سومين فايده از اين دسته، دعاى امام است. مطابق روايات متعدد، اعمال انسانها دائما، به حجت الهى در هر عصر عرضه مىشود و هرگز آن امام از وضعيت مردم غافل نيست، بلكه به حكم مسئوليتش نسبت به اين اعمال نگران است. على(ع) مىفرمايد: هيچ مؤمنى نيست كه اندوهگين شود؛ مگر آن كه به جهت اندوه او اندوهگين مىشويم و دعايى نكند مگر اين كه براى او آمين مىگوييم و ساكت نماند مگر آن كه برايش دعا مىكنيم.بنابراين، دعاى امام همواره و در هر حال شامل حال افراد مىگردد.نقل شده است كه همسايه امام رضا(ع) روزى خدمت امام رسيده و عرض كرده: از شما مىخواهم كه براى من و خانوادهام دعا كنيد. حضرت فرمودند: آيا من اين كار را انجام نمىدهم؟ همانا اعمال شما در هر صبح و شام بر ما عرضه مىشود.(16) و چون سؤال كننده از اين پاسخ متعجب شد، امام به آيه قرآن استشهاد فرمود: قل اعملوا فسيرى الله عملكم و رسوله و المؤمنون.(17)از پاسخ امام رضا(ع) چنين بر مىآيد كه دعا براى مردم از سوى امام، امرى هميشگى و حتمى تلقى شده و در ارتباط مستقيم با عرضه اعمال آن هاست. روشن است كه اين اثر وجودى وابسته به ديدن چهره حجت الهى نيست و در عصر غيبت نيز مىتواند جريان داشته باشد. از آن چه به اجمال از مجموعه دو دسته فوايد حاصل از «بود» و «نمود عملى» امامت بر شمرديم، (كه يقينا محدود به موارد ياد شده نيست)، چنين برمى آيد كه وجود امام معصوم در هر زمان، به حكم جايگاهش، منشاء فوايد و بركات بسيارى است.از سويى، به لحاظ ماهيت وجودىاش، عامل حفظ و بقاى عالم خلقت، بر پايى دين، واسطه رسيدن رحمت و فيض الهى بر مردم و مايه امان اهل زمين است.از سوى ديگر براساس مسئوليتى كه بر عهده دارد، در هدايت مردم تلاش مىكند، از وضعيت و اعمال آنان آگاهى كامل دارد و براى رفع گرفتارى و مشكلات مادى و معنوى ايشان، قيام كرده و دعا مىنمايد.لذا امام صادق(ع) مىفرمايد، نحن اهل البيت، النعيم الذى انعم الله بنا على العباد... و هى النعمة التى لاتنقطع(18) و چنان كه بيان داشتيم براى بهره بردن از اين نعمت، تفاوتى ميان امام ظاهر در بين مردم و امام حاضر، اما ناشناخته وجود ندارد.به اين ترتيب، پرسش از فايده امام غايب، با اصلاح مفهوم غيبت در اذهان و بررسى نتايج حاصل از آن، اساسا موضوعيت خود را از دست مىدهد و در جست و جو براى پاسخ به آن، به مجموعهاى از فوايد كلى امامت مىرسيم كه مسأله غيبت خدشهاى به آنها وارد نمىكند.بعلاوه، با شناخت اين فوايد، آن چه در مرتبه بالاتر جايگزين سؤالهاى مكررّ مىگردد. احساس نياز به امام و شناخت حق عظيم او برگردن ماست.در حقيقت، هستى، هدايت و همه نعمتهايى كه از آن بهرهمنديم به بركت آن وجود مقدّس مىباشد.با چنين ديدگاهى، امام غايب، در واقع حاضرترين عنصر در حيات انسان خواهد بود.انسانى كه براساس معرفت به جايگاه حجت الهى، هر لحظه حضور خود را در محضر امامش درك مىكند و به ولايت او زنده است واداى حق امام و يارى او، سمت و سوى همه تلاشها و برنامههاى زندگىاش را تشكيل مىدهد.امام سجاد(ع) مىفرمايد: ان ّ اهل زمان غيبته، القائلين با مامته و المنتظرين لظهوره، افضل من اهل كل زمان، لاّن الله تبارك و تعالى اعطاهم من العقول و الافهام و المعرفة ماصارت به «الغيبة» عندهم بمنزلة «المشاهدة» و جعلهم فى ذلك الزمان بمنزله المجاهدين بين يدى رسول الله بالسيف، اولئك هم المخلصون حقا و شيعتنا صدقا...(19)همانا اهل زمان غيبت، كسانى كه به امامت قائم معتقد بوده و منتظر ظهورش مىباشند، از مردمان همه زمانها برتر هستند، براى اين كه خداوند تبارك و تعالى، عقل و بصيرت و معرفتى به آنان ارزانى داشته است كه غيبت در نزد ايشان به منزله مشاهده مىباشد و خداوند آنان را در همان زمان در مرتبه مجاهدين در ركاب رسول خدا(ص) قرار داده است. ايشان مخلصان حقيقى و شيعيان راستين، هستند.
پى نوشتها:
1. كمال الدين و تمام النعمة، ابن بابويه (صدوق)، ص 341.
2. حكمت اين سنتهاى الهى، خود بحث ديگرى است كه مجالى گستردهتر مىطلبد.
3. امام صادق(ع)، اصول كافى، كلينى، ج 1، ص 179، ح 10.
4. امام باقر(ع)، اصول كافى، كلينى، كتاب الحجة، ح 12.
5. امام رضا(ع)، اصول كافى، كلينى، كتاب الحجة، ح 11.
6. ميزان الحكمة، ج 1، الامامة، ص 133.
7. ميزان الحكمة، ج 1، باب 140، ص 118.
8. بحارالانوار، محمد باقر مجلسى، ج 16، ص 357.
9. تفسير الميزان، علامه طباطبائى، ج 4، ص 109.
10. تفسير الميزان، سوره هود (آيه 74)، بحث روايى.
11. سوره انفال، آيه 32.
12. بحار الانوار، علامه مجلسى، ج 23، ص 37.
13. بحارالانوار؛ علامه مجلسى، سيره امام حسن عسكرى.
14. مفاتيح الجنان، زيارت حضرت صاحب الامر در روز جمعه.
15. سوره كهف، آيات 79 تا 82.
16. وسائل الشيعه، ج 11، ص 387، ح 5.
17. سوره توبه، آيه 105.
18. بحارالانوار، محمدباقر مجلسى، ج 66، ص 316.
19. كمال الدين و تمام النعمة، باب 31، ح 2.
نوشته شده توسط علیرضا ژیانپور در جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386 ساعت 11:31 موضوع | لینک ثابت
«و اين مثل خديجة.صدقتنى حين كذبنى الناس» .كجا مثل خديجه يافت مىشود؟روزى كه همه مردم مرا دروغگو خواندند،او مرا راستگو خواند. (سفينة البحار ج 1 ص 1/3) . چنانكه مىدانيم فاطمه (ع) دختر محمد (ص) ،رسول خدا،پيغمبر اسلام،و مادر او خديجه دختر خويلد است.از زندگانى خديجه پيش از آنكه بازدواج پيغمبر (ص) در آيد،جز اشارتهائى كوتاه در دست نداريم.در مصادر دست اول گاه بگاه نام او و پدر و عموزاده او بمناسبت ارتباط آنان با پارهاى حادثهها ديده ميشود.خويلد بن اسد بن عبد العزى بن-قصى بن كلاب،از تيرهاى معروف و از محترمان قريش است.خويلد در دوره جاهليت مهتر طائفه خود بود.در جنگ فجار دوم،در روزى كه بنام شمطه معروف است،و در آن روز قريش آماده جنگ با كنانه شد،رياست طائفه اسد را داشت. نوشتهاند هنگامى كه تبع مىخواستحجر الاسود را به يمن ببرد،خويلد با او به نزاع برخاست اين ايستادگى نشان دهنده موقعيت ممتاز او در آن عصر است.پسر عموى خديجه ورقة بن نوفل از كاهنان عرب بوده است و چنانكه نوشتهاند از كتابهاى اديان پيشين اطلاع داشت.چون رسول اكرم بهنگام نزول نخستين دستههاى وحى مضطرب گرديد،خديجه او را نزد ورقه،برد.ورقه پس از آنكه از او پرسشهائى كرد به خديجه مژده داد كه او پيغمبر اين امتخواهد بود خديجه پيش از ظهور اسلام از زنان بر جسته قريش بشمار مىرفته است تا آنجا كه او را طاهره و سيده زنان قريش مىخواندند.پيش از آنكه به عقد رسول اكرم در آيد نخست زن ابو هاله هند بن نباش بن زراره و پس از آن زن عتيق بن عائذ از بنى مخزوم گرديد وى از ابو هاله صاحب دو پسر و از عتيق صاحب دخترى گرديد.اينان برادر و خواهر مادرى فاطمه (ع) اند.
پس از اين دو ازدواج،با آنكه زنى زيبا و مالدار بود و خواهان فراوان داشت،شوى نپذيرفت و با مالى كه داشتبه بازرگانى پرداخت.تا آنگاه كه ابو طالب از برادرزاده خود خواست او هم مانند ديگر خويشاوندانش عامل خديجه گردد،و از سوى او به تجارت شام رود و چنين شد.پس از اين سفر تجارتى بود كه به زناشوئى با محمد (ص) مايل گرديد،و چنانكه ميدانيم او را به شوهرى پذيرفت.چنانكه بين مورخان شهرت يافته و سنت نيز آنرا تاييد ميكند،خديجه بهنگام ازدواج با محمد (ص) چهل سال داشت.ولى با توجه به تعداد فرزندانى كه از اين ازدواج نصيب او گشت،مىتوان گفت،تاريخ نويسان رقم چهل را از آنجهت كه عدد كاملى است انتخاب كردهاند.در مقابل اين شهرت،ابن سعد باسناد خود از ابن عباس روايت مىكند كه سن خديجه هنگام ازدواج با محمد (ص) بيست و هشتسال بوده است.
جز ابراهيم كه از كنيزكى آزاد شده بنام ماريه قبطيه متولد شد،ديگر فرزندان پيغمبر:زينب. رقيه.ام كلثوم.فاطمه (ع) قاسم و عبد الله همگى از خديجهاند.قاسم در سن دو سالگى پيش از بعثت و عبد الله در مكه پيش از هجرت مرد.اما دختران به مدينه هجرت كردند و همگى پيش از فاطمه (ع) زندگانى را بدرود گفتند.خديجه نخستين زنى است كه به پيغمبر ايمان آورد.هنگامى كه پيغمبر دعوت خود را آشكار كرد و ثروتمندان مكه رودرروى او ايستادند،و بآزار پيروان او و خود وى نيز برخاستند،ابو طالب برادر زاده خود را از گزند اين دشمنان سرسختحفظ مىكرد،اما خديجه نيز براى او پشتيبانى بود كه درون خانه بدو آرامشو دلگرمى مىبخشيد.براى همين خوى انسانى و خصلت مسلمانى است كه رسول خدا پيوسته ياد او را گرامى مىداشت.
فاطمه اطهر بانوى بزرگ اسلام،از چنان پدر و چنين مادرى زائيده شد.كى و در چه تاريخ؟، روز و بلكه سال آن بدرستى روشن نيست.يعنى تاريخ نويسان در آن همداستان نيستند.روشن كردن زاد روز و يا سال مرگ شخصيتهاى بزرگ (زن يا مرد) هر چند از نظر تاريخى با ارزش و قابل بحث است،و ما نيز در اين باره به جستجو خواهيم پرداخت،اما از نظر تحليل شخصيتها چندان مهم بنظر نمىرسد.آنچه از زندگانى مردمان برجسته و استثنائى براى نسلهاى بعد اهميت دارد،اينستكه بدانند آنان كه بودند؟چگونه تربيتشدند؟چگونه زيستهاند.؟چه كردهاند؟چرا كردند؟چه اثرى در محيط خود،و پس از خود نهادند.اما كى زادند؟و كى مردند؟اينان مىپرسند چرا در اين زمينه بايد جستجو كرد؟معلومست روزى بدنيا آمدهاند،و در روزى در گذشتهاند.شايد هم حق بطرف اينان باشد.چنين شخصيتها هرگز نمىميرند و هميشه با تاريخ زندهاند.اما تاريخ نويس تعيين سال زادن و مردان چنين كسان را جزء پيشه خود ميداند.هم بخاطر پيروى از سنتى كه مورخان و يا نويسندگان سيره و شرح حال،خود را موظف به پيروى آن مىبينند.و هم بدان جهت كه اين تاريخها با همه حوادثى كه در زندگانى قهرمان تاريخ پديد شده بنوعى مربوط مىشود. در اين كتاب،اگر چنين ضرورتى در كار باشد،بايد بگويم با همه كوششى كه بكار رفته است متاسفانه درباره سال تولد دختر پيغمبر (ص) اطلاع درست و دقيقى نمىتوان داد.تنها زاد روز دخترپيغمبر نيست كه تاريخ نويسان در آن همداستان نيستند،تاريخ پيشوايان دين و ائمه معصومين و نيز تاريخ تولد و مرگ رسول اكرم،هيچيك مورد اتفاق مورخان نيست.اينهمه اختلاف براى چه پديد آمده است؟در فصل نخستين،پاسخى كوتاه داده شد. در آن دورهها ضبط وقايع و نوشتن آن معمول نبود.راويان آنچه مىشنيدند بخاطر مىسپردند،و مردم آنچه سالخوردگان قوم مىگفتند مىپذيرفتند.گاهى رويدادهاى مهم و يا حادثههائى كه تازگى داشت مبدا تاريخى مىشد و آنرا زاد روز يا سال مرگ شخصيتهاى بزرگ به حساب مىگرفتند.چنانكه ما،در زندگانى خود از بزرگتران شنيدهايم:سالى كه فلان سيل آمد.سال خرابى فلان شهر.سال گرانى.سال وبائى و همچنين...معلوم است كه مردم معاصر با اين حادثه و نيز تا ساليانى چند پس از آن،اين تاريخ را بخاطر داشته و حساب خود را بر پايه آن مىنهادهاند اما پس از گذشت مدتى دراز،خود آن حادثه نيز در شمار مجهولات قرار ميگيرد. مورخان نوشتهاند پيغمبر (ص) در عام الفيل متولد شد،سالى كه ابرهه با پيلان خود براى ويران كردن خانه كعبه به مكه آمد.عام الفيل تا ساليانى براى مردم مكه معلوم بوده است،اما براى ما كه مىخواهيم بدانيم اين حادثه در چه سالى رخ داده خود مسالهاى است.تازه اگر پيش آمدها را كه مبدا تاريخ مىشود درستبدانيم و فراموش شدن تاريخ دقيق آنها را براى شاهدان عينى ناديده بگيريم،اين پرسش پيش مىآيد:مگر حافظه راويان هر چند هم نيرومند باشد براى هميشه از اشتباه مصون مىماند؟بر فرض كه دسته نخست راويان اشتباه نكنند،در طول يكصد سال تقريبا سه نسل جاى خود را بديگرى مىدهد،چه كسى ضمانت مىكند كه همه راويان اين سلسلهها از قوت حافظه به درجه كمال برخوردار باشند؟اينكه دو پا چند گواه مورد اعتماد،كسى را به قوت حفظ بستايند،شايد از نظر علم روايت و يا درايت و يا از جنبه كارفقيه و يا اصولى دليلى بحساب آيد،ولى در رويدادها كه اثر عملى ندارد،چنين ضابطهها كافى نيست.اين دو سبب كه نوشتيم براى پيدا شدن اختلاف در ضبط حادثههاى تاريخى كافى است،چه رسد كه سببهاى ديگر نيز بدان افزوده شود.و اتفاقا چنانكه خواهيم ديد در مورد شخصيت مورد بحث ما چنين است.
در حالى كه عموم نويسندگان سيره و مورخان اهل سنت و جماعت،تولد فاطمه (ع) را نجسال پيش از بعثت نوشتهاند،تذكره نويسان و علماى بزرگ شيعه معتقدند وى سال پنجم بعثت متولد شده است.
ابن سعد در طبقات و طبرى در تاريخ و بلاذرى در انساب الاشراف و ابن اثير در كامل و ابو الفرج اصفهانى در مقاتل الطالبين و محمد بن اسحاق و ابن عبد البر در استيعاب و جمعى ديگر تاريخ نخست را پذيرفتهاند و عموما نوشتهاند:آن سالى بود كه قريش خانه كعبه را مىساختند.بلاذرى چنين روايت كند:
روزى عباس بن عبد المطلب نزد على رفت،على (ع) و فاطمه در گفتگو بودند كه كدام يك از ديگرى بسال بزرگتر است.عباس گفت تو على!ساليانى چند پيش از ساختن كعبه متولد شدى.اما دخترم (زهرا) سالى بدنيا آمد كه قريش خانه كعبه را مىساختند و نيز طبرى و ديگران تصريح كردهاند كه سن زهرا (ع) بهنگام وفات در حدود بيست و نه سال بوده ليكن يعقوبى كه در بيشتر روايتهاى خود متفرد استسن زهرا (ع) را بهنگام مرگ بيست و سه سال نوشته است و بنا بر نوشته وى تولد فاطمه (ع) سال بعثت پيغمبر بوده است. در مقابل اين شهرت دانشمندان و محدثان شيعه چون كلينى در كافى و ابن شهر آشوب در مناقب و على بن عيسى اربلى در كشف الغمه و مجلسى در بحار از دلائل الامامه و كتب ديگر ،نوشتهاند كه زهرا (ع) پنجسال پس از آنكه محمد (ص) به پيغمبرى مبعوث گرديد متولد شده است.تنها نوشته شيخ طوسى در مصباح المتهجد با اين شهرت مخالف است.چه او سن فاطمه (ع) را هنگام ازدواج با امير المؤمنين سيزده سال نوشته است.و اگر ازدواج او را پنج ماه پس از هجرت بدانيم تولد وى سال اول بعثتخواهد بود.و اين راى با آنچه يعقوبى نوشته مطابقت دارد.با چنين اختلاف در نقل روايات،پذيرفتن سندى و رها كردن سند ديگر،بسيار دشوار مىنمايد.اين جاست كه چنانكه در مقدمه اشارت شد،بايد قرينههاى خارجى را نيز از نظر دور نداشت،شايد بتوان با استفاده از آن قرينهها كفه اختيار يكى از دو دسته را سنگينتر كرد و در نتيجه آنرا مرجح دانست. قرينهاى قابل توجه و قوى در عموم روايتهاى علما و محدثان شيعه وجود دارد و نشان دهنده اينست كه ولادت دختر پيغمبر پس از بعثتبوده است.اين قرينه ارتباط زادن زهرا (ع) ،با معراج رسول اكرم است.ضمن روايتهاى معراج،رسول خدا فرموده است در شب معراج سيب بهشتى بمن دادند و نطفه دخترم زهرا از آن ميوه تكوين يافت.
اگر مورخان،تاريخ معراج را بطور دقيق معين كرده بودند كه مثلا سال چندم بعثتبوده است،مشكلى نداشتيم،اما باز اين پرسش پيش مىآيد كه معراج رسول اكرم در چه سالى بوده است؟پاسخ اين پرسش نيز بدرستى روشن نيست.ابن سعد بروايتى آنرا هجده ماه پيش از هجرت به مدينه،و بروايتى يكسال پيش از هجرت و ابن اثير سه سال و بروايتى يك سال پيش از هجرت دانسته است.
در حاليكه علماى شيعه معراج را از دو سال بعد از بعثت تا شش ماه پيش از هجرت نوشتهاند و چون با اختلاف روايات مواجه شدهاند،گفتهاند اين اختلاف بخاطر اين است كه پيغمبر چند بار بآسمان رفته است اما قرينهاى كه گفته مورخان و محدثان سنت و جماعت را تاييد مىكند اين است كه آنان نوشتهاند فاطمه (ع) سالى متولد شد كه قريش خانه كعبه را مىساختند. داستان تجديد بناى خانه كعبه در همه تاريخها آمده است.و همه آشنايان بتاريخ زندگانى پيغمبر (ص) آنرا مىدانند،خلاصه آنكه سالى خانه كعبه بر اثر سيل ويران گرديد،و بنياد آنرا از نو نهادند.همينكه كار بنا بجائى رسيد كه بايد حجر الاسود را نصب كنند،بزرگان قريش بر سر گذاشتن سنگ در جاى آن،با يكديگر به رقابتبرخاستند.مهتر هر دسته مىخواست اين افتخار نصيب او گردد و نزديك شد كار به درگيرى برسد.سرانجام پذيرفتند كه هر كس از در داخل شود داور آنان باشد،و نخستين كسى كه در آمد محمد (ص) بود.همه گفتند او امين است و ما وى را بداورى مىپذيريم.چون ما جرا را بدو گفتند محمد (ص) فرمود:ردائى يا پارچهاى بگسترانند،سپس حجر الاسود را ميان آن پارچه گذاشت و چهار مهتر قبيله را گفت تا هر يك گوشهاى از ردا را بگيرد و از زمين بردارد.و چون آنان چنين كردند خود سنگ را از ميان ردا برداشت و بر جاى آن گذاشت.و با چنين ابتكار از خونريزى بزرگ و دامنهدارى جلوگيرى كرد.داستان داورى كردن محمد (ص) و نصب حجر الاسود،اگر با چنين مقدمات باشد مسلما پيش از بعثتبوده است،زيرا سال پنجم بعثت،قريش با پيغمبر (ص) التخصمانه داشتند و چنين داورى را بدو نمىدادند.
قرينههاى خارجى ديگر نيز بطور خلاصه چنين است: 1:روزى بدستور ابو جهل فضولات شتر را بر دوش پيغمبر (ص) ريختند.چون فاطمه (ع) آگاه شد به مسجد رفت و آن فضولات را از جامه پدر پاك كرد اين گونه بىاحترامىها سبتبه پيغمبر ظاهرا پيش از سال دهم بعثت و پيش از هجرت رسول خدا به طائف و نيز پيش از محاصره در شعب ابو طالب بوده است.و اگر تولد فاطمه (ع) را سال پنجم عثتبدانيم،سن وى در اين وقت از سه تا پنجسال افزون نبوده و بعيد است دخترى خردسال به مسجد رود و چنين وظيفهاى را تعهد كند. 2:در روز احد چون فاطمه (ع) شنيد چهره پدرش آسيب ديده استبا گروهى از زنان نزد او رفت و چون پدر را ديد دست در گردن او انداخت و گريست،سپس آن خون را شست اگر معراج را پيش از سال پنجم بعثتبدانيم هيچگونه استبعادى در انجام اين تعهد ديده نمىشود،ولى اگر روايت هجده ماه و يا شش ماه پيش از هجرت درستباشد،بايد پذيرفت كه فاطمه بهنگام جنگ احد پنجسال و يا كمتر از پنجسال داشته است،در صورتيكه خواهيم ديد عروسى زهرا در ذو الحجه سال دوم و پيش از جنگ احد است.يعنى نه سال و يا بيشتر داشته است. 3:در روايتهاى شيعى چنانكه خواهيم نوشت،آمده است كه فاطمه (ع) پنجسال پس از بعثت متولد شد و آن سالى بود كه قريش خانه كعبه را مىساخت.داورى پيغمبر در كار مهتران قريش مسلما پيش از بعثتبوده است زيرا سال پنجم بعثت و سالهائى پيش او پس از آن قريش به رسول خدا روى خوش نشان نمىدادند،چه رسد بدانكه او را امين بداند و به داورى او،آنهم در چنان كار بزرگى گردن نهد. 4:مىدانيم كه سن خديجه را هنگام ازدواج با پيغمبر چهل سال نوشتهاند،اگر بگوئيم فاطمه (ع) در سال پنجم بعثت متولد شده باشد گفتخديجه در اين تاريخ شصتساله بوده است و اين موضوع هر چند محال نمىنمايد اما بعيد بنظر مىرسد.از طرفى مجلسى از امالى صدوق روايتى بدين مضمون آورده است: «چون خديجه به رسول خدا شوهر كرد،زنان مكه از وى دورى كردند.نه بديدن او مىرفتند و نه بر وى سلام مىكردند و نه مىگذاشتند زنى از او ديدن كند.چون ولادت فاطمه (ع) نزديك شد،خديجه از زنان قريش و بنى هاشم يارى خواست.ليكن آنان نپذيرفتند و گفتند تو نصيحت ما را نشنيدى و به يتيم ابو طالب شوهر كردى » اگر اين روايت را بهمين صورتيكه هستبپذيريم،و تولد دختر پيغمبر را سال پنجم بعثتبدانيم فاصله ازدواج خديجه با پيغمبر (ص) و ولادت زهرا (ع) بيستسال خواهد بود.در اين بيستسال گروهى از آن زنان ملامت گو مرده و زنان جوان پير شده و دختركان به جوانى رسيدهاند و داستان رنگ ديگرى بخود گرفته است.محمد (ص) در اين تاريخ ديگر يتيم ابو طالب نيست.پيغمبرى است كه گروهى از جان و دل پيرو او هستند.مردان قريش آرزو مىكنند وى دست مساعدت به سوى آنان دراز كند و چنين استمداد را مغتنم مىشمارند،تا بگمان خود آنرا مقدمهاى براى سازش به حساب آورند. آنگاه زنان قريش كه شوهران آنان دشمن پيغمبراند،ممكن استخواهش خديجه را نپذيرند، اما زنان بنى هاشم چرا؟و اصولا خديجه چه نيازى به يارى زنان كافر و بت پرست قريش داشت؟.مگر زنان مسلمان نمىتوانستند در اين كار كوچك او را يارى دهند.اينجاست كه بايد گفتبه نقل روايت راويانى كه تنها بر حافظه خود اعتماد كردهاند نمىتوان تكيه كرد. در كشف الغمه روايت ديگرى آورده است:فاطمه پنجسال پس از بعثت پيغمبر (ص) متولد شد،و آن سالى بود كه قريش خانه كعبه را مىساختند... بنظر مىرسد راوى نخستين يا يكى از راويان اين حديث را اشتباهى دست داده و كلمه پيش از بعثت را بعد از بعثتبخاطر سپرده است زيرا چنانكه گفتيم تجديد ساختمان خانه كعبه پنجسال پيش از بعثتبود.و بر فرض كه بگوئيم بناى خانه كعبه پس از آن تاريخ نيز چند بار تجديد شده (چنانكه بعض از متاخران احتمال دادهاند) مسلم است كه دوباره داستان درگيرى قبيلهها پيش نمىآمده،و اگر اين داستان هم تجديد مىشده چنانكه نوشتيم ديگر در اين تاريخ محمد (ص) را بداورى نمىخواندهاند.و اگر هيچيك از اين اتفاقات با تجديد بنا همراه نبوده ديگر تجديد بنا اهميتى نمىيافته كه مبدا تاريخ گردد.بهر حال آنچه مسلم است اينكه همزمانى ولادت زهرا (ع) با نوسازى خانه كعبه در چند روايت از روايتهاى شيعه و سنى ديده مىشود. چنانكه نوشته شده بحث در اين روايات جز از نظر روشن شدن تاريخ،فايدهاى ندارد.دختر پيغمبر پنجسال پس از بعثت،يا پيش از بعثت متولد شده باشد،نه سال شوهر كرده باشد يا هجده ساله،هجده ساله بجوار پروردگار رفته باشد يا بيست و هشتساله،او دختر پيغمبر اسلام و نمونه كامل زن تربيتشده و برخوردار از اخلاق عالى اسلامى است.آنچه هر زن و مرد مسلمان بايد از زندگانى دختر پيغمبر بياموزد،پارسائى او،پرهيزگارى او،بردبارى،فضيلت، ايمان به خدا و ترس از پروردگار و ديگر خصلتهاى عالى انسانى است كه در خود داشت و در جاى خويش خواهيم نوشت.
اين بحث را از آن رو با تفصيل بيشترى نوشتيم تا سنت تاريخ نويسان و محدثان رعايتشده باشد.
ادامه دارد........
نوشته شده توسط علیرضا ژیانپور در دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386 ساعت 11:15 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
بنام خدای فاطمه(س)...
سلامي به عمق بغض اميرالمومنين در طول تاریخ اسلام ...
نامه ای به شهدا.....
تقدیم به پیشگاه کریمه اهل بیت علیهماالسلام........
عرض تبریک وتسلیت در خصوص واقعه شیراز....
آری ما رفتیم ولی هنوز برنگشته ایم ؟!!!!!!!!
گوش شیطان کر ان شا’الله ما هم عازمیم...............
نقش ايستادگي رئيسجمهور در پيشرفت هستهاي بسيار بارز بود
عدهاي از بردن نام امام عصر ناراحت ميشوند!
درودخدا بر شهیدان راه حق........
درباره وبلاگ
بسم الرب الحسین (ع)
مدتها دنبال جائی بودم تا به دور از هیاهوی دنیا دردهای پنهان در دلهایمان رابزنم و اینک بدنبال نشانی باغ بهشت........
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY
(ذكرايام هفته(هرروزصدمرتبه شنبه: يا رَبَّ العالَمين يكشنبه: يا ذُالجَلال وَ اِلاكرام دو شنبه: يا قاضِيَ الحاجات سه شنبه: يا اَرحَمَ الرّاحِمين چهارشنبه: يا حَيُّ يا قَيُّوم پنجشنبه: لااِلهَ اِلا الله مَلِكُ الحَقُّ المُبين جمعه: اللهُمَّ صَلِّ عَلي مُحَمَّـد وَ آلِ مُحَمَّـد وَ عَجِّل فَرَجَهُم لحظه لحظه هاي زمان را شماره مي کنم که بيايي و من زيبا ترين شعرم را با بهترين گلواژهاي سلام و عشق و محبت در مقدمت بسرايم >