تبليغاتX
کلید باغ بهشت کجاست؟
 

تولد حضرت زینب سلام الله علیه....و....روز پـــــــــــــــــــر ســــــــــــــتار

پرستاران، خادمان بي‌منت و فرشتگان سپيدپوش جامعه هستند كه لباس خدايي بر تن دارند، آنان حمايت و پشتيباني جامعه را مي‌جويند و خواهان ارج نهادن جامعه به جايگاه واقعي خويشند، همچنان كه مقام معظم رهبري مي فرمايند: "طرف حساب پرستار فقط خداست.
ميلاد حضرت زينب کبری (س) و روز پرستار بر همه ی شما پرستاران مهربان، دلسوز و سخت کوش مبارک باد!

پنجم جمادي الاولي سال پنجم و ششم هجري روزولادت باسعادت بانوي قهرمان كربلا و پرچمدار نهضت حسيني عليه السلام ، حضرت زينب كبري سلام الله عليها مي باشد. اين روز را روز پرستار ناميده اند و علت آن است كه حضرت زينب پرستاري امام زمانش ، حضرت سجاد عليه السلام  و ديگر بيماران و مصيبت زدگان اهل بيت را بر عهده داشت، و ضمن انجام رسالت مهم و تبليغ نهضت حسيني ، از پرستاري بيمار كربلا ، با تحمل آن همه سختيها و ناملايمات غافل نبود. اما از انصاف به دور است كسي كه خانم زينب را صرفاً پرستار بيمار بداند، چرا كه پرستاري از بيمار يكي از كوچكترين مسئوليت هاي حضرت بود. هر چند پرستاري ، وظيفه سنگين و ارزشمندي است و پرستار متعهد بايد باصبر و حوصله، تحمل هر نوع ناملايمات را براي انجام خدمتش داشته باشد و چنين كاري از عهده هر كس بر نمي آيد ولي با اين حال ، مقام زينب سلام الله عليها، آنقدر والا و عظيم است كه بايد ايشان را پرستار نهضت و انقلاب حسيني بناميم. زيرا اين پرستاري ، به مراتب مهمتر و سرنوشت سازتر از پرستاري بيمار بود . زينب عليها السلام نقش حفاظت از قيام خونبار حسيني را بر عهده داشت كه اگر چنين نبود ، خون امام حسين عليه السلام پايمال مي گشت. حضرت زينب عليها السلام در پسِ آن مصيبتها ، آنچنان بار سنگين پرچم ولايت را بر دوش گرفت و در برابر كفر ايستاد و خطابه خواند تا مردم را بيدار نمود و پس از آن حركتهاي اسلامي ايجاد شد. برگي از پرستاري نهضت حسيني:امام حسين عليه السلام قبل از شهادت ، سفارش هاي لازم را به زينب عليها السلام نمود و پرستاري نهضت را به او واگذار كرد ، او را به صبر و بردباري امر نمود و با قلبي محكم و بي هراس از آينده نهضت ، به سوي ميدان حركت كرد. زينب (س) نيز پرچم پر افتخار امام زمانش ، حسين عليه السلام را بر دوش گرفت و مانع افتادن پرچم الهي بر زمين شد و با اقتدار و شهامتي كه تاريخ نظيرش را نديده ، در برابر ظلم و ستم ايستادگي نمود. راستي چه رادمردي است اين زن ، كه با آنهمه مصيبت هاي سخت كه هر يك كوهي را به لرزه در مي آورد و انسان را مضطرب و از خود بي خبر مي سازد ، در برابر سنگدل ترين ، تند خوترين و تبهكارترين انسان روي زمين، آن سان با كبر و مناعت برخورد مي كند كه همه را به شگفتي وامي دارد . ابن زياد كه آن همه كبر و بي اعتنايي را از يك زن رنج كشيده و ماتم زده مي بيند ، انگشت حيرت به دهان مي گيرد و مي خواهد او را كوچك شمارد، با تكبري انتقام جويانه رو به حضرت زينب نموده مي گويد: " خداي را شكر مي كنم كه شما را رسوا ساخت ، مردانتان را كشت و سخنانتان را دروغ گردانيد.  " زينب (س) با عظمت ، نگاهي تحقيرآميز به آن سركش بي نام و نسب مي كند و فرياد بر مي آورد كه :" سپاس خداي را كه ما را با انتصاب به پيامبرش ، گرامي داشت و از آلودگي و ناپاكي دور ساخت و شخص تبه كاري چون تو را رسوا كرد." ابن زياد كه منتظر چنين جواب تندي نبود، از حضرت مي پرسد:" كار خدايت را درباره خاندانت چگونه ديدي ؟ " ، حضرت با سربلندي و مناعت مي فرمايد :" والله ما رأيت الا جميلا..." . " به خدا قسم  جز نيكي و زيبايي نديدم ، آنان قومي بودند كه خداوند كشته شدن در راهش را بر آنها نوشته بود و لذا با شجاعت به قتلگاه خويش شتافتند  ولي به زودي خداوند تو و آنان را در يك جا گرد آورد تا در پيشگاهش محاكمه شوي." اين سخن حضرت زينب عليها السلام چقدر تكان دهنده است و انسان را وا مي دارد كه در برابر آن همه عظمت و بزرگواري ، احساس شرمساري و حقارت كند كه اين زينب پس از آن همه مصيبت، چون براي رضاي خداست ، همه را زيبا مي بيند و حال آنكه عموم انسانها در برابر كوچكترين اذيت و آزاري ، كوچك و زبون مي شوند . چقدر فاصله است ميان آسمان عظمت زينب و دنياي پست دنيا خواهان.
پر رفت و آمدترين خانه «محله بني‌هاشم» را آواي شادي و سرور در آغوش گرفته بود، موج شعف و لبخند همراه با انتظار، فضاي خانه و محله را پر کرده بود. همه براي ولادت سومين نوه عزيز پيامبر لحظه‌شماري مي‌کردند، و دل خوش مي‌داشتند که «مولود فاطمه» را در آغوش بفشارند و گل بوسه‌هاي محبت را بر گونه‌هاي عطر آگينش نثار گردانند. پس از يک سکوت تقريباً کوتاه، موج شادي در فضا اوج گرفت، و همه با خبر شدند که از دامن زهرا عليهاالسلام، دختر بزرگواري چهره به‌جهان گشوده است. جد اعلاي پدر و مادري زينب(ع)، عبدالمطلّب بن هاشم است که، امين کعبه، سقّاي حجّاج و مهماندار خانه خدا بوده، و خداوند او را از شرّ سپاه فيل سوار ابرهه که از حبشه براي خراب کردن خانه خدا آمده بودند حفظ کرد. او هرگز به بت‌پرستي نزديک نشد.آري، در پنجم جمادي‌الاولي سال پنجم هجرت، مطابق با 627 ميلادي، دختر فاطمه عليهاالسلام متولد شد. (1) مادر، سومين فرزند خود را به دنيا آورد، و پدر نيز خود را به زينت «زينب» آراست. رسم خانواده‌ علي(ع) و زهرا(ع) اين بود که نام‌گذاري نوزاد خود را به‌بزرگِ خانواده واگذار مي‌کردند، امّا وقتي اين نوزاد زهرا چشم به‌جهان گشود، بزرگ خانواده يعني پيغمبر(ص) در مسافرت بود، و آنان چند روزي صبر کردند تا پيامبر از مسافرت آمد، و همين که مژده ولادت دختر فاطمه(ع) را شنيد، در اولين فرصت به خانه فاطمه(ع) رفت، و نوزاد را طلب نمود و او را در آغوش خود فشرد و بوسه‌ها به گونه‌اش افکند. و نام کودک را زينب نهاد. کلمه‌ «زينب» از دو بخش «زين» يعني زينت و «اَب» يعني پدر ترکيب يافته است، و زينب يعني زينت بابا.
مادر زينب عليهاالسلاممادر زينب، فاطمه زهراست- محبوب‌ترين دختران پيامبر نزد آن بزرگوار- کسي که از نقطه نظر خلقت و خصلت شبيه‌ترين افراد به پيغمبر است و خداوند به او امتيازاتي بخشيده، کسي که حلقه‌ پيوند رسالت و امامت است و از دامن پاک او، درخت سلاله‌ پيامبر شاخه و برگ مي روياند، و ميوه‌هاي شيرين اهل بيت(ع) را به بوستان تاريخ تقديم مي‌دارد. آري، مادر زينب(ع) فاطمه است، پاره تن پيامبر، آن که خشنودي او به خشنودي پيغمبر(ص) وابسته است، آن که اگر خشمناک شود، پيغمبر(ص) هم غضبناک مي‌گردد، آن بانوي دانشمند و با بصيرت، عابد و زاهد، مبارز و مجاهد، دلسوز و فداکار، مقاوم و سرسخت در برابر کجي‌ها و در يک سخن همانطور که حبيب خدا و رسول‌الله(ص) فرموده: « سيّدة نساء العالمين.» فاطمه(ع) از هر جهت، سالار و سرآمد همه بانوان جهانيان است.
پدر زينب عليهاالسلامپدر زينب، علي بن ابيطالب(ع) - پسرعمو و وصّي رسول خدا - اولين کسي است که در کودکي به پيامبر ايمان آورد و اسلام را پذيرفت. او در ميان «قبيله‌ قريش» شجاع‌ترين، دانشمندترين و جوانمردترين افراد بود. آري، علي بن ابيطالب پدر زينب در قضاوت و زهد، در سخاوت و پرهيزکاري، در اصالت و بزرگواري، و در مقام بلند ايمان و شرافت، بلند‌مقام‌ترين ياران پيامبر و امت اسلام است. و چرا سخن خود پيامبر(ص) را در باره علي(ع) زمزمه نکنيم و کلام آن بزرگوار پس از پيوند ازدواج او با فاطمه(ع) را که براي دفع وسوسه‌هاي کارشکنان، خطاب به فاطمه بيان فرمود، مد‌ نظر نداشته باشيم؟ پيغمبر(ص) به فاطمه فرمود: « زوجتک خير امّتي، اعلمهم علما، و افضلهم حلماً، و اولهم سلماً.»دخترم! مطمئن باش که تو را به ازدواج کسي درآورده‌ام که، بهترين افراد امت من است، زيرا از لحاظ دانش از همه عالم‌تر، و در قلمرو حلم و پايداري از ديگران مقاوم‌تر است، و به هر حال علي(ع) اولين مردي است که ايمان آورد، و در برابر خدا و اسلام تسليم شد.
جدّ و جده مادريجدّ مادري زينب(ع) محمد رسول‌الله، و خانم‌الانبياء است، و جدّه مادري او «خديجه بنت خويلد» مي‌باشد. خديجه ام‌المؤمنين، يعني همسر پيامبر و مادر همه اهل ايمان است. تاريخ درباره او گواهي مي دهد: «هي اوّل امراة تزّوجها، و اوّل خلق الله اسلم باجماع‌ المسلمين، لم يتقدّمها رجل ولا امراة، کانت يذعي في الجاهليّة الطّاهرة.»؛ خديجه اولين زني است که پيغمبر(ص) با او ازدواج کرد، و به اتفاق نظر همه مسلمانان، اولين انساني است از زنان، که در برابر پيغمبر تسليم شد و ايمان آورد، و در روزگار جاهليت هم، طاهره، يعني زن پاک و مقدس، ناميده مي‌شد. مادر زينب(ع) فاطمه است، پاره تن پيامبر، آن که خشنودي او به خشنودي پيغمبر(ص) وابسته است، آن که اگر خشمناک شود، پيغمبر(ص) هم غضبناک مي‌گردد، آن بانوي دانشمند و با بصيرت، عابد و زاهد، مبارز و مجاهد، دلسوز و فداکار، مقاوم و سرسخت در برابر کجي‌ها و در يک سخن همانطور که حبيب خدا و رسول‌الله(ص) فرموده: « سيّدة نساء العالمين»؛ فاطمه(ع) از هر جهت، سالار و سرآمد همه بانوان جهانيان است.پيامبر عاليقدر اسلام هم فرموده است: « بهترين زنان جهانيان: مريم دختر عمران ، آسيه دختر مزاحم، خديجه دختر خويلد، و فاطمه(ع) دختر محمّد است.»
تاريخ هم درباره «خديجه کبري» گواهي مي‌دهد: «کانت خديجة وزيرة صدق علي‌الاسلام، کان يسکن اليها.»؛ خديجه پيوسته وزير و پشتيبان و کمک‌‌کار صادق و درستکاري براي اسلام و پيامبر بود، و به‌هنگام مشکلات و کارشکني‌هاي دشمنان براي رسول خدا، مايه‌ سکون و آرامش قلب او محسوب مي‌شد. جدّه پدري زينب (س)جدّه پدري زينب کبري، فاطمه، دختر «اسد ‌بن هاشم بن بعد مناف» که همسر «ابوطالب» عموي رسول خدا(ص) و مادر علي(ع)، طالب، عقيل و جعفر، است. فاطمه نخستين زن از «بني هاشم» است که به همسري مردي از بني هاشم درآمد، و نيز اولين زن هاشمي است که براي مرد هاشمي فرزند زاييد، و هم اولين زن هاشمي است که فرزند وي خليفه اسلام گرديد. فاطمه در مکّه به‌حضور پيامبر رسيد، و اسلام آورد، و سپس به «مدينه» هجرت کرد، و به‌خاطر محبّت‌ها و فداکاري‌هايي که در حق رسول خدا روا داشته، آنقدر مورد احترام و تکريم پيغمبر(ص) واقع شد که، وقتي در مدينه از دنيا مي‌رفت، پيامبر را وصيّ خود قرار داد، و آن حضرت هم وصيّت فاطمه را پذيرفت و آنگاه بر جنازه او نماز خواند، و در قبر گذارد، و پيوسته از فاطمه با خير و نيکي ياد مي‌کرد.
جدّ پدري زينب (س)ابوطالب بن عبدالمطلب که نام او «عمران» گفته شده، عموي بزرگوار پيغمبر اسلام، و جدّ پدري زينب کبري است، بلکه بايد ابوطالب را پدر پيامبر دانست، زيرا وقتي مادر پيغمبر، ايشان را باردار بود، عبدالله پدر بزرگوار او از دنيا رفت، عبدالمطلب جد پيامبر هم در حالي که نوه‌اش هفت‌ساله بود، چشم از جهان فرو بست، و در نتيجه نگهداري و پرستاري پيغمبر به عهده ابوطالب قرار گرفت، و او در اين راه نهايت مراقبت و فداکاري را به خرج داد.
جد اعلاي زينب (ع(جد اعلاي پدر و مادري زينب(ع)، عبدالمطلّب بن هاشم است که، امين کعبه، سقّاي حجّاج و مهماندار خانه خدا بوده، و خداوند او را از شرّ سپاه فيل سوار ابرهه که از حبشه براي خراب کردن خانه خدا آمده بودند حفظ کرد. او هرگز به بت‌پرستي نزديک نشد. جدّ مادري زينب(ع) محمد رسول‌الله، و خانم‌الانبياء است، و جدّه مادري او «خديجه بنت خويلد» مي‌باشد. خديجه ام‌المؤمنين، يعني همسر پيامبر و مادر همه اهل ايمان است. تاريخ درباره او گواهي مي دهد: خديجه اولين زني است که پيغمبر(ص) با او ازدواج کرد، و به اتفاق نظر همه مسلمانان، اولين انساني است از زنان، که در برابر پيغمبر تسليم شد و ايمان آورد، و در روزگار جاهليت هم، طاهره، يعني زن پاک و مقدس، ناميده مي‌شد.«يعقوبي» مي‌نويسد: عبدالمطلب جدّ رسول‌الله بود، و او را نگهداري و پرستاري مي‌کرد، سالار قريش بود و رقيبي نداشت، و خداوند بزرگواري را به‌غير از او به احدي نداده بود، از چاه زمزم در مکه، و ذوالهرم در طائف سيرابش کرده بود، قريش در امور مالي خود او را داور قرار مي‌دادند، و او در قحطي و گرسنگي، مردم را خوراک و تغذيه مي‌داد، تا آنجايي که پرندگان و حيوانات صحرا هم از خوان کرم او بهره‌مند مي‌شدند.
زينب عليهاالسلام دختر علي و زهرا عليهماالسلام در روز پنجم جمادي الاولي سال پنجم يا ششم هجرت در مدينه منوره ديده به جهان گشود، در پنج ‏سالگي مادر خود را از دست داد و ازهمان دوران طفوليت ‏با مصيبت آشنا گرديد.  در دوران عمر با بركت ‏خويش، مشكلات و رنج‏هي زيادي را متحمل شد، از شهادت پدر و مادر گرفته تا شهادت برادران و فرزندان، و حوادث تلخي چون اسارت و... را تحمل كرد. اين سختى‏ها از او فردي صبور و بردبار ساخته بود. او را ام كلثوم كبري، و صديقه صغري مى‏ناميدند. از القاب آن حضرت، محدثه، عالمه و فهيمه بود. او زني عابده، زاهده، عارفه، خطيبه و عفيفه بود. نسب نبوي، تربيت علوي، و لطف خداوندي از او فردي با خصوصيات و صفات برجسته ساخته بود، طوري كه او را «عقيله بني هاشم‏» مى‏گفتند. با پسرعموي خود«عبدالله بن جعفر» ازدواج كرد و ثمره اين ازدواج فرزنداني بود كه دو تن از آن‏ها (محمد و عون) در كربلا، در ركاب ابا عبدالله الحسين عليه السلام شربت ‏شهادت نوشيدند. آن بانوي بزرگوار سرانجام در پانزدهم رجب سال 62 هجرت، با كوله باري از اندوه و غم و محنت و رنج دار فاني را وداع گفت. در اين مقاله برآنيم كه گوشه هايي از مناقب و فضائل آن حضرت را بررسي و بيان نماييم. 1- زينت پدرمعمولا پدر و مادر نام فرزند را انتخاب مى‏كنند، ولي در جريان ولادت حضرت زينب عليهاالسلام والدين او اين كار را به پيامبراسلام جد بزرگوار آن بانو، واگذار نمودند. پيامبر صلي الله عليه وآله كه در سفر بود، بعد از بازگشت از سفر، به محض شنيدن خبر تولد، سراسيمه به خانه علي عليه السلام رفت، نوزاد را در بغل گرفت و بوسيد، آن گاه نام زينب (زين + اب) را كه به معني «زينت پدر» است‏ بري اين دختر انتخاب نمود. 2- علم الهي :مهمترين امتياز انسان نسبت ‏به ساير موجودات - حتي ملائكه - دانش و بينش اوست. « وعلم آدم الاسماء كلها ثم عرضهم علي الملائكة فقال انبئوني باسماء هؤلاء ان كنتم صادقين. قالوا سبحانك لا علم لنا الا ما علمتنا انك انت العليم الحكيم‏.» ؛« سپس علم اسماء[علم اسرار آفرينش و نامگذاري موجودات] را همگي به آدم آموخت. بعد آن‏ها را به فرشتگان عرضه داشت و فرمود: اگر راست مى‏گوييد، اسامي اين‏ها را به من خبر دهيد. عرض كردند: تو منزهي. ما چيزي جز آن چه به ما تعليم داده‏ي نمى‏دانيم؛ تو دانا و حكيمي.» و برترين علم‏ها، علمي است كه مستقيما از ذات الهي به شخصي افاضه شود، يعني داري علم «لدنى‏» باشد. خداوند متعال در مورد حضرت خضرعليه السلام مى‏فرمايد:« وعلمناه من لدنا علما.»  ؛«علم فراواني از نزد خود به او آموخته بوديم.» زينب عليهاالسلام به شهادت امام سجاد عليه السلام داري چنين علمي است، آن جا كه به عمه‏اش خطاب كرد و فرمود:« انت عالمة غير معلمة وفهمة غير مفهمة ؛ تو بي آنکه آموزگاري داشته باشي؛ عالم و دانشمند هستي.» 3- عبادت و بندگي :زينب عليهاالسلام به خوبي از قرآن آموخته بود، كه هدف از آفرينش و خلقت انسان رسيدن به قله كمال بندگي است. «ما خلقت الجن والانس الا ليعبدون‏»  ؛ «من جن و انس را نيافريدم جز بري اين كه عبادت كنند.» او عبادت‏ها و نماز شب‏هي پدر و مادر را از نزديك ديده بود. او در كربلا شاهد بود كه برادرش امام حسين عليه السلام در شب عاشورا به عباس فرمود:«ارجع اليهم واستمهلهم هذه المشية الي غد لقد نصلي لربنا الليلة وندعوه  و نستغفره فهو يعلم اني احب الصلوة له وتلاوة كتابه وكثرة الدعاء والاستغفار ؛ به سوي آنان باز گرد و اين شب را تا فردا مهلت‏ بگير تا بتوانيم امشب را به نماز و دعا و استغفار در پيشگاه خدايمان مشغول شويم. خدا خود مى‏داند كه من نماز، قرائت قرآن، زياد دعا كردن و استغفار را دوست دارم .» در اين جملات صحبت از ادي تكليف نيست، بلكه سخن از عشق به عبادت و نماز است.حضرت زينب عليهاالسلام نيز ازعاشقان عبادت و شب زنده داران عاشق بود، و هيچ مصيبتي او را از عبادت باز نداشت. امام سجاد عليه السلام فرمود:«ان عمتي زينب كانت تؤدي صلواتها، من قيام الفرائض والنوافل عند مسيرنا من الكوفة الي الشام وفي بعض منازل كانت تصلي من جلوس لشدة الجوع والضعف ؛ عمه‏ام زينب در مسير كوفه تا شام همه نمازهي واجب و مستحب را اقامه مى‏نمود و در بعضي منازل از شدت گرسنگي و ضعف، نشسته نماز مي گزارد.» امام حسين عليه السلام كه خود معصوم و واسطه فيض الهي است هنگام وداع به خواهر عابده‏اش مى‏فرمايد:« يا اختاه لا تنسيني في نافلة الليل ؛ خواهر جان! مرا در نماز شب فراموش مكن!» اين نشان از آن دارد كه اين خواهر، به قله رفيع بندگي و پرستش راه يافته و به حكمت و هدف آفرينش دست ‏يازيده است. 4- عفت و پاكدامني عفت و پاكدامني، برازنده‏ ترين زينت زنان، و گران قيمت‏ ترين گوهر بري آنان است. زينب عليهاالسلام درس عفت را به خوبي در مكتب پدر آموخت، آن جا كه فرمود:«ما المجاهد الشهيد في سبيل الله باعظم اجراً ممن قدر فعف يكاد العفيف ان يكون ملكا من الملائكة؛ مجاهد شهيد در راه خدا، اجرش بيشتر از كسي نيست كه قدرت دارد اما عفت مى‏ورزد،- يعني قدرت انجام گناه را دارد ولي از آن دوري مي کند- نزديك است كه انسان عفيف فرشته‏ي از فرشتگان باشد.» زينب كبري عفت ‏خويش را حتي در سخت‏ ترين شرايط به نمايش گذاشت. او در دوران اسارت و در حركت از كربلا تا شام سخت ‏بر عفت ‏خويش پي مى‏فشرد. مورخين نوشته‏اند: « وهي تستر وجهها بكفها، لان قناعها قد اخذ منها ؛ او صورت خود را با دستش مى‏پوشاند چون روسريش از او گرفته شده بود.» شاعر عرب به همين قضيه اشاره كرده و مى‏گويد:  «زينب تمامي آن چه را بر مادر گذشت به ارث برد، منتهي دختر سهم اضافه‏ي برداشت كه از خانه‏اش به بد ترين خانه حركت كرد (به اسارت رفت). صورت را[در اسارت] با دست راست مى‏پوشاند و اگر نياز مي شد،از دست چپ هم بهره مى‏برد. » و آن بانوي بزرگوار بود كه بري پاسداري از مرزهي حيا و عفاف بر سر يزيد فرياد مى‏آورد كه « ا من العدل يا ابن الطلقاء تحذيرك حرائرك و امائك و سوقك بنات رسول الله سبايا؟ قد هتكت ‏ستورهن و ابديت وجوههن ؛ ي پسر آزاد شده‏هي[جدمان پيامبراسلام] آيا اين از عدالت است كه زنان و كنيزكان خويش را پشت پرده نشاني، و دختران رسول خدا صلي الله عليه وآله را به صورت اسير به اين سو و آن سو بكشاني؟  نقاب آنان را دريدي و صورت‏هي آنان را آشكار ساختي.» 5- ولايت مداري :قرآن بدون هيچ قيد و شرطي در كنار اطاعت مطلق از خداوند، دستور به اطاعت از پيامبر صلي الله عليه وآله و صاحبان امر، يعني، ائمه اطهارعليهم السلام مى‏دهد.« اطيعواالله واطيعواالرسول واولي الامرمنكم‏» ؛ «از خداوند و رسول و اولي الامر اطاعت كنيد.» زينب عليهاالسلام كه حضور هفت معصوم را درك كرده، در تمامي ابعاد ولايت مداري (معرفت امام، تسليم بي چون و چرا بودن، معرفي و شناساندن ولايت، فداكاري در راه آن و) ... سر آمد است. او با چشمان خود مشاهده كرده بود كه چگونه مادرش خود را سپر بلي امام خويش قرار داد و خطاب به ولي خود گفت:« روحي لروحك الفداء ونفسي لنفسك الوقاء؛[ي ابالحسن] روحم فدي روح تو و جانم سپر بلي جان تو باد.» و سرانجام جان خويش را در راه حمايت از علي عليه السلام فدا نمود و شهيده راه ولايت گرديد. زينب عليهاالسلام به خوبي درس ولايت مداري را از مادر فرا گرفت و آن را به زيبايي در كربلا به عرصه ظهور رساند. از يك سو در جهت معرفي و شناساندن ولايت، از طريق نفي اتهامات و يادآوري حقوق فراموش شده اهل بيت تلاش كرد. از جمله در خطبه شهر كوفه فرمود:« واني ترحضون قتل سليل خاتم النبوة ومعدن الرسالة وسيد شباب اهل الجنة؛ لكه ننگ كشتن فرزند آخرين پيامبر و سرچشمه رسالت و آقي جوانان بهشت را چگونه خواهيد شست؟» و همچنين در مجلس ابن زياد ، شهر شام، و مجلس يزيد، ولايت و امامت را به خوبي معرفي نمود. از سوي ديگر سر تا پا تسليم امامت ‏بود؛ چه در دوران امام حسين عليه السلام و چه در دوران امام سجاد عليه السلام حتي در لحظه‏ي كه خيمه گاه را آتش زدند، يعني در آغاز امامت امام سجاد عليه السلام نزد آن حضرت آمد و عرض كرد: ي يادگار گذشتگان ... خيمه‏ها را آتش زدند ما چه كنيم؟ فرمود:«عليكن بالفرار؛ فرار كنيد.» از اين مهمتر در چند مورد، زينب عليهاالسلام از جان امام سجاد عليه السلام دفاع كرد و تا پي جان از او حمايت نمود. الف- در روز عاشورا؛ هنگامي كه امام حسين عليه السلام بري اتمام حجت، درخواست ‏ياري نمود، فرزند بيمارش امام زين العابدين عليه السلام روانه ميدان شد. زينب با سرعت ‏حركت كرد تا او را از رفتن به ميدان نبرد باز دارد، امام حسين عليه السلام به خواهرش فرمود: او را باز گردان، اگر او كشته شود نسل پيامبر در روي زمين قطع مى‏گردد. ب- بعد از عاشورا در لحظه هجوم دشمنان به خيمه‏ها شمر تصميم گرفت امام سجاد عليه السلام را به شهادت برساند، ولي زينب عليهاالسلام فرياد زد: تا من زنده هستم نمى‏گذارم جان زين العابدين در خطر افتد. اگر مى‏خواهيد او را بكشيد، اول مرا بكشيد، دشمن با ديدن اين وضع، از قتل امام عليه السلام صرف نظر كرد. ج- زماني كه ابن زياد فرمان قتل امام سجاد عليه السلام را صادر كرد، زينب عليهاالسلام آن حضرت را در آغوش كشيد و با خشم فرياد زد: ي پسر زياد! خون ريزي بس است. دست از كشتن خاندان ما بردار. و ادامه داد:« والله لا افارقه فان قتلته فاقتلني معه؛ به خدا قسم هرگز او را رها نخواهم كرد؛ اگر مى‏خواهي او را بكشي مرا نيز با او بكش.»ابن زياد به زينب نگريست و گفت: شگفتا از اين پيوند خويشاوندي، كه دوست دارد من او را با علي بن الحسين بكشم. او را واگذاريد.البته ابن زياد كوچكتر از آن است كه بفهمد اين حمايت فقط به خاطر خويشاوندي نيست، بلكه به خاطر دفاع از ولايت و امامت است. اگر فقط مساله فاميلي و خويشاوندي بود، بايد زينب عليهاالسلام جان فرزندان خويش را حفظ و آن‏ها را به ميدان جنگ اعزام نمى‏كرد. 6- روحيه بخشي :در مسافرت‏ها و نيز در حوادث تلخ، آن چه بيش از هر چيز بري انسان لازم است، روحيه و دلگرمي است. اگر انسان بري انجام كارهي مهم و حساس روحيه نداشته باشد، آن كار با موفقيت انجام نشده و به نتيجه نخواهد رسيد و چه بسا با شكست نيز مواجه شود. يكي از بارزترين اوصاف زينب عليهاالسلام روحيه بخشي اوست. او بعد از شهادت مادر، روحيه بخش پدر و برادران بود، در شهادت برادرش امام حسن عليه السلام نقش مهمي را بري تسلي بازماندگان ايفا كرد. پس از شهادت امام حسين عليه السلام و در طول دوران اسارت، اين صفت نيكوي زينب بيشتر ظهور كرد. او پيوسته ياور غمديدگان و پناه اسيران بود، از گودي قتلگاه تا كوچه‏هي تنگ و تاريك كوفه، از مجلس ابن زياد تا ستمكده يزيد، در همه جا فرشته نجات اسرا بود.او حتي تسلي بخش دل امام سجاد عليه السلام بود، آن جا كه مى‏گفت:«لا يجزعنك ما تري، فوالله ان ذلك لعهد من رسول الله الي جدك وابيك وعمك؛ [ي پسر برادر!] آن چه مى‏بيني (شهادت پدر) تو را بي تاب نسازد. به خدا سوگند! اين عهد رسول خدا با جد، پدر و عمويت است.» 7- صبر:يكي از بارزترين اوصاف انسان‏هي كامل، صبر و بردباري در فراز و نشيب‏هي روزگار و تلخى‏هي دوران است. قرآن كريم در آيات متعددي به صابران بشارت داده و پاداش‏هي فراوان آن‏ها را يادآوري نموده است. زينب عليهاالسلام از اين جهت در اوج كمال قرار دارد. در زيارتنامه آن حضرت مى‏خوانيم:« لقد عجبت من صبرك ملائكة السماء؛ ملائكه آسمان از صبر تو به شگفت آمدند.» مخصوصا در ماجري كربلا آن چنان صبر و رضا و تسليم از خود نشان داد، كه صبر از روي او خجل است. در مجلس ابن زياد؛ آن گاه كه آن ملعون با نيش زبانش نمك به زخم زينب مى‏پاشد و بري آزردن او مى‏گويد:«كيف رايت صنع الله باخيك واهل بيتك؛ كار خدا را با برادر و خانواده‏ات چگونه يافتي؟» او در واقع با تعريض مى‏خواهد بگويد كه ديدي خدا چه بلايي به سرتان آورد؟ زينب عليهاالسلام در پاسخ درنگ نمى‏كند، با آرامشي كه از صبر و رضي قلبي او حكايت داشت فرمود:« ما رايت الا جميلا جز زيبايي نديدم.» ابن زياد از پاسخ يك زن اسير در شگفت مى‏ماند، و ا ز اين همه صبر و استقامت و تسليم او در مقابل مصيبت‏ها متعجب مى‏شود و قدرت محاجه را از دست مى‏دهد. 8- ايثار:يكي ديگر از صفات حسنه انسان‏هي برتر، مقدم داشتن ديگران بر خود است. امام علي عليه السلام فرمود:«الايثار اعلي الايمان؛ ايثار، بالاترين درجه ايمان است.» و فرمود:«الايثار اعلي الاحسان؛ ايثار برترين احسان است.» زينب مجلله دراين صفت نيز گوي سبقت را از ديگران ربوده است. او بري حفظ جان ديگران، خطر را به جان مى‏خرد و در تمام صحنه‏ها، ديگران را بر خود مقدم مى‏دارد. او در ماجري كربلا حتي از سهميه آب خويش استفاده نمى‏كرد و آن را نيز به كودكان مى‏داد. در بين راه كوفه و شام، با اين كه خود گرسنه و تشنه بود، ايثار را به بند كشيده و آن را شرمنده ساخت. امام زين العابدين عليه السلام مى‏فرمايد:«انها كانت تقسم ما يصيبها من الطعام علي الاطفال لان القوم كانوا يدفعون لكل واحد منا رغيفاً من الخبز في اليوم والليلة؛ عمه‏ام زينب[در مدت اسارت]، غذايي را كه به عنوان سهميه و جيره مى‏دادند، بين بچه‏ها تقسيم مى‏كرد، چون در هر شبانه روز به هر يك از ما يك قرص نان مى‏دادند.» او سختى‏ها و تازيانه‏ها را به جان خود مى‏خريد و نمى‏گذاشت‏ بربازوی کودکان اصابت کند9- شجاعت و شهامت : صفات بارز پروا پيشگان اين است كه خدا در نظر آنان بزرگ و غير او در نظرشان كوچك، حقير و فاقد اثر مى‏باشد. امام علي عليه السلام مى‏فرمايد:«عظم الخالق في انفسهم فصغر ما دونه في اعينهم ؛ خالق در جان آنان بزرگ است، پس غير او در چشمشان كوچك مى‏باشد.» سّر شجاعت اوليي الهي نيز در همين است. زينب كه خود چنين ديدي دارد، و در خانواده شجاع تربيت ‏شده است، از شجاعت ‏حيدري بهره ‏مند است. او به« لبوة الهاشمية ؛ شير زن هاشمى‏» لقب گرفته است و چون مردان بر سر دشمن فرياد مى‏زند، توبيخشان مى‏كند، تحقيرشان مى‏كند، و از كسي هراسي به دل ندارد. او از برق شمشير خون چكان آدمكشان واهمه ندارد، در آن روز فراموش نشدني، در ميان آن همه شمشير و آن همه كشته فرياد مى‏زند كه آيا در ميان شما يك مسلمان نيست؟ در مجلس ابن زياد، بدون توجه به قدرت ظاهري او گوشه‏ي مى‏نشيند و با بي اعتنايي به سؤالات او تحقيرش مى‏كند، او را «فاسق‏» و«فاجر» معرفي مى‏كند و مى‏گويد:«الحمدلله الذي اكرمنا بنبيه محمد صلي الله عليه وآله وطهرنا من الرجس تطهيراً وانما يفتضح الفاسق ويكذب الفاجر وهو غيرنا؛ سپاس خدي را كه ما را با نبوت حضرت محمد صلي الله عليه وآله گرامي داشت، و از پليدى‏ها پاك نمود. همانا فقط  فاسق رسوا مى‏شود، و بدكار دروغ مى‏گويد، و او غير ما مى‏باشد.» و همچنين در مقابل يزيد و دهن كجى‏ها و بد زبانى‏هي او، شجاعت ‏حيدري را به نمايش گذارده، چنين مى‏گويد: «لئن جرت علي الدواهي مخاطبتك اني لاستصغر قدرك واستعظم تقريعك واستكبر توبيخك؛ اگر فشارهي روزگار مرا به سخن گفتن با تو واداشته[بدان كه] قدر و ارزش تو در نزد من ناچيز است، وليکن سرزنش تو را بزرگ شمرده و توبيخ كردن تو را بزرگ مى‏دانم.» 10- فصاحت و بلاغت:هر خطيبي بخواهد فصيح و بليغ سخن بگويد، علاوه بر استعداد ذاتي، بايد بارها تمرين عملي انجام دهد، همچنين در حين خطابه لازم است از نظر رواني و جسماني كاملا آماده باشد تا بتواند خطبه‏ي فصيح و بليغ ادا كند. و مستمعين بايد با او هماهنگ باشند والا ياري سخن گفتن نخواهد داشت تا چه رسد به اين كه فصيح و بليغ بگويد. زينب بدون آن كه دوره ديده و يا تمرين خطابه كرده باشد و در حال تشنگي، گرسنگي، خستگي اسارت، و از نظر رواني داغ دار، آواره و تحقير شده با كساني سخن مى‏گويد كه نه تنها با او هماهنگ نيستند بلكه حتي سنگ و خاكروبه بر سر او ريخته‏اند، با اين حال صدي زينب بلند مى‏شود كه:«ي مردم كوفه! ي نيرنگ بازان و بي وفايان . . .» سخنان زينب عليهاالسلام چنان بود كه وجدان خفته مردم را بيدار كرد و صدي گريه از زن و مرد و پير و جوان و خردسال بلند شد. خزيم اسدي مى‏گويد: متوجه زينب شدم، به خدا سوگند زني را كه سر تا پا شرم و حيا باشد، سخنران ‏تر از او نديدم، گويي زينب از زبان علي عليه السلام سخن مى‏گفت. و همو مى‏گويد: پير مردي را در كنار خود ديدم كه بر اثر گريه محاسنش غرق اشك شده بود و مى‏گفت: پدر و مادرم فدي شما باد، پيرمردان شما بهترين پيرمردها، جوانان شما برترين جوان‏ها و زنان شما نيكوترين زنان هستند. نسل شما بهترين نسلي است كه نه خوار مى‏گردد و نه شكست مى‏پذيرد.
وفات و مرقد حضرتدر تاريخ وفات و مدفن حضرت زينب عليهاالسلام اختلاف است. همانطور که در تاريخ ولادت و وفات برخي از ائمه هم اختلاف است. در هر حال به احتمال قوي آن حضرت در پانزدهم رجب سال 62 هجري رحلت نمود و به نقل از کتاب "اخبارالزينبيات" در مصر خانه مسلمة بن مخلد الانصاري دفن گرديد. و عده کثيري از مورخين اين خبر را قبول دارند. و گروهي مي‌گويند: زينب مدفون در شام، زينب صغري است؛ چنانچه روي سنگ قبرش ترسيم شده است و زينب کبري در مصر از دنيا رفت.

 


 

نوشته شده توسط علیرضا ژیانپور در دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386 ساعت 12:29 موضوع | لینک ثابت


بازهم جمعه ای دیگر .....آقاجان پس کی می آئی؟.....

نعمت در پرده غيبت
اشاره:
پرسش درباره فايده امام غايب، نتيجه برداشتى خاص از مفهوم غيبت است.


 

اصلاح اين برداشت از آنجا كه، با درك چگونگى بهره‏مندى از وجود حجت الهى مرتبط است، از ضرورت‏هاى عصر حاضر به شمار مى‏رود.در سايه توجه به فايده‏هاى عظيم «بود» و «نمود عملى امامت» مى‏توان خود را همواره در پيشگاه امام عصر(عج) حاضر دانست و با درك نعمت وجودى او در راستاى انتظار ظهور، به اجر مجالست و معيت با امام(عج) دست يافت.مقاله حاضر، تلاشى است براى تبيين اين مفاهيم، باشد كه در پيشگاه آن وجود مقدّس پذيرفته گردد.
«نعمت در پرده غيبت»اعتقاد به وجود دوازده امام معصوم، پس از رسول اكرم(ص)، از اعتقادات پايه‏اى و وجه تمايز انديشه شيعه است. فرزندان اين مكتب از كودكى؛ زمانى كه اسامى ائمه عليهم‏السلام و تاريخ امامت را ياد مى‏گيرند، با مفهوم غيبت دوازد همين ايشان آشنا مى‏شوند. اين كه «فرزند امام يازدهم(ع) به دنيا آمده و طى حوادثى پس از شهادت پدر، از ديدگان پنهان شده و تاكنون نيز در پرده غيبت است و روزى ظاهر خواهد شد...»تقريبا خلاصه معلوماتى است كه بيش‏تر افراد در اين زمينه در اختيار دارند.! ولى از همان آغاز، پرسشى اساسى نيز در اذهان جاى مى‏گيرد كه: وجود امامى كه بر حياتش اصرار مى‏ورزيم، از او سخن مى‏گوييم، هر سال تولدش را جشن مى‏گيريم و... اما غايب است، چه فايده‏اى دارد؟ و چنين امامى چه نقش و اثرى در زندگى ما، مى‏تواند داشته باشد؟اين سؤال، زمانيكه مجال مطرح شدن مى‏يابد على رغم اهميّت و محوريت موضوع آن در حوزه اعتقادات، غالبا با نگاه‏هاى متعجب روبرو شده و پرسش از بديهيات تلقى مى‏گردد.بازگو كردن حوادث متعددى چون «داستان تشنه در راه مانده‏اى كه سيراب شده...، بيمارى كه شفا يافته...، مضطرى كه اجابت شده...، گم شده‏اى كه به مقصد رسيده و...» تلاشى است تا اين بديهى بودن قطعى تلقى شود.اما به راستى، فايده وجود امام، در عصر غيبت، تنها همين امدادهاى به ظاهر گاه به گاه است؟ مى‏توان گفت، كه ريشه اصلى اين پرسش به درك اوليه ما از مفهوم «غيبت» باز مى‏گردد؛ به گونه‏اى كه مرورى دوباره بر معناى صحيح اين واژه، راهگشاى ما، در رسيدن به پاسخ صحيح خواهد بود.واژه «غيبت» معمولاً در عرف عام در برابر «حضور» به كار مى‏رود و كلمه «غايب» در برابر «حاضر». بنابراين، هرگاه گفته مى‏شود كسى غايب است، در عرف يعنى «حاضر نيست». بر پايه اين معنا. بسيارى ميان غايب بودن امام دوازدهم و ظهور ديگر امامان، تفاوت جدّى قائل مى‏شوند و غيبت را عدم حضور تلقى مى‏كنند و شايد از همين جاست كه به نتايج متفاوتى هم در اين زمينه مى‏رسند.برخى گمان مى‏كنند، حاصل غيبت الزاما تحير و سرگردانى بشر است. گروهى آن را اساسا برابر با عدم امكان فهم صحيح دين مى‏دانند كه براى دسترسى به اين فهم، چاره‏اى جز انتظار نيست.بعضى، غيبت را محروميت از فيض مجالست با امام و بهره بردن از محضرش تلقى مى‏كنند كه تنها مى‏توان بر آن
افسوس خورد و گروهى نيز غيبت را مانع كسب اجر و مجاهده در ركاب امام دانسته‏اند.اما نگاهى به سير تاريخ امامت روشن مى‏كند كه بسيارى از اين امور كه حاصل غيبت دانسته شده، در زمان ائمه گذشته نيز اتفاق افتاده است.آيا اين گروهى از مسلمانان در كنار على عليه‏السلام نبودند كه در جنگ جمل، با وجود شنيدن آن همه سفارش‏هاى پيامبر(ص) درباره حضرت، باز هم در شناخت حق به تحيرو سرگردانى دچار شدند و با ديدن طلحه و زبير ـ دو صحابى بزرگ ـ در برابر سپاه اميرالمؤمنين گرفتار ترديد و سستى گشتند؟آيا خيل عظيم مسلمانان نبودند كه با وجود و ظهور امام حسين(ع) در ميانشان، به دليل نداشتن فهم صحيح دين، او را تنها گذاشتند و جز اندكى در ركاب امام باقى نماندند؟زمانى كه امام زين العابدين(ع) معارف دين را در قالب دعا به گوش مردم مى‏رساند، چه كسانى طالب به دست آوردن فيض هم نشينى با امام بودند؟در سال‏هاى طولانى كه دستگاه خلافت، امام موسى بن جعفر(ع) را از زندانى به زندان ديگر منتقل مى‏كرد، جامعه محروم از ديدار امام، چه واكنشى نشان داد؟و آيا در همان زمان كه امام صادق(ع) مفاهيم صحيح اسلام را بازگو مى‏كرد، گروهى پيروى از خطوط منحرف فكرى را برنگزيده بودند؟اگر از اين زاويه بنگريم، همه آن چه را كه به عنوان نتايج غبيت شمرده شده بود، در زمان ظهور ائمه نيز مشاهده مى‏كنيم.در واقع، حقايق تاريخى كه در دهها نمونه از تحير و سرگردانى، بهره نگرفتن از امام، برداشت‏هاى نادرست از دين و حتى كار شكنى و مبارزه با امام را گزارش مى‏كند، نشانگر آن است كه اين حوادث الزاما حاصل از غيبت نمى‏باشد.از سوى ديگر شواهدى در قرآن، تاريخ و روايات، بر آن دلالت دارد كه در شرايطى كه غيبت ناميده مى‏شود، امكان بهره‏گيرى از بركات و منافع وجود حجت الهى و استفاده از او ممكن و چه بسا قطعى است. براى نمونه آن جا كه قرآن، داستان حضرت يوسف(ع) را نقل مى‏كند مى‏بينيم كه در مقطعى از زمان، آن حضرت به طور ناشناس با مردم زندگى مى‏كرد و مشكلات جامعه را برطرف مى‏نمود، از تعبير خواب پادشاهى كه او را به زندان انداخته، تا برنامه‏ريزى اقتصادى براى تأمين ارزاق... حتى زمانى كه بر مسند قدرت بود، برادرانش كه به او ستم كرده بودند، به نرمى سخن مى‏گفت، نيازشان را برآورده مى‏كرد و آن‏ها را مورد محبّت خود قرار مى‏داد... تا زمانى كه خداوند به او اجازه داد كه خود را معرفى كند.ناشناخته بودن حضرت در اين مدت، هرگز مانع بهره بردن مردم از بركات وجودش نگرديد.امام صادق(ع) درباره امام دوازدهم مى‏فرمايد: اين امت چرا باور ندارد كه خداوند عزوجل با حجت خود همان كند كه با يوسف كرد؟ كه در بازارهايشان آمد و شد كند و بر زير اندازهايشان گام نهد؛ در حالى كه او را نمى‏شناسند... تا زمانى كه خداوند اذن دهد و خود را به ايشان بشناساند؛ چنان كه به يوسف اجازه داد...(1)بنابراين، بركات وجود حجت الهى در هر حال به مردم مى‏رسد. چه مانند زمان ائمه(ع) حاضر باشند و شناخته، چه هم چون حضرت يوسف(ع) حاضر و ناشناخته... لذا شايسته است در سؤال اوليه، تغييرى ايجاد كنيم و بگوييم: «فايده امامى كه او را به چهره نمى‏شناسيم، براى ما چيست؟»با تغيير سؤال، آن چه به ذهن متبادر مى‏شود، آن است كه، اگر وجودى داراى بهره و بركاتى باشد، نشر آن بركات الزاما به شناخت چهره آن فرد وابسته نيست. و چون پرسش از فايده امامى كه او را به چهره نمى‏شناسيم در حقيقت سؤال از فايده «امام» است، پاسخ آن را نيز در بركات و فوايد وجودى «امامت» در جهان هستى بايد جست و جو كرد.باكنكاشى در متون روايات مى‏توان اين فوايد را به دو دسته تقسيم نمود:1) فوايدى كه به نفس وجود امام برمى گردد؛2) فوايدى كه حاصل رفتارها و عملكرد امام مى‏باشد.گر چه به سختى مى‏توان رفتارهاى يك شخصيت را از وجود او جدا نمود، امّا مى‏توان بركاتى براى او تصور كرد كه تنها، حاصل وجود اوست، و فوايدى كه اثر انجام وظايف و عملكرد آن فرد مى‏باشد.درباره امام نيز، چنين است: فوايدى حاصل «بود» امام است و فوايدى حاصل به مرحله عمل در آمدن يا «نمود امامت» امام.در واقع دسته نخست، از جمله سنت‏هاى الهى يا قوانينى هستند كه خداوند متعال در عالم قرار داده و قرآن و روايات از آن سخن گفته‏اند(2)؛ امورى كه فاعل آن خداوند است، امّا براساس حكمت الهى از طرق و مجارى خاصى اجرا مى‏گردد.آن دسته از سنت‏هاى الهى، كه از كانال وجودى امام جارى مى‏شود، همان چيزى است كه، آن را فوايد «بود» امام مى‏ناميم. مهم‏ترين اين فوايد، «اصل بر پايى عالم، و بقا و استمرار خلقت به سبب وجود امام و حجت الهى» است.همان طور كه پا بر جايى هر خيمه به ستون و محور آن وابسته است و استمرار برپايى و بقاء آن نيز منوط به استوارى همان ستون مى‏باشد، عمود خيمه عالم هستى نيز، وجود حجت الهى است ؛ چنان كه در روايات متعددى آمده است: لوبقيت الارض يوما بغير امام لساخت.(3)عالم، تا زمانى برپاست كه حجت الهى در روى زمين باقى باشد. جعلهم الله اركان الأرض ان تميد بأهلها...(4) امّا عمود يك خيمه، ممكن است، ستون آشكارى در ميان آن باشد، كه هر كس وارد مى‏شود بلافاصله آن را ببنيد و جايگاهش را بشناسد و يا از نوع ديگرى تعبيه گردد كه به راحتى قابل رؤيت نيست. در هر دو حال، واقعيت وجودى خيمه، وابسته به همان ستون است؛ چه آشكار باشد چه پنهان. در عالم خلقت نيز، هر چند ممكن است كه مردم در شرايطى امام را نشناسند، ولى بدون وجود امام اراده خداوند بر وجود و بقاى جهان تحقق نمى‏گيرد. از امام رضا(ع) پرسيدند: آيا زمين به غير امام باقى مى‏ماند؟ فرمودند: خير، باقى نمى‏ماند، در اين صورت فرو مى‏ريزد.(5) بر اين اساس، بر پايى عالم و حيات خود ما و استفاده از بركات عالم، مهم‏ترين اثر وجودى و فايده‏اى است كه با بودن آن حضرت بر ما و جهان خلقت جارى است و اين سنت و قانون الهى تغييرناپذير مى‏باشد.دومين فايده «بود» امام، بقا و قوام دين است. در روايات متعدّدى آمده است كه پيامبر(ص) فرمودند: لايزال هذا الدين قائما حتى يكون عليكم اثنى عشر خليفة(6)بر پايه اين كلام، قوام و استوارى دين به وجود دوازده نفر جانشين پيامبر است كه چون عدد آنان در روايت معين شده، پس از يازدهمين ايشان، پايدارى دين به وجود آخرين امام خواهد بود. حضرت امير(ع) در كلامى، وجود امام ظاهر يا غايب را در هر زمان، رمز عدم بطلان حجت‏ها و بيّنات الهى مى‏داند: اللهم بلى، لاتخلو الارض من قائم لله بحججه امّا ظاهرا مشهورا او خائفا مغمورا، لئلاّ تبطل حجج الله و بينّاته(7)بنابراين، وجود امام ضامن حفظ و سلامت دين براى بشريت است و با اين شرط هرگز تعاليم اسلام، حتى در سخت‏ترين شرايط از بين نمى‏رود. به عبارت ديگر، ديندارى و عبادت همه هدايت شدگان و راه يافتگان به حق در كره خاكى، مديون و وابسته به امام است. سومين فايده: در بسيارى از روايات، امام واسطه رسيدن فيض الهى به بشريت معرفى شده است؛ يعنى آنچه از بركات، نعمت‏ها، رحمت و لطف خداوند بر عالم نازل مى‏گردد، به واسطه امام و از كانال وجودى او است.اين مفهوم اساسى بارها در سخنان ائمه(ع) تكرار شده است. امام سجاد(ع) مى‏فرمايند؛ خداوند به واسطه ما رحمت را منتشر مى‏سازد و به ما باران مى‏فرستد و بركات را از زمين بيرون مى‏آورد.و امام صادق(ع) مى‏فرمايد: بنا اثمرت الاشجار و أيعنت الثمار وجرت الأنهار و ينزل الغيث. گويا طبيعت نظام خلقت، داراى مراتبى همانند هرم است كه در رأس آن، وجود حجت الهى است، بركات و فيض و رحمت پروردگار، نخست، بر آن قُله نازل شده و سپس از آن جا بر همه جوانب، تا قاعده هرم سرازير مى‏گردد. موسى بن جعفر(ع) مى‏فرمايد: «... ما من ملك يهبطه الله فى امر لما يهبطه له الا بدأ بالامام فعرض ذلك عليه...»(8) هيچ فرشته‏اى را خداوند براى امرى فرو نمى‏فرستد مگر اينكه از امام آغاز كرده و آن امر را بر او عرضه مى‏دارد.چهارمين فايده وجود حجت الهى، مسئله رفع عذاب و امان اهل زمين مى‏باشد. يكى از سنت‏هاى الهى آن است كه وجود يك فرد مؤمن و صالح در يك جمع، باعث دور كردن عذاب و حفظ همه آن جمع مى‏گردد. جابربن عبدالله از پيامبر(ص) نقل مى‏كند: «خداوند به واسطه صلاح فرد مسلمانى، فرزندان و فرزندان فرزندان و اهل خانه و خانه‏هاى اطرافش را نگه مى‏دارد و همه آنان در پناه خداوندند تا زمانى كه او در ميان ايشان است.»(9)گويا، صرفنظر از شايستگى و استحقاق مردم، قانونى در جهان حكمفرماست، كه اساس آن، اثر وضعى ايمان و عمل صالح مى‏باشد و طبق اين قانون، حضور يك انسان صالح موجب رفع گرفتارى‏ها و بلايا مى‏گردد. امام صادق(ع) در ذيل آيه 74 سوره هود «يجادلنا فى قوم لوط» كه به گفت و گوى حضرت ابراهيم(ع) با فرشتگان اشاره دارد، مى‏فرمايند: «زمانى كه فرشتگان بر ابراهيم(ع) وارد شدند و مأموريت خود را براى عذاب قوم لوط باز گفتند، حضرت ابراهيم به آنان فرمود:... اگر در اين قوم يك مؤمن باشد، آيا آنان را عذاب مى‏كنيد؟ گفتند: نه. حضرت فرمود: پس لوط در ميان آنان است. فرشتگان پاسخ دادند: ما به كسانى كه در ميان آن قوم هستند آگاه‏تريم، البته لوط و خانواده‏اش، غير از زنش را نجات خواهيم داد.»(10)اين معنا، در امت پيامبر خاتم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله ، در سطح بسيار وسيعش، در گستره زمانى و مكانى، با وجود دائمى امام در بين ايشان جارى است. روايات معصومين(ع) مؤيد اين است كه به بركت وجود حضرت، بسيارى از عذاب‏ها از جامعه بشرى رفع مى‏گردد.از امام باقر(ع) سؤال شد: أبالناس حاجة الى الامام؟ در پاسخ فرمود: أجل ليرفع العذاب عن اهل الارض، سپس به آيه قرآنى استشهاد كردند كه پيامبر اسلام(ص) را مخاطب قرار داده و حضرت را عامل رفع عذاب از امّت معرفى مى‏كند: «و ما كان الله ليعذبهم و انت فيهم».(11)روايت امام، از يك سو اثر وجودى ذكر شده در آيه را، به ائمه نيز تعميم مى‏دهد و از سوى ديگر با عبارت «اهل الارض»، امان حاصل از وجود حجت الهى را، شامل همه اهل زمين، اعم از مؤمن و كافر مى‏داند. چنان كه امام صادق(ع) در حديث ديگرى مى‏فرمايد: «لن يزالو فى امان ان تسيح بهم الارض مادمنا بين أظهرهم».(12)دسته دوم از فوايد وجود امام، چنان كه اشاره شد، حاصل رفتارها و عملكرد امام است. در اعتقاد شيعه امام غايب، غافل از مردم و جداى از جامعه نيست، بلكه على رغم ناشناخته بودن چهره، به عنوان حجت در ميان مردم حاضر است و به حكم امامت، وظايف الهى خود را انجام مى‏دهد؛ هر چند جزئيات و چگونگى اين رفتارها براى مردم روشن نباشد. براساس روايات مى‏توان مهم‏ترين اثرات وجودى امام در اين حوزه را به شرح زير بر شمرد: عظيم‏ترين فايده وجودى امام كه همان وظيفه اصلى اوست، مسئله «هدايت» مى‏باشد.اين مسئوليت در زمان همه ائمه(ع) در رأس اهتمامات ايشان بوده و هرگز متوقف نشده است و لازمه انجام آن نيز شناخت چهره امام و ارتباط مستقيم با او نبوده است. نقل شده كه اسحق كندى، از فلاسفه معروف عرب، در عصر امام حسن عسكرى(ع) كتابى به نام تناقضات قرآن نوشت. امام از طريق يكى از شاگردان اسحق و با طرح سؤالاتى او را متوجه اشتباهاتش مى‏نمايد.تا جايى كه او به حقيقت اعتراف مى‏كند و با ندامت، كتابش را مى‏سوزاند.(13) به اين ترتيب على رغم فاصله مكانى و بدون ديدار با امام، از راهنمايى حضرت بهره‏مند مى‏گردد.اين حقيقت تاريخى نشان مى‏دهد كه گستره هدايت ائمه(ع) به كسانى كه حتى آن‏ها را نديده يا نمى‏شناخته‏اند نيز، از طرق وسايل گوناگون مى‏رسيده است و هيچ مانعى وجود ندارد كه اين امر در زمان غبيت نيز جريان داشته باشد.چه بسيار راه‏هاى فهم دين و تميز آن از مسيرهاى انحرافى كه به واسطه امام گشوده مى‏شود و چه بسيار قلب‏هاى آماده پذيرش حق و اذهان جست و جوگرى كه با عنايت امام به سر چشمه‏هاى هدايت متصل مى‏گردند، هر چند كه خود منشاء اين فيض را ندانند و نيابند.در واقع هدايت انسان‏ها، شغل و وظيفه‏اى نيست كه امام گاه‏گاهى به آن بپردازد، بلكه فلسفه وجودى و لازمه امامت اوست. همان گونه كه هر مادرى به حكم محبت‏ها و مجموعه فداكارى‏هايى كه براى فرزندش انجام مى‏دهد، «مادر» ناميده مى‏شود و معناى مادرى در همان رفتارها نهفته است. به طورى كه بدون آن مجموعه، سمت مادرى بى‏معناست، صفت «هادى» بودن براى امام نيز به همين گونه است ؛ لذا در زيارات خطاب به ايشان مى‏گوييم:السّلام عليك يا نورالله الذى يهتدى به المهتدون(14)دومين فايده حاصل از عملكردهاى امام، مسئله رفع مشكلات و گرفتارى‏هاى جامعه بشرى است. در سيره ائمه گذشته، همواره امام را در كنار مردم و ياور و حامى آنان در سختى‏ها و مصايب مى‏بينيم. اداى دين قرض داران، شفاى بيماران، رفع نيازهاى نيازمندان... همه را امام به حكم امامت انجام مى‏داده است و تحقق اين امور هيچ گاه مشروط به شناخته شدن حجت الهى نبوده است، فقرايى كه شبانه از امام سجاد(ع) طعام دريافت مى‏كردند، به دليل پوشيده بودن چهره امام او را نمى‏شناختند و بسيارى از يتيمان كوفه پس از شهادت على(ع) دانستند كه چه كسى هر شب به ديدارشان مى‏رفته است. آياتى از قرآن كريم در سيره حجت‏هاى پيشين نيز گواه اين معنا است.در داستان حضرت خضر(ع) در سوره كهف(15) سخن از كارهايى است كه آن ولى خدا در حالى كه مردم او را نمى‏شناختند، براى حل مشكلات آنان انجام مى‏دهد.بنابراين، در زمان غيبت نيز، امام جدا از مشكلات، گرفتارى‏ها و رنج و اندوه مردم نيست و نشناختن حضرت به چهره، مانع از بهره مندى مردم از كمك‏هاى ايشان نمى‏گردد. به همين دليل است كه در زيارت جامعه كبيره خطاب به همه ائمه(ع) مى‏گوييم:«بكم ينفسّ الهم و يكشف الضر... و فرّج عنّا غمرات الكروب.»سومين فايده از اين دسته، دعاى امام است. مطابق روايات متعدد، اعمال انسان‏ها دائما، به حجت الهى در هر عصر عرضه مى‏شود و هرگز آن امام از وضعيت مردم غافل نيست، بلكه به حكم مسئوليتش نسبت به اين اعمال نگران است. على(ع) مى‏فرمايد: هيچ مؤمنى نيست كه اندوهگين شود؛ مگر آن كه به جهت اندوه او اندوهگين مى‏شويم و دعايى نكند مگر اين كه براى او آمين مى‏گوييم و ساكت نماند مگر آن كه برايش دعا مى‏كنيم.بنابراين، دعاى امام همواره و در هر حال شامل حال افراد مى‏گردد.نقل شده است كه همسايه امام رضا(ع) روزى خدمت امام رسيده و عرض كرده: از شما مى‏خواهم كه براى من و خانواده‏ام دعا كنيد. حضرت فرمودند: آيا من اين كار را انجام نمى‏دهم؟ همانا اعمال شما در هر صبح و شام بر ما عرضه مى‏شود.(16) و چون سؤال كننده از اين پاسخ متعجب شد، امام به آيه قرآن استشهاد فرمود: قل اعملوا فسيرى الله عملكم و رسوله و المؤمنون.(17)از پاسخ امام رضا(ع) چنين بر مى‏آيد كه دعا براى مردم از سوى امام، امرى هميشگى و حتمى تلقى شده و در ارتباط مستقيم با عرضه اعمال آن هاست. روشن است كه اين اثر وجودى وابسته به ديدن چهره حجت الهى نيست و در عصر غيبت نيز مى‏تواند جريان داشته باشد. از آن چه به اجمال از مجموعه دو دسته فوايد حاصل از «بود» و «نمود عملى» امامت بر شمرديم، (كه يقينا محدود به موارد ياد شده نيست)، چنين برمى آيد كه وجود امام معصوم در هر زمان، به حكم جايگاهش، منشاء فوايد و بركات بسيارى است.از سويى، به لحاظ ماهيت وجودى‏اش، عامل حفظ و بقاى عالم خلقت، بر پايى دين، واسطه رسيدن رحمت و فيض الهى بر مردم و مايه امان اهل زمين است.از سوى ديگر براساس مسئوليتى كه بر عهده دارد، در هدايت مردم تلاش مى‏كند، از وضعيت و اعمال آنان آگاهى كامل دارد و براى رفع گرفتارى و مشكلات مادى و معنوى ايشان، قيام كرده و دعا مى‏نمايد.لذا امام صادق(ع) مى‏فرمايد، نحن اهل البيت، النعيم الذى انعم الله بنا على العباد... و هى النعمة التى لاتنقطع(18) و چنان كه بيان داشتيم براى بهره بردن از اين نعمت، تفاوتى ميان امام ظاهر در بين مردم و امام حاضر، اما ناشناخته وجود ندارد.به اين ترتيب، پرسش از فايده امام غايب، با اصلاح مفهوم غيبت در اذهان و بررسى نتايج حاصل از آن، اساسا موضوعيت خود را از دست مى‏دهد و در جست و جو براى پاسخ به آن، به مجموعه‏اى از فوايد كلى امامت مى‏رسيم كه مسأله غيبت خدشه‏اى به آن‏ها وارد نمى‏كند.بعلاوه، با شناخت اين فوايد، آن چه در مرتبه بالاتر جايگزين سؤال‏هاى مكررّ مى‏گردد. احساس نياز به امام و شناخت حق عظيم او برگردن ماست.در حقيقت، هستى، هدايت و همه نعمت‏هايى كه از آن بهره‏منديم به بركت آن وجود مقدّس مى‏باشد.با چنين ديدگاهى، امام غايب، در واقع حاضرترين عنصر در حيات انسان خواهد بود.انسانى كه براساس معرفت به جايگاه حجت الهى، هر لحظه حضور خود را در محضر امامش درك مى‏كند و به ولايت او زنده است واداى حق امام و يارى او، سمت و سوى همه تلاش‏ها و برنامه‏هاى زندگى‏اش را تشكيل مى‏دهد.امام سجاد(ع) مى‏فرمايد: ان ّ اهل زمان غيبته، القائلين با مامته و المنتظرين لظهوره، افضل من اهل كل زمان، لاّن الله تبارك و تعالى اعطاهم من العقول و الافهام و المعرفة ماصارت به «الغيبة» عندهم بمنزلة «المشاهدة» و جعلهم فى ذلك الزمان بمنزله المجاهدين بين يدى رسول الله بالسيف، اولئك هم المخلصون حقا و شيعتنا صدقا...(19)همانا اهل زمان غيبت، كسانى كه به امامت قائم معتقد بوده و منتظر ظهورش مى‏باشند، از مردمان همه زمان‏ها برتر هستند، براى اين كه خداوند تبارك و تعالى، عقل و بصيرت و معرفتى به آنان ارزانى داشته است كه غيبت در نزد ايشان به منزله مشاهده مى‏باشد و خداوند آنان را در همان زمان در مرتبه مجاهدين در ركاب رسول خدا(ص) قرار داده است. ايشان مخلصان حقيقى و شيعيان راستين، هستند.
پى نوشت‏ها:



1. كمال الدين و تمام النعمة، ابن بابويه (صدوق)، ص 341.
2. حكمت اين سنت‏هاى الهى، خود بحث ديگرى است كه مجالى گسترده‏تر مى‏طلبد.
3. امام صادق(ع)، اصول كافى، كلينى، ج 1، ص 179، ح 10.
4. امام باقر(ع)، اصول كافى، كلينى، كتاب الحجة، ح 12.
5. امام رضا(ع)، اصول كافى، كلينى، كتاب الحجة، ح 11.
6. ميزان الحكمة، ج 1، الامامة، ص 133.
7. ميزان الحكمة، ج 1، باب 140، ص 118.
8. بحارالانوار، محمد باقر مجلسى، ج 16، ص 357.
9. تفسير الميزان، علامه طباطبائى، ج 4، ص 109.
10. تفسير الميزان، سوره هود (آيه 74)، بحث روايى.
11. سوره انفال، آيه 32.
12. بحار الانوار، علامه مجلسى، ج 23، ص 37.
13. بحارالانوار؛ علامه مجلسى، سيره امام حسن عسكرى.
14. مفاتيح الجنان، زيارت حضرت صاحب الامر در روز جمعه.
15. سوره كهف، آيات 79 تا 82.
16. وسائل الشيعه، ج 11، ص 387، ح 5.
17. سوره توبه، آيه 105.
18. بحارالانوار، محمدباقر مجلسى، ج 66، ص 316.
19. كمال الدين و تمام النعمة، باب 31، ح 2.


 


 

نوشته شده توسط علیرضا ژیانپور در جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386 ساعت 11:31 موضوع | لینک ثابت


به مناسبت ایام فاطمیه (3)

«و اين مثل خديجة.صدقتنى حين كذبنى الناس‏» .كجا مثل خديجه يافت مى‏شود؟روزى كه همه مردم مرا دروغگو خواندند،او مرا راستگو خواند. (سفينة البحار ج 1 ص 1/3) . چنانكه مى‏دانيم فاطمه (ع) دختر محمد (ص) ،رسول خدا،پيغمبر اسلام،و مادر او خديجه دختر خويلد است.از زندگانى خديجه پيش از آنكه بازدواج پيغمبر (ص) در آيد،جز اشارت‏هائى كوتاه در دست نداريم.در مصادر دست اول گاه بگاه نام او و پدر و عموزاده او بمناسبت ارتباط آنان با پاره‏اى حادثه‏ها ديده ميشود.خويلد بن اسد بن عبد العزى بن-قصى بن كلاب،از تيره‏اى معروف و از محترمان قريش است.خويلد در دوره جاهليت مهتر طائفه خود بود.در جنگ فجار دوم،در روزى كه بنام شمطه معروف است،و در آن روز قريش آماده جنگ با كنانه شد،رياست طائفه اسد را داشت. نوشته‏اند هنگامى كه تبع مى‏خواست‏حجر الاسود را به يمن ببرد،خويلد با او به نزاع برخاست  اين ايستادگى نشان دهنده موقعيت ممتاز او در آن عصر است.پسر عموى خديجه ورقة بن نوفل از كاهنان عرب بوده است و چنانكه نوشته‏اند از كتابهاى اديان پيشين اطلاع داشت.چون رسول اكرم بهنگام نزول نخستين دسته‏هاى وحى مضطرب گرديد،خديجه او را نزد ورقه،برد.ورقه پس از آنكه از او پرسش‏هائى كرد به خديجه مژده داد كه او پيغمبر اين امت‏خواهد بود خديجه پيش از ظهور اسلام از زنان بر جسته قريش بشمار مى‏رفته است تا آنجا كه او را طاهره و سيده زنان قريش مى‏خواندند.پيش از آنكه به عقد رسول اكرم در آيد نخست زن ابو هاله هند بن نباش بن زراره و پس از آن زن عتيق بن عائذ از بنى مخزوم گرديد وى از ابو هاله صاحب دو پسر و از عتيق صاحب دخترى گرديد.اينان برادر و خواهر مادرى فاطمه (ع) اند.
پس از اين دو ازدواج،با آنكه زنى زيبا و مالدار بود و خواهان فراوان داشت،شوى نپذيرفت و با مالى كه داشت‏به بازرگانى پرداخت.تا آنگاه كه ابو طالب از برادرزاده خود خواست او هم مانند ديگر خويشاوندانش عامل خديجه گردد،و از سوى او به تجارت شام رود و چنين شد.پس از اين سفر تجارتى بود كه به زناشوئى با محمد (ص) مايل گرديد،و چنانكه ميدانيم او را به شوهرى پذيرفت.چنانكه بين مورخان شهرت يافته و سنت نيز آنرا تاييد ميكند،خديجه بهنگام ازدواج با محمد (ص) چهل سال داشت.ولى با توجه به تعداد فرزندانى كه از اين ازدواج نصيب او گشت،مى‏توان گفت،تاريخ نويسان رقم چهل را از آنجهت كه عدد كاملى است انتخاب كرده‏اند.در مقابل اين شهرت،ابن سعد باسناد خود از ابن عباس روايت مى‏كند كه سن خديجه هنگام ازدواج با محمد (ص) بيست و هشت‏سال بوده است.

جز ابراهيم كه از كنيزكى آزاد شده بنام ماريه قبطيه متولد شد،ديگر فرزندان پيغمبر:زينب. رقيه.ام كلثوم.فاطمه (ع) قاسم و عبد الله همگى از خديجه‏اند.قاسم در سن دو سالگى پيش از بعثت و عبد الله در مكه پيش از هجرت مرد.اما دختران به مدينه هجرت كردند و همگى پيش از فاطمه (ع) زندگانى را بدرود گفتند.خديجه نخستين زنى است كه به پيغمبر ايمان آورد.هنگامى كه پيغمبر دعوت خود را آشكار كرد و ثروتمندان مكه رودرروى او ايستادند،و بآزار پيروان او و خود وى نيز برخاستند،ابو طالب برادر زاده خود را از گزند اين دشمنان سرسخت‏حفظ مى‏كرد،اما خديجه نيز براى او پشتيبانى بود كه درون خانه بدو آرامش‏و دلگرمى مى‏بخشيد.براى همين خوى انسانى و خصلت مسلمانى است كه رسول خدا پيوسته ياد او را گرامى مى‏داشت.

فاطمه اطهر بانوى بزرگ اسلام،از چنان پدر و چنين مادرى زائيده شد.كى و در چه تاريخ؟، روز و بلكه سال آن بدرستى روشن نيست.يعنى تاريخ نويسان در آن همداستان نيستند.روشن كردن زاد روز و يا سال مرگ شخصيت‏هاى بزرگ (زن يا مرد) هر چند از نظر تاريخى با ارزش و قابل بحث است،و ما نيز در اين باره به جستجو خواهيم پرداخت،اما از نظر تحليل شخصيت‏ها چندان مهم بنظر نمى‏رسد.آنچه از زندگانى مردمان برجسته و استثنائى براى نسل‏هاى بعد اهميت دارد،اينستكه بدانند آنان كه بودند؟چگونه تربيت‏شدند؟چگونه زيسته‏اند.؟چه كرده‏اند؟چرا كردند؟چه اثرى در محيط خود،و پس از خود نهادند.اما كى زادند؟و كى مردند؟اينان مى‏پرسند چرا در اين زمينه بايد جستجو كرد؟معلومست روزى بدنيا آمده‏اند،و در روزى در گذشته‏اند.شايد هم حق بطرف اينان باشد.چنين شخصيت‏ها هرگز نمى‏ميرند و هميشه با تاريخ زنده‏اند.اما تاريخ نويس تعيين سال زادن و مردان چنين كسان را جزء پيشه خود ميداند.هم بخاطر پيروى از سنتى كه مورخان و يا نويسندگان سيره و شرح حال،خود را موظف به پيروى آن مى‏بينند.و هم بدان جهت كه اين تاريخ‏ها با همه حوادثى كه در زندگانى قهرمان تاريخ پديد شده بنوعى مربوط مى‏شود. در اين كتاب،اگر چنين ضرورتى در كار باشد،بايد بگويم با همه كوششى كه بكار رفته است متاسفانه درباره سال تولد دختر پيغمبر (ص) اطلاع درست و دقيقى نمى‏توان داد.تنها زاد روز دخترپيغمبر نيست كه تاريخ نويسان در آن همداستان نيستند،تاريخ پيشوايان دين و ائمه معصومين و نيز تاريخ تولد و مرگ رسول اكرم،هيچيك مورد اتفاق مورخان نيست.اينهمه اختلاف براى چه پديد آمده است؟در فصل نخستين،پاسخى كوتاه داده شد. در آن دوره‏ها ضبط وقايع و نوشتن آن معمول نبود.راويان آنچه مى‏شنيدند بخاطر مى‏سپردند،و مردم آنچه سالخوردگان قوم مى‏گفتند مى‏پذيرفتند.گاهى رويدادهاى مهم و يا حادثه‏هائى كه تازگى داشت مبدا تاريخى مى‏شد و آنرا زاد روز يا سال مرگ شخصيت‏هاى بزرگ به حساب مى‏گرفتند.چنانكه ما،در زندگانى خود از بزرگتران شنيده‏ايم:سالى كه فلان سيل آمد.سال خرابى فلان شهر.سال گرانى.سال وبائى و همچنين...معلوم است كه مردم معاصر با اين حادثه و نيز تا ساليانى چند پس از آن،اين تاريخ را بخاطر داشته و حساب خود را بر پايه آن مى‏نهاده‏اند اما پس از گذشت مدتى دراز،خود آن حادثه نيز در شمار مجهولات قرار ميگيرد. مورخان نوشته‏اند پيغمبر (ص) در عام الفيل متولد شد،سالى كه ابرهه با پيلان خود براى ويران كردن خانه كعبه به مكه آمد.عام الفيل تا ساليانى براى مردم مكه معلوم بوده است،اما براى ما كه مى‏خواهيم بدانيم اين حادثه در چه سالى رخ داده خود مساله‏اى است.تازه اگر پيش آمدها را كه مبدا تاريخ مى‏شود درست‏بدانيم و فراموش شدن تاريخ دقيق آنها را براى شاهدان عينى ناديده بگيريم،اين پرسش پيش مى‏آيد:مگر حافظه راويان هر چند هم نيرومند باشد براى هميشه از اشتباه مصون مى‏ماند؟بر فرض كه دسته نخست راويان اشتباه نكنند،در طول يكصد سال تقريبا سه نسل جاى خود را بديگرى مى‏دهد،چه كسى ضمانت مى‏كند كه همه راويان اين سلسله‏ها از قوت حافظه به درجه كمال برخوردار باشند؟اينكه دو پا چند گواه مورد اعتماد،كسى را به قوت حفظ بستايند،شايد از نظر علم روايت و يا درايت و يا از جنبه كارفقيه و يا اصولى دليلى بحساب آيد،ولى در رويدادها كه اثر عملى ندارد،چنين ضابطه‏ها كافى نيست.اين دو سبب كه نوشتيم براى پيدا شدن اختلاف در ضبط حادثه‏هاى تاريخى كافى است،چه رسد كه سبب‏هاى ديگر نيز بدان افزوده شود.و اتفاقا چنانكه خواهيم ديد در مورد شخصيت مورد بحث ما چنين است.
در حالى كه عموم نويسندگان سيره و مورخان اهل سنت و جماعت،تولد فاطمه (ع) را نج‏سال پيش از بعثت نوشته‏اند،تذكره نويسان و علماى بزرگ شيعه معتقدند وى سال پنجم بعثت متولد شده است.
ابن سعد در طبقات و طبرى در تاريخ و بلاذرى در انساب الاشراف و ابن اثير در كامل و ابو الفرج اصفهانى در مقاتل الطالبين و محمد بن اسحاق و ابن عبد البر در استيعاب و جمعى ديگر تاريخ نخست را پذيرفته‏اند و عموما نوشته‏اند:آن سالى بود كه قريش خانه كعبه را مى‏ساختند.بلاذرى چنين روايت كند:
روزى عباس بن عبد المطلب نزد على رفت،على (ع) و فاطمه در گفتگو بودند كه كدام يك از ديگرى بسال بزرگتر است.عباس گفت تو على!ساليانى چند پيش از ساختن كعبه متولد شدى.اما دخترم (زهرا) سالى بدنيا آمد كه قريش خانه كعبه را مى‏ساختند و نيز طبرى و ديگران تصريح كرده‏اند كه سن زهرا (ع) بهنگام وفات در حدود بيست و نه سال بوده  ليكن يعقوبى كه در بيشتر روايت‏هاى خود متفرد است‏سن زهرا (ع) را بهنگام مرگ بيست و سه سال نوشته است و بنا بر نوشته وى تولد فاطمه (ع) سال بعثت پيغمبر بوده است. در مقابل اين شهرت دانشمندان و محدثان شيعه چون كلينى در كافى  و ابن شهر آشوب در مناقب و على بن عيسى اربلى در كشف الغمه و مجلسى در بحار از دلائل الامامه و كتب ديگر  ،نوشته‏اند كه زهرا (ع) پنجسال پس از آنكه محمد (ص) به پيغمبرى مبعوث گرديد متولد شده است.تنها نوشته شيخ طوسى در مصباح المتهجد  با اين شهرت مخالف است.چه او سن فاطمه (ع) را هنگام ازدواج با امير المؤمنين سيزده سال نوشته است.و اگر ازدواج او را پنج ماه پس از هجرت بدانيم تولد وى سال اول بعثت‏خواهد بود.و اين راى با آنچه يعقوبى نوشته مطابقت دارد.با چنين اختلاف در نقل روايات،پذيرفتن سندى و رها كردن سند ديگر،بسيار دشوار مى‏نمايد.اين جاست كه چنانكه در مقدمه اشارت شد،بايد قرينه‏هاى خارجى را نيز از نظر دور نداشت،شايد بتوان با استفاده از آن قرينه‏ها كفه اختيار يكى از دو دسته را سنگين‏تر كرد و در نتيجه آنرا مرجح دانست. قرينه‏اى قابل توجه و قوى در عموم روايت‏هاى علما و محدثان شيعه وجود دارد و نشان دهنده اينست كه ولادت دختر پيغمبر پس از بعثت‏بوده است.اين قرينه ارتباط زادن زهرا (ع) ،با معراج رسول اكرم است.ضمن روايت‏هاى معراج،رسول خدا فرموده است در شب معراج سيب بهشتى بمن دادند و نطفه دخترم زهرا از آن ميوه تكوين يافت.

اگر مورخان،تاريخ معراج را بطور دقيق معين كرده بودند كه مثلا سال چندم بعثت‏بوده است،مشكلى نداشتيم،اما باز اين پرسش پيش مى‏آيد كه معراج رسول اكرم در چه سالى بوده است؟پاسخ اين پرسش نيز بدرستى روشن نيست.ابن سعد بروايتى آنرا هجده ماه پيش از هجرت به مدينه،و بروايتى يكسال پيش از هجرت  و ابن اثير سه سال و بروايتى يك سال پيش از هجرت دانسته است.

در حاليكه علماى شيعه معراج را از دو سال بعد از بعثت تا شش ماه پيش از هجرت نوشته‏اند و چون با اختلاف روايات مواجه شده‏اند،گفته‏اند اين اختلاف بخاطر اين است كه پيغمبر چند بار بآسمان رفته است  اما قرينه‏اى كه گفته مورخان و محدثان سنت و جماعت را تاييد مى‏كند اين است كه آنان نوشته‏اند فاطمه (ع) سالى متولد شد كه قريش خانه كعبه را مى‏ساختند. داستان تجديد بناى خانه كعبه در همه تاريخ‏ها آمده است.و همه آشنايان بتاريخ زندگانى پيغمبر (ص) آنرا مى‏دانند،خلاصه آنكه سالى خانه كعبه بر اثر سيل ويران گرديد،و بنياد آنرا از نو نهادند.همينكه كار بنا بجائى رسيد كه بايد حجر الاسود را نصب كنند،بزرگان قريش بر سر گذاشتن سنگ در جاى آن،با يكديگر به رقابت‏برخاستند.مهتر هر دسته مى‏خواست اين افتخار نصيب او گردد و نزديك شد كار به درگيرى برسد.سرانجام پذيرفتند كه هر كس از در داخل شود داور آنان باشد،و نخستين كسى كه در آمد محمد (ص) بود.همه گفتند او امين است و ما وى را بداورى مى‏پذيريم.چون ما جرا را بدو گفتند محمد (ص) فرمود:ردائى يا پارچه‏اى بگسترانند،سپس حجر الاسود را ميان آن پارچه گذاشت و چهار مهتر قبيله را گفت تا هر يك گوشه‏اى از ردا را بگيرد و از زمين بردارد.و چون آنان چنين كردند خود سنگ را از ميان ردا برداشت و بر جاى آن گذاشت.و با چنين ابتكار از خونريزى بزرگ و دامنه‏دارى جلوگيرى كرد.داستان داورى كردن محمد (ص) و نصب حجر الاسود،اگر با چنين مقدمات باشد مسلما پيش از بعثت‏بوده است،زيرا سال پنجم بعثت،قريش با پيغمبر (ص) الت‏خصمانه داشتند و چنين داورى را بدو نمى‏دادند.
قرينه‏هاى خارجى ديگر نيز بطور خلاصه چنين است: 1:روزى بدستور ابو جهل فضولات شتر را بر دوش پيغمبر (ص) ريختند.چون فاطمه (ع) آگاه شد به مسجد رفت و آن فضولات را از جامه پدر پاك كرد اين گونه بى‏احترامى‏ها سبت‏به پيغمبر ظاهرا پيش از سال دهم بعثت و پيش از هجرت رسول خدا به طائف و نيز پيش از محاصره در شعب ابو طالب بوده است.و اگر تولد فاطمه (ع) را سال پنجم عثت‏بدانيم،سن وى در اين وقت از سه تا پنجسال افزون نبوده و بعيد است دخترى خردسال به مسجد رود و چنين وظيفه‏اى را تعهد كند. 2:در روز احد چون فاطمه (ع) شنيد چهره پدرش آسيب ديده است‏با گروهى از زنان نزد او رفت و چون پدر را ديد دست در گردن او انداخت و گريست،سپس آن خون را شست اگر معراج را پيش از سال پنجم بعثت‏بدانيم هيچگونه استبعادى در انجام اين تعهد ديده نمى‏شود،ولى اگر روايت هجده ماه و يا شش ماه پيش از هجرت درست‏باشد،بايد پذيرفت كه فاطمه بهنگام جنگ احد پنج‏سال و يا كمتر از پنج‏سال داشته است،در صورتيكه خواهيم ديد عروسى زهرا در ذو الحجه سال دوم و پيش از جنگ احد است.يعنى نه سال و يا بيشتر داشته است. 3:در روايت‏هاى شيعى چنانكه خواهيم نوشت،آمده است كه فاطمه (ع) پنجسال پس از بعثت متولد شد و آن سالى بود كه قريش خانه كعبه را مى‏ساخت.داورى پيغمبر در كار مهتران قريش مسلما پيش از بعثت‏بوده است زيرا سال پنجم بعثت و سال‏هائى پيش او پس از آن قريش به رسول خدا روى خوش نشان نمى‏دادند،چه رسد بدانكه او را امين بداند و به داورى او،آنهم در چنان كار بزرگى گردن نهد. 4:مى‏دانيم كه سن خديجه را هنگام ازدواج با پيغمبر چهل سال نوشته‏اند،اگر بگوئيم فاطمه (ع) در سال پنجم بعثت متولد شده باشد گفت‏خديجه در اين تاريخ شصت‏ساله بوده است و اين موضوع هر چند محال نمى‏نمايد اما بعيد بنظر مى‏رسد.از طرفى مجلسى از امالى صدوق روايتى بدين مضمون آورده است: «چون خديجه به رسول خدا شوهر كرد،زنان مكه از وى دورى كردند.نه بديدن او مى‏رفتند و نه بر وى سلام مى‏كردند و نه مى‏گذاشتند زنى از او ديدن كند.چون ولادت فاطمه (ع) نزديك شد،خديجه از زنان قريش و بنى هاشم يارى خواست.ليكن آنان نپذيرفتند و گفتند تو نصيحت ما را نشنيدى و به يتيم ابو طالب شوهر كردى » اگر اين روايت را بهمين صورتيكه هست‏بپذيريم،و تولد دختر پيغمبر را سال پنجم بعثت‏بدانيم فاصله ازدواج خديجه با پيغمبر (ص) و ولادت زهرا (ع) بيست‏سال خواهد بود.در اين بيست‏سال گروهى از آن زنان ملامت گو مرده و زنان جوان پير شده و دختركان به جوانى رسيده‏اند و داستان رنگ ديگرى بخود گرفته است.محمد (ص) در اين تاريخ ديگر يتيم ابو طالب نيست.پيغمبرى است كه گروهى از جان و دل پيرو او هستند.مردان قريش آرزو مى‏كنند وى دست مساعدت به سوى آنان دراز كند و چنين استمداد را مغتنم مى‏شمارند،تا بگمان خود آنرا مقدمه‏اى براى سازش به حساب آورند. آنگاه زنان قريش كه شوهران آنان دشمن پيغمبراند،ممكن است‏خواهش خديجه را نپذيرند، اما زنان بنى هاشم چرا؟و اصولا خديجه چه نيازى به يارى زنان كافر و بت پرست قريش داشت؟.مگر زنان مسلمان نمى‏توانستند در اين كار كوچك او را يارى دهند.اينجاست كه بايد گفت‏به نقل روايت راويانى كه تنها بر حافظه خود اعتماد كرده‏اند نمى‏توان تكيه كرد. در كشف الغمه روايت ديگرى آورده است:فاطمه پنج‏سال پس از بعثت پيغمبر (ص) متولد شد،و آن سالى بود كه قريش خانه كعبه را مى‏ساختند...  بنظر مى‏رسد راوى نخستين يا يكى از راويان اين حديث را اشتباهى دست داده و كلمه پيش از بعثت را بعد از بعثت‏بخاطر سپرده است زيرا چنانكه گفتيم تجديد ساختمان خانه كعبه پنج‏سال پيش از بعثت‏بود.و بر فرض كه بگوئيم بناى خانه كعبه پس از آن تاريخ نيز چند بار تجديد شده (چنانكه بعض از متاخران احتمال داده‏اند) مسلم است كه دوباره داستان درگيرى قبيله‏ها پيش نمى‏آمده،و اگر اين داستان هم تجديد مى‏شده چنانكه نوشتيم ديگر در اين تاريخ محمد (ص) را بداورى نمى‏خوانده‏اند.و اگر هيچيك از اين اتفاقات با تجديد بنا همراه نبوده ديگر تجديد بنا اهميتى نمى‏يافته كه مبدا تاريخ گردد.بهر حال آنچه مسلم است اينكه همزمانى ولادت زهرا (ع) با نوسازى خانه كعبه در چند روايت از روايتهاى شيعه و سنى ديده مى‏شود. چنانكه نوشته شده بحث در اين روايات جز از نظر روشن شدن تاريخ،فايده‏اى ندارد.دختر پيغمبر پنجسال پس از بعثت،يا پيش از بعثت متولد شده باشد،نه سال شوهر كرده باشد يا هجده ساله،هجده ساله بجوار پروردگار رفته باشد يا بيست و هشت‏ساله،او دختر پيغمبر اسلام و نمونه كامل زن تربيت‏شده و برخوردار از اخلاق عالى اسلامى است.آنچه هر زن و مرد مسلمان بايد از زندگانى دختر پيغمبر بياموزد،پارسائى او،پرهيزگارى او،بردبارى،فضيلت، ايمان به خدا و ترس از پروردگار و ديگر خصلت‏هاى عالى انسانى است كه در خود داشت و در جاى خويش خواهيم نوشت.
اين بحث را از آن رو با تفصيل بيشترى نوشتيم تا سنت تاريخ نويسان و محدثان رعايت‏شده باشد.

ادامه دارد........


 

نوشته شده توسط علیرضا ژیانپور در دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386 ساعت 11:15 موضوع | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting